بخونید، خونده بشید!
خنده و عقل زیرک
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح

نویسنده. ژورنالیست

دنبال کن
خنده و عقل زیرک
14 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
خنده و عقل زیرک

ده، دوازده سال پیش از رادیو فرهنگ زنگ زدند و دعوتم کردند که بروم و در سمینار طنز رادیویی حرف بزنم. مهمان برنامه رادیویی نبودم بلکه باید در یک سمینار رادیویی شرکت می‌کردم. گفتند که همه مدیران و کارکنان رادیو را جمع کرده‌اند تا با طنز و طنزپردازان آشنا شوند. آقایی که الآن اسم شریفش از خاطرم رفته اما از نیکان روزگار است، از طرف مدیر رادیو گفت: "غیر از تو ابوالفضل زرویی و ناصر فیض و شهرام شکیبا را هم گفته‌ایم. اینها هر کدام قرار است یک ربع، نیم ساعت درباره طنز و رادیو حرف بزنند. ابوالفضل خودش پیشنهاد داده درباره ادبیات طنز و رادیو حرف بزند، ناصر هم درباره شعر طنز و رادیو سخنرانی کند، شهرام هم..." الآن یادم نیست موضوع شهرام چه بود. احتمالا او هم چیزی در همین مایه‌ها گفته بود. به من هم فرجه دادند که فکر کنم و عنوانی یا موضوعی برای سخنرانی‌ام پیشنهاد بدهم. ظاهرا می‌خواستند پوستر بزنند و اعلام عمومی کنند و این عناوین را جلو جلو به استحضار شرکت‌کنند‌گان در سمینار برسانند... هرچه می‌خواستم بگویم، احتمالا رفقای طنزپردازم جلوتر از من می‌گفتند و برایم چیزی نمی‌گذاشتند جز اینکه در تایید فرمایششان حرف تکراری بزنم و بر روح خسته حضار سوهان بکشم. اغراق نیست اگر بگویم در نود درصد سمینارها، سخنران‌ها به جای سخنرانی تزریق ملال می‌کنند و ملت را به ستوه می‌رسانند. سخنران‌های اول و دوم و سوم را می‌شود تحمل کرد؛ اول وقت است و هنوز مدعوین انرژی دارند و حرف‌ها هم تازه و باطراوت به نظر می‌رسند. اما از نفر چهارم به بعد حرفی نمی‌ماند جز تکرار «در تایید فرمایش دوستان». این بود که به ذهنم رسید درباره اهمیت شوخ‌طبعی داد سخن سربدهم. خوبی این موضوع این بود که می‌شد نمونه‌هایی از شوخ‌طبعی‌های تاریخی و ادبی را هم من‌باب نمونه ذکر کرد و حال جمع را خوش کرد. حتی نمونه‌هایی از عبید و سعدی و مولانا و عطار و بعضی شوخی‌های خلفا و وزرا و فرماندهان جنگی را هم روی کاغذ نوشتم که برای حضار بخوانم و وقتشان را خوش کنم. (در پرانتز این را هم عرض کنم که دهن گرم داشتن نعمت است. بعضی‌ها ذاتا «گُلدمُند» یعنی زرین‌دهنند و هر حرفی که بگویند عین جواهر است. اینکه حافظ گفته «قبول خاطر و لطف سخن خداداد است» منظورش این است که با آموزش و مرارت و ممارست نمی‌توان گلدمند شد. یک آدم‌هایی حتی اگر لطیفه تکراری تعریف کنند، مستمعین کیف می‌کنند و از ته دل می‌خندند. حرف عادی هم بزنند آدم دوست دارد بنشیند و با طوع و رغبت بشنود. اما بعضی‌ها هم با آن‌که کان حکمت و معرفتند اما دهنشان یخ است و سخنرانی‌شان ملال‌آور. مهم این است که آدمیزاد بر توانایی‌ها و ضعف‌های خودش واقف باشد و اگر می‌بیند از نعمت شیرین‌دهنی بی‌بهره است، کوشش بی‌فایده نکند و ادا و اطوار زننده درنیاورد و خودش را به تک‌و‌پو نیندازد که در دل مستمعین جا باز کند. این‌جا از همان‌جاهایی است که کوشش ثمر نمی‌دهد و راه به جایی نمی‌برد، بلکه وضع را بدتر هم می‌کند. زشت باشد دبیقی و دیبا/ که بود بر عروس نازیبا. عروس نازیبا که فقط دختر زشت دماغ‌دراز و بدهیکل نیست. بدلحنی و یخ‌دهنی هم از مصادیق نازیبایی‌اند. اما یخ‌دهنی اینطور نیست که چاره نداشته باشد. وقتی شما فرم خوبی نمی‌توانید عرضه کنید، لاجرم باید روی محتوا بکوشید. محتوای خوب تا حد زیادی فرم بد را می‌پوشاند، دست‌کم عذر سخنران را پذیرفتنی می‌کند. من هم سخت نبوده که بفهمم در گروه زرین‌دهنان، سهل است در زمره شیرین‌دهنان، بلکه گرم‌دهنان قرار ندارم. ابوالفضل زرویی -ماشاءالله، هزار ماشاءالله- قدی دارد همچون سرو، سبیلی دارد به پهنای فلک، صوتش داودی است و لحنش حکیمانه. همین‌که با آن هیبت اهورایی پشت تریبون می‌ایستد، لب به سخن باز نکرده مستمعین محو تماشایش می‌شوند و دل به گفتارش می‌دهند. خاصه که جز در و گوهرِ به ملاحت آمیخته، از دهانش بیرون نمی‌آید. ناصر فیض هم اشعارش را چنان با ملح درآمیخته که سخت است کسی به سروده‌هایش گوش بدهد و نخندد، بلکه ریسه نرود. شهرام هم مجری تلویزیون است و کلی از رموز و فنون مجلس‌گردانی را در آستین دارد و خوب می‌داند چطور مجلس را به دست بگیرد. فرض بفرمایید بعد از این بزرگواران من چه می‌توانم بگویم و چه باید بکنم که مجلس از هم نپکد. یک بار اتفاقا ناخواسته مجلسی را پُکاندم. دعوتم کرده بودند به کرمان و در شب شعر طنز قرار بود چند دقیقه‌ای حرف بزنم. کرمان هم از آن جغرافیاهای عجیبی است که خاکش را با ملح درآمیخته‌اند، از بس که طنزپرداز نکته‌سنج و بذله‌گو دارد. شاعران خوش‌لهجه و بانمک یکی پس از دیگری می‌آمدند و متاع‌هایی شور و شیرین عرضه می‌کردند و وقت مهمانان خود را خوش می‌داشتند. حضار با حال خوش برای شاعران دست می‌زدند و به گفته‌ها و شوخی‌هایشان از ته دل می‌خندیدند. مجری خبط کرد و وسط شعرخوانی از من خواست که روی سن بروم و سر ملت را درد بیاورم. لابد فکر کرده بود از آداب مهمان‌نوازی به دور است اگر دیرتر مرا به پشت تریبون بخواند. هرچه با چشم و ابرو و دست و اظهار لحیه، خواهش و تمنا کردم که بی‌خیال این بخش از برنامه‌شان بشوند، نشدند. نکته این‌جاست که خودم واقف بودم در آن فضای آکنده از خنده و شوخی چیزی برای عرضه ندارم. در مقابل آن همه اصرار، انکار را جایز ندیدم. ناچار رفتم و به اختصار هرچه تمام‌تر نکاتی گفتم و آمدم پایین. اما همین چند دقیقه کافی بود تا آتش جلسه سرد شود و حوصله ملت سربرود. پس از من شعرا خودشان را کشتند که باز مجلس را روی دور شوخی و خنده بیندازند که نشد. دست آخر گروه موسیقی به داد رسید و ضربه مرا جبران کرد. فلذا دلم نمی‌خواست آن تجربه تلخ را تکرار کنم. این بود که فکر کردم محتوای سخنم را چنان غلظتی بدهم که لااقل کسی فحشم ندهد و بدم را نگوید. تا پرانتز باز است، دفع مقدر کنم و به سوال ذهنی شما جواب بدهم که اصلا چه ضرورتی بود دعوت رادیو را بپذیرم و به آن سمینار بروم؟ خوب یک نه می‌گفتم و نه ماه به دل نمی‌کشیدم. اما حقیقت این است که در آن ایام وضع مالی‌ام به شدت خراب، بلکه بحرانی بود و نمی‌توانستم از خیر مختصر دستمزد سخنرانی بگذرم. پیش خودم گفتم لابد دویست، سیصد تومانی می‌دهند و با آن می‌توانم مختصری از چاله چوله‌های زندگی‌ام را پر کنم. خداوند هیچ بنی‌بشری را معسر نکند و اندوه بی‌چیزی را به جانش نیندازد. علی‌الخصوص جماعتی را که طبع عالی دارند، گرفتار جیب خالی نکند. این بود که در آن ورطه یک نفس، توان نه گفتن به سمینار رادیو را - سهل است نه گفتن به هیچ کس دیگری را- نداشتم. به قول سعدی، رزق اگر چند بی‌گمان برسد/ شرط عقل است جستن از درها. برای همین رادیو را به چشم دری می‌دیدم که قرار است بخشی از رزقم از آن‌جا برسد. پرانتز طولانی شد، زودتر ببندمش تا بیش از این عرضم را پیش شما نبرده‌ام.) برای اینکه حرف تکراری نزنم و بعد از صحبت رفقا، حضار را خسته نکنم، به ذهنم رسید که «اهمیت شوخ‌طبعی» را پیشنهاد بدهم. اجمالا می‌دانستم که حس شوخ‌طبعی اهمیت بسیار دارد و با تاریخ ادبیات و تاریخ اجتماعی ایران نیز توام است. ایرانی‌ها مردمان شوخ‌طبعی هستند و سرآمدانشان نیز از طنز و مطایبه پرهیز ندارند. علی‌الظاهر، پناه برخدا، موقعی که حضرت باری شوخ‌طبعی را بین مخلوقات خود تقسیم می‌کرده، ایرانی‌ها به طور علاوه سهم برده‌اند و به طور ویژه از آن برخوردار شده‌اند. تا این‌جایی که سواد من اجازه می‌دهد و تا این‌جایی که من در تواریخ و سیر نظر کرده‌ام، همه جا و همه وقت می‌توانید رد این شوخ‌طبعی را پی بگیرید. خیلی‌ها از روی مجسمه فردوسی و از روی ابیات شاهنامه که شهرت عام یافته‌اند گمان می‌کنند که حکیم طوس مردی تندخو و اخمو و پرخاشگر بوده و با هرکس که عربی حرف می‌زده سر جنگ داشته. «حماسه‌» در شاهنامه چنان شدید و غلیظ است که کسی گمان نمی‌کند او اهل مطایبه و مزاح بوده باشد. اما اگر با شاهنامه مانوس شوید و با سراینده‌اش الفت بگیرید، می‌بینید که اتفاقا او به شدت ظریف و نکته‌سنج و بانمک است، رحمهالله علیه. او در میان حماسه، حتی در میان حزن، شوخی‌هایی دارد که بی‌نظیر است. فی‌المثل بین رستم و رخش رابطه‌ای برقرار کرده که برای مخاطب امروزی نسبت لوک خوش‌شانس با اسبش را تداعی می‌کند. می‌ترسم جا کم بیاورم و به اصل حرفم نرسم وگرنه کلی نمونه می‌توانستم از شاهنامه بیرون بیاورم و خدمتتان عرض کنم. بیتی که همین الآن در ذهنم می‌آید مربوط به جنگ با ترکان است و معلوم است که فردوسی مترصد موقعیتی بوده که به هومان گرگین طعنه‌ای بزند: ز ترکان چنان بخت برگشته بود/ که هومان ز ایشان دوتن کشته بود... یعنی ببین چه وضعی داشتند ترکان که حتی هومان هم موفق شده بود دونفر از آن‌ها را بکشد... سنایی و عطار هم با اینکه به قیافه و اسمشان نمی‌آید اما بسیارشوخ‌طبع بوده‌اند و حتی در حوزه‌هایی که امروز به آن خط قرمز می‌گوییم شوخی‌ها کرده‌اند. رفیق ما سیدعبدالجواد موسوی اتفاقا کتاب کوچکی منتشر کرده که طنزهای عطار را در آن نوشته. بعضی از شوخی‌های عطار آن‌قدر زیرکانه و حکیمانه هستند که با معیارهای امروز مدرن به حساب می‌آیند. مثلا یک‌جا فقیری وارد شهری شد و بسیار گاو و گوسفند دید. پرسید این‌ها از که هستند؟ گفت متعلقند به عمید نامی. جلوتر رفت و دسته‌ای غلام و کنیزک دید. گفتند این‌ها هم غلامان و کنیزکان عمید هستند. باز هم جلوتر رفت و کاخی/ سرایی بزرگ و پررفت و آمد دید که پیدا بود در آن خبرهایی است. این‌جا هم مال عمید است... فقیر زیرک مجنون‌نمای قصه عطار، دستار پاره خود را از سر برداشت و به آسمان پرتاب کرد و به خداوند«گفت گیر این ژنده دستار اینت غم/ تا عمیدت را دهی این نیز هم/ چون همه چیزی عمیدت را سزاست/ در سرم این ژنده گر نبود رواست...»

خلاصه اینکه نشستم و نمونه‌هایی از شوخ‌طبعی ادبیات و تاریخ را نوشتم. حتی در جنگ‌ها هم دیدم فرماندهان و شاهان ایرانی از شوخی پرهیز نمی‌کردند. آغا محمدخان که این همه خونخوار و عصبانی‌اش می‌شناسیم، موقع تصرف شیشه، شهری فکر کنم در حوالی قفقاز، نامه می‌نویسد و به فرماندار شیشه می‌گوید: «ز منجنیق فلک سنگ فتنه می‌بارد/ تو ابلهانه گرفتی کنار شیشه پناه» حالا ببینید فرماندار شیشه که بنده خدا در محاصره آغامحمدخان است چه جوابی می‌دهد: «گر خداوند من آن است که من می‌دانم/ شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد». تاریخ پر است از این شوخی‌های حکیمانه. احتمالا قصه یعقوب لیث صفاری را موقع اسارتش شنیده‌اید که سگی آمد و قابلمه غذایش را دزدید. گفت نه به صبح که آشپزخانه مرا چهل شتر می‌کشیدند، نه به حالا که تمام لجستیکم را سگی به گردن انداخته و با خود می‌برد... ده، دوازده تا از این نمونه‌های شوخ‌طبعی را نوشتم و مختصری هم از خصوصیات قوم ایرانی و خلقیاتش فهرست کردم و آماده شدم که بروم به سمینار. (دوباره باید پرانتز باز کنم و بگویم که روم نشد به برگزارکنندگان سمینار بگویم برایم ماشین بفرستند. وضع مالی‌ام خوب نبود و مجبور شدم اتوبوسی و پیاده به ساختمان شیشه‌ای رادیو بروم.) آن‌جا رفقایم را که دیدم، گل از گلم شکفت. قبل از شروع سمینار چهارتایی یک گوشه‌ای نشستیم به گعده. همدیگر را مدت‌ها ندیده بودیم و فرصت مغتنمی پیش آمده بود تا با هم شوخی کنیم و یاد ایام قدیم را زنده نگه داریم. صدای هره‌وکره‌مان تا ساختمان سیزده‌طبقه تلویزیون هم می‌رفت. متاسفانه حتی در پرانتز هم مجاز نیستم بگویم چه صحبت‌هایی یا چه شوخی‌هایی بین احباب رد و بدل شد. فقط همین‌قدر بگویم که ناظرین برایشان تردید پیش آمد که موضوع سمینار طنز است یا کلا سمینار، سمینارِ طنز است... در میانه شوخی و خنده بودیم که آمدند صدایمان کردند برویم داخل سالن. گوش تا گوش سالن کنفرانس، مدیران و نویسندگان و کارکنان رادیو نشسته بودند. رفتیم و نشستیم در ردیف اول کنار مدیران عالی‌رتبه و تعارفات معمول را به جا آوردیم و برای هم سر تکان دادیم. اما همچنان تتمه خنده بیرون سالن را بر لب داشتیم. (بین‌الاحباب تسقط الآداب. چون با ابوالفضل ندارم، می‌گویم که در خلال صحبت فهمیدم این رفیق عزیز هم مثل من جیبش خالی است و پزش عالی. او هرچه ته جیبش داشته، داده به آژانس و از احمدآباد خودش را رسانده به جام‌جم  و تمام و کمال امید بسته به دستمزد سخنرانی. شهرام و ناصر وضعشان از ما بهتر بود و خیلی محتاج این دوهزار و ده شاهی نبودند یحتمل. اما خاطره که برای هم تعریف می‌کردیم بعضی از مکنونات قلبی‌مان را هم به شوخی به هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم. از جمله اینکه یکی از رفقا می‌گفت به شب شعری در شهرستان دعوتش کرده بودند و آخرسر پشیزی حتی کف دستش نگذاشته بودند. هر کدام خاطره‌ای تعریف کردیم که... نگویم بهتر است.) اول ابوالفضل رفت بالا و شروع کرد به صحبت. همه جا سکوت بود و صدای ابوالفضل طنین عجیبی در سالن می‌انداخت. او در میانه حرف چیزی گفت که مسبوق به شوخی‌های سابقمان بود. ملت از آن خبر نداشتند اما ما که خبرداشتیم، ناغافل پقی زدیم زیر خنده... (باز هم پرانتز باز کنم و بگویم که یکی از ضعف‌های جدی من این است که اگر روی دور خنده بیفتم به هیچ وجه‌من‌الوجوه نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم. تمام و کمال قدرت ماسکه‌ام را از دست می‌دهم و عین یک بچه دبستانی چنان می‌خندم که معلم عصبانی شود و از کلاس بیرونم بیندازد. من و جواد موسوی خدا نکند روی دور خنده بیفتیم. دراین‌باره گاهی چنان عرض خود را برده‌ایم که می‌توانیم حکایت‌ها بنویسیم... هم من و هم شهرام و هم ناصر افتادیم روی دور خنده و هیچ طوری نمی‌توانستیم جلوی خودمان را بگیریم. البته وضع من از هر سه، بلکه هرچهارمان بدتر بود.) ابوالفضل هر طور بود فرمایشش را به انتها رساند و والسلام‌علیکم و رحمه‌الله و برکاته گفت و آمد پایین. ناصر و شهرام هم به والذاریاتی از پس کار برآمدند تا اینکه نوبت به من رسید. مدیران ردیف جلو هم چپ چپ به من نگاه می‌کردند که "این چه مرگش است". رفتم پشت تریبون و به هرچیزی که می‌توانست خنده‌ام را بند بیاورد، فکر کردم. شده بودم عین عاشق بخارایی که به قول مولوی در میان خنده و گریه می‌تنید و نمی‌دانست چون کند. یک جمله می‌گفتم اما همین‌که نگاهم می‌افتاد به رفقایم در ردیف جلو، خنده‌ام عین فنر از جا درمی‌رفت و کارم را زار می‌کرد. بیچاره حضار مانده بودند این میرفتاح را از کجا پیداش کرده‌اند و آورده‌اند پشت تریبون... بالاخره سد امساک شکست و زدم زیر خنده و حالا نخند کی بخند. کم‌کم حضار هم خنده‌شان گرفت. رفقای من هم. حالا نخند و کی بخند. سمینار طنز تبدیل شد به جلسه خنده... (پرانتز آخر را هم بگویم و از حضورتان مرخص شوم. دستمزد اما نفری یک قالیچه شش‌متری تقدیممان کردند. برگشتنه با یک قالیچه توی اتوبوس صدای همه را درآورده بودم و از هر سو متلک می‌شنیدم... بیچاره ابوالفضل که با آن قالیچه باید خودش را می‌رساند به احمدآباد مستوفی.)


این مقاله قبلا در پانزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 12 مرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
سیدعلی میرفتاح
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 9 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
محسن آزرم محسن آزرم 5 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 10 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 12 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 6 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
امیرحسین خالقی امیرحسین خالقی 7 دقیقه مطالعه | 15 ساعت پیش
img-content
16 دقیقه مطالعه / 5 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.