بخونید، خونده بشید!
سرخور
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
سرخور
10 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
سرخور

عروسِ زری‌خانم، سرخور بود. نه این‌که زری‌خانم گفته باشد، خودش می‌گفت. هر بار می‌رسید توی اتاق یا حیاط خانه مردم، می‌خندید و می‌گفت: "ببخشید ها... بعد از رفتن من اسفند دود کنید، من سرخورم."

داستان مردن مادرش را سر زایمان و بعد از دنیا آمدن عجیب و غریب دختر، مادربزرگم برای من گفته بود. داستان تلخی بود، اما من دوست داشتم بشنوم. هی سرم را می‌چسباندم به بازوی سفید و تپل مادربزرگم و می‌گفتم دختر سرخور را بگو و او هم می‌گفت استغفرالله اما بعد تعریف می‌کرد که مادرِ عروسِ زری‌خانم نه ماه تمام سرپا شیر عق زده و بعد هم یک روز آمده و برای مادرش قسم خورده که آل را دیده. گفته آل دماغ نداشته و چشمش سفید بوده و توی دستش یک بچه موقرمز زشت داشته که دماغش عین تربچه قرمز بوده و هی عر می‌زده. بعد هم آل خندیده و جوری بچه را نشان زن حامله داده انگار می‌خواسته آن را با بچه مادر عروس زری‌خانم تاخت بزند.

 این را که گفته بود، مادر عروس زری‌خانم، مادر و خواهرهایش افتاده بودند به دست و پا و زن‌های همسایه آمده بودند دورش را خیط کشیده بودند و زیر بالشش قیچی گذاشته بودند و برایش شله‌زرد نذری پخته بودند و پشت سرش گفته بودند یا خودش می‌میرد یا بچه‌اش. مادرش اما شب تا صبح، حتی وقت رفتن به مستراح، هم کشیک داده بوده و از ترس آمدن آل بسم‌الله گفته بوده و آب دعایی ریخته بوده چهار گوشه خانه. اما چه فایده که درد مادر عروس زری‌خانم زودتر از موعد آمده، چهار روزی فریاد زده و حتی یک ظهر تا شبی هم سر خشت نشسته و دست آخر چادر انداخته سرش و با مادرش رفته مریضخانه و همان‌جا فارغ شده و بعد هم مرده. دکترها گفته‌اند بچه زیادی بزرگ بوده، گفته‌اند سرش غیرطبیعی بوده و باید سزارین می‌شده. به قول مادربزرگم، یعنی با چاقو باید شکمش را می‌بریده‌اند که بریده‌اند و بچه را درآورده‌اند، اما چه فایده که مادر عروس زری‌خانم از درد و تب مرده و بچه مانده روی دست مادربزرگ عروس زری‌خانم و دخترهایش. به قول مادربزرگم، بچه نگو، بچه آل بگو. یک بچه زشت و لاغر با موی قرمز فردار و دماغی به قرمزی و گندگی تربچه.

اصلا مادربزرگ عروس زری‌خانم عارش می‌آمده بگوید دخترش این موجود را پس انداخته. به دامادش گفته که بچه مرده و عروس زری‌خانم را برده دهشان و سپرده به دایه خودش. دایه هم بچه را با شیر گاو بزرگ کرده، عین بچه خودش. بعد یک وقتی که بچه شده دو سه ساله، دایه‌خانم وقت شیر دوشیدن از گاو سقط شده. یعنی گاو عقب عقب آمده و دایه را هل داده. دایه از چهارپایه افتاده و سرش خورده به جایی و مرده. دو روزی بچه همان‌طور توی طویله بیخ دل دایه نشسته بوده، بعد یک همسایه‌ای، کسی آمده و سری زده به پیرزن و بچه موقرمز را پیدا کرده و بعد از مراسم کفن و دفن، بچه را برگردانده پیش مادربزرگش.

دو ماهی هم بچه پیش مادربزرگش بوده. نه گریه می‌کرده، نه می‌خندیده. سرش به کار خودش بوده. چیز زیادی نمی‌خورده و کسی را دوست نداشته و کسی هم دوستش نداشته. بعد یک روز آمده‌اند و دیده‌اند مادربزرگش همین‌طور که خوابیده بوده، مرده. بچه هم گریان نشسته بیخ دلش. خلاصه همه زده‌اند توی سر خودشان و گفته‌اند بچه سرخور است و باید بردش جایی و ولش کرد اما پدربزرگش نگذاشته. بچه مانده و توی دست و پای بقیه نوه و نتیجه‌ها بزرگ شده و مویش فردار و طلایی شده و دماغ سرخش همان‌قدری مانده و چشمش را که سرمه کشیده، ده‌تا خواستگار ردیف شده پشت در خانه‌شان. خاله‌هایش به خواستگارها گفته‌اند دختر سرخور است. خواستگار‌ها هم یکی بعد از دیگری دمشان را گذاشته‌اند روی کولشان و رفته‌اند. یکی‌شان اما زن‌مرده بوده، دوتا بچه داشته، گفته از این بدتر که نمی‌شود و عروس زری‌خانم را برده خانه‌اش. دو، سه سال هم زن و شوهر بوده‌اند. بعد یکدفعه مرد تب کرده و مرده. عروس زری‌خانم هم عنر عنر برگشته خانه پدربزرگش، منتهی با دوتا دختر شوهرش. همین هم بوده که خاله‌ها افتاده‌اند به دست و پا و آن‌قدر توی در و همسایه و دوست و آشنا گشته‌اند تا پسر زری‌خانم را پیدا کرده‌اند. یک پسر بیست ساله بوده، عین دسته گل، با پوست سفید و چشم آبی، منتهی فلج مادرزاد. مادرش می‌خواسته برایش زن بگیرد اما، به قول مادربزرگم، کدام زنی می‌رود زن یک بچه کج و کوله می‌شود و تر و خشکش می‌کند به جز یک زن سرخور؟

همین هم بوده که زری‌خانم آمده عروس را دیده و پسندیده. وقتی هم گفته‌اند سرخور است، گفته هرچی خدا بخواهد، من را بکشد یا این بچه را بکشد، راضی هستیم به رضای خدا. بعد هم زن و دوتا بچه شوهرش را برداشته و برده به خانه‌شان و زن شده عروس زری‌خانم.

گرچه - خودمانیم - هنوز پایش نرسیده بوده به خانه که دوتا خروس خفه شده توی حیاط خانه پیدا کرده‌اند. یکی گفته روباه این‌ها را کشته، یکی هم گفته چیزخور شده‌اند. اما خود عروس زری‌خانم گفته کار آل است. هنوز خیال می‌کند مادر من است، پی من می‌آید، یک گوسفند قربانی کنید عطش خونش تمام شود و برود. زری‌خانم هم گوسفندی قربانی کرده و دست عروس را گذاشته توی دست پسر بیست ساله‌اش، غافل از این‌که پسر چند ماه بعد از شدت خوشی و خوبی نفسش می‌گیرد و می‌میرد و عروس‌خانم می‌شود خانم خانه. هر چند عروس زری‌خانم آدم بدی نبوده، خودش بعد از مراسم هفت درآمده و گفته مردن پسرت از پاقدم من بوده و با شکم حامله دست دوتا بچه شوهرش را گرفته که برود خانه پدربزرگش که زری‌خانم نگذاشته، نگهشان داشته و تا وقتی فارغ بشود پای تختش کشیک داده که دوباره آل نیاید و کاسه و کوزه‌شان را به هم بریزد. وقتی هم که عروس فارغ شده، خودش بچه‌ها را گرفته و آن پوسته عجیب و نازک روی صورت دختر اولی را با دست انداخته و پای کج و کوله دختر دومی ‌را زیرسبیلی رد کرده و قنداقشان کرده و توی گوششان اذان گفته و به گهواره‌شان دعا و چاقوی نقره وصل کرده و به دستشان حنا مالیده و هر چهارتا بچه را عین بچه خودش آب و نان داده و هر جا رفته، هر پنج‌تایشان را با خودش برده و یواشکی پشت سرشان اسفند دود کرده و به در و همسایه هم گفته می‌دانم نوه‌های آل توی خانه‌ام زندگی می‌کنند اما بدیمن نیستند، بدبختند. و همسایه‌ها هم هی این قصه را بال و پر داده‌اند و تعریف کرده‌اند برای هم تا تبدیل به یک چیزی شده مثل قصه‌های مادربزرگ‌ها؛ ماه‌پیشانی و پرنده آبی و حسن‌یوسف. یک‌جوری بی‌سر و ته و ریز ریز با یک عالم حواشی و ماجرای این طرف و آن طرف که نصف بچه‌های کوچه و بچه‌هایشان وقت شنیدنش می‌ترسیدند و زیر پتو می‌رفتند و بعد می‌پرسیدند آخرش چی شد و کسی هم نمی‌دانست و جوابی نداشت.

این‌طوری بود که ما را می‌خواباندند، نه مثل بچه‌های الان توی تخت آبی و صورتی و در حال شنیدن قصه‌های تر و تمیز و گربه و لاک‌پشت‌دار با سر و صدای موسیقی کلاسیک. یک‌جوری بود که خودت می‌رفتی زیر پتو و تا سرحد خفه شدن می‌ماندی آن زیر و هی صلوات می‌فرستادی و از ترس بختک و آل طاق‌باز نمی‌شدی تا بالاخره چشمت می‌رفت و خواب می‌ربودت.


این مقاله قبلا در سیزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 29 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 9 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
محسن آزرم محسن آزرم 5 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.