بخونید، خونده بشید!
شبِ سیاهِ زمستان
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
آصف بارزی آصف بارزی

نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار

دنبال کن
شبِ سیاهِ زمستان
8 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
شبِ سیاهِ زمستان

زلزله‌ی بم برای ما که اهل کویر کرمان بودیم و آن زمان بِکرتَر و خام‌تر از امروز بودیم، حادثه‌ی مهمی بود. تلخی و جدایی و فاجعه و در مجموع روی ناخوش دنیا را ما با زلزله‌ی بم شناختیم که دنیا و زمین می‌تواند این‌قدر با انسان بدرفتار باشد و فرزند خودش را ببلعد. که شهر فرش جسد شده بود و روی هر حیاط جسد و بوی مرگ و به قول اخوانِ شاعر: « سورتِ سرمایِ دِی بیدادها می‌کرد». و حالا تو بگو از خانواده‌ای که جسد دخترش را چون سردخانه‌ها پیش‌تر پر شده بود از جسد، شب گذاشته بود توی هال خانه‌اش که در همان هال سفره‌ها انداخته بودند و حرف‌ها زده بودند تا فردا به خاک سپرده شود و شب خانواده توی همان خانه به خواب رفته بودند، دختر به خواب ابدی و بقیه به خواب شبانه که البته بعدتر به ناچار همه ابدی می‌شوند. یا از هر کوچه که رد می‌شدی به دری باز برمی‌خوردی که روی حیاطش داشتند جسد می‌شستند. پیرزنی که دلش نمی‌آمد حیاط خانه را با آب بشوید که مبادا پول آب زیاد شود و مباداتر که موزاییک‌های حیاط ساییده شوند، حالا روی همان حیاط جسد دختر و داماد و نوه‌اش را با همان آب که حالا مایه‌ی ممات شده بود انگار، می‌شست و می‌شستند و حتی اشک و گریه هم نبود که این‌ها هرگز جواب‌گوی فاجعه به آن عمق نیستند. جسدهای پیچیده لای پتوهای رنگارنگ، پتوهایی که چه عشق‌بازی‌ها و آسودن‌ها و تن‌های خوش‌تراش که به خود ندیده بودند. و از همه جالب‌تر پیرزنی که ما در قاب تلویزیون دیدیم که تمام خانواده‌اش مرده بودند و خانه‌اش ویران شده بود و از زیر آوار بعد از چند روز بیرون کشیده بودندش و پریشان بود و در میان آوار از او پرسیدند که: «الان چی می‌خوای مادر؟» و پیرزن غریزی و آرام و با لهجه‌‌ی مردمان کویر گفت: « یه لیوان چایی» و آب پاکی را ریخت روی دست کسانی که منتظر مویه بودند که یعنی زندگی همیشه ادامه دارد و هیچ‌چیز زندگی را متوقف نمی‌کند و نمی‌شود با زندگی قهر کرد و در بدترین لحظه، یک لیوان چای اگر گرم باشد، دلگرم‌کننده است، همیشه زور رویش به زور مرگ می‌چربد.  توی آن تاریخ توی آن نقطه از زمین، قباحت و پلشتی مرگ ریخته بود، مرگ عادی شده بود، جدایی و حیف شدن طبیعیِ روزگار بود و انگار طبیعت هرگز با کویر و مردم کویر و سرنوشتشان، رفتارِ طبیعی نداشته است. اما اهل کویر هیچ‌وقت با آسمان و زمینشان قهرانه نشدند و همیشه با هستی به مصالحه رسیدند.  گمان می‌بری که قرآن برای مردم کویر گفته است: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَدٍ». اما با این همه، انگار این مصائب و تلخی‌ها، آهِ گرم و نفسِ حق و حقانیت و گشاده‌دلی و حق‌گذاری و غرور و بلندبالایی‌ای به کویر و مردمش می‌دهد که انگار وارث تاریخ‌اند و انگار خدا در جوابِ تلخ‌اندیشی‌هایِ این مردم، مصر و حق به جانب می‌گوید: « اَلَم نَشْرَح لَکَ صَدْرَک؟»
شکل فکر من و صفرِ خط‌کشِ هستیِ من همیشه در ابتدای کویر بوده و هست و خواهد بود، هرکجا که باشم. کاش می‌شد کویر را در جیبم بگذارم و چشم در چشم هم می‌گفتیم که بر ما چه رفته است. من در کویرم و کویر در من.
  کامیون کامیون جسد وارد شهر ما که شهر کِناری بود و نزدیک به بم، می‌شد و اغلب بی‌غسل و بی‌کفن تعدادی توی گوری دسته‌جمعی گذاشته می‌شدند و تو دیگر حس نمی‌کردی که این‌ها همه انسانند و مرگ هر انسان، مرگ بی‌شمار آرزو و امید و غم و شادی است و در نهایت، بی‌نهایت تاسف‌برانگیز است.
و جالب‌تر این‌که این روز مصادف شد با سالگرد تولدم؛ چه وقت خوبی برای تولد؛ شاید نشانه و معنایی پشتش باشد، آمدن همزمان ما و حرمان. آمدنی که مصادف بود با رفتن، تولدی دوشادوشِ مرگ، انگار رویشی در سنگِ سیاهِ شبِ زمستان.

شامگاهِ پنجمِ دِی‌ماهِ هزار وُ سیصد وُ نود وُ ششِ شمسی_ شرقِ تهران

نویسنده
آصف بارزی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
آصف بارزی آصف بارزی 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
آصف بارزی آصف بارزی 18 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
3 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.