بخونید، خونده بشید!
بشنو از من چون حکایت می‌کنم-قسمت سوم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
بشنو از من چون حکایت می‌کنم-قسمت سوم
10 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
بشنو از من چون حکایت می‌کنم-قسمت سوم

مثل مدادی که به قصد اعتراف نوشتن دست آدم می دهند، مادرم پیشواز یلدا رفته بود و با یک کاسه انار که ترکیبی از چند درخت مختلف بود، سرزده به اتاقم آمد. دانه‌های زرشکی و قرمز و صورتی و سفید. این رنگ بندی شناسنامه انارهایی بود که صادره از میدان میوه و تره بار بودند. ترش و ملس و شیرین. بعضی‌ها دانه سفت و بعضی شل. مادرم کاسه را دستم داد و مجبور شدم موبایلم را پشت و رو بگذارم روی میز پاکوتاه کنار تخت خواب فرفورژه‌ام و می‌دانستم با این مخفی کاری‌ام مشکلی ندارد. کاسه انار را دستم داد و خواست راست و حسینی همه چیز را از دهان خودم بشنود. 
مادرم هنوز چیزی غیر از "انار بخور" نگفته. سکوتش سرشار از دلشکستگیست. سکوتش آزارم می‌دهد. سکوتش وجدانم را معذب کرده. کاسه انار بلور است و صدای دو تا پیغامِ موبایلم سکوتش را شکافت. فرق قاشق چایخوری و مرباخوری را نمی‌دانم. قاشق کوچک و استیل است. یک استیل محکم و قدیمی که  همزمان می‌شود ده الی چهار تا دانه‌ی انار را سوارش کرد و خورد و هسته‌هایش را نجویده قورت داد. البته چهارده‌تایش خیلی مهارت می‌خواست. 
آخرین پیغامی که به شادمهر داده بودم این است:"من چی بپوشم؟" 
و این دینگ دینگ‌های موبایلم جواب پیام من است.حتمن گفته: "از لباسات عکس بنداز ببینم." بعید است گفته باشد: "عزیزِ دلِ من، هر چی خودت دوست داری بپوش." 
مادرم سرامیک لخت اتاق خواب را نگاه می‌کند. نیلی دهن لق نیست، خواهرم آدم فروش نیست اما اتمام حجت کرده و گفت:"خودت به مامان میگی". کارِ پانته‌آست.آلو توی دهانش خیس نمی‌خورد. حتمن به خاله‌ام گفته و خاله‌ام زنگ زده به مادرم گلایه کرده که: چجور دختری بزرگ کرده‌ای که چهار ماه است با یک پسر برو بیا دارد و حالا که شب یلدا شده پسرک مادرش را مجبور کرده زنگ بزند به دختر آفتاب و مهتاب ندیده‌ات و برای شب نشینی بدون حضور خانواده‌اش دعوتش کند؟ خاله‌ام حتما گفته اصلا کار آنها زشت هم نیست و دستشان هم درد نکند اما دخترت چرا اجازه داده به خودش که قول و قرار یواشکی نه با پسرک بلکه با مادرش بگذارد؟ و در آخر هم گفته : "مادر پسره چه شارلاتانیه، خدا به دادت برسه." 
دختر خاله‌ام احتمالا جزییات را کامل تعریف کرده که من به شادمهر قول داده‌ام بیایم تا خودم را به خانواده بزرگش معرفی کنم و وقت گرفته‌ام آرایشگاه بروم و تا موهایم را یک براشینگ حرفه‌ای کنند و ابروهایم را مرتب کنم. پانته‌آ منبع موثق اخبار فامیل است و نمی‌دانم چرا روزی که مادر شادمهر زنگ زد و دعوتم کرد من هم بی هوا زنگ زدم و برای پانته‌آ تعریف کردم. شاید ته دلم بدم نمی‌آمد صدای حسرت خورده‌اش توی گوش راستم جریان پیدا کند و به مغزم برسد. حالا این چزاندن پانته‌آ به کجا بر می‌گشت خودش یک افسانه قدیمی پشتش پنهان است. 
بعد از دوازده سال یادم افتاده بود روزی که کنکور دادیم و با هم از سالن آمدیم بیرون و درصد گندی که زده بودیم را با هم کم می‌کردیم و درصد شانسمان را با خوش بینی بیشتر می‌کردیم پانی دید که دوست پسرِ آن دورانش به همراه مادرش آمده‌اند دنبالش. مادرش پشت فرمان با عینک دودی و چتری‌های زیتونی و رژلب براق لبخندی مادرانه به ما تحویل داد و پانی بازویم را جوری فشار داد و گفت ":من میرم.کاری نداری؟" که من فهمیدم این سوال نیست خودش جواب و استدلال و فلسفه است. یعنی برو به جهنم دختره‌ی مزاحم، که من می‌خواهم با شوهر فرضی و مادر شوهر فرضی آینده‌ام که لبهایش براق است و ماشینش یاسی رنگ است و آمده‌اند اینجا و تازه خیلی ملاحظه کرده‌اند برای خروج پیروزمندانه‌ام گوسفند نکشته‌اند بروم دنبال آینده درخشانم. 

بعد از چند ماه هم رابطه‌شان به کلی از هم پاشید و پسری که الان اسمش را هم فراموش کرده‌ام پرونده‌اش بسته شد و رفت لای دیگر پرونده‌های مختومه پانته‌آ.

انار نمی‌خورم. دلم می‌خواهد کاسه انار را کنار بگذارم و مثل فیلم‌های امریکایی دست مادرم را بگیرم و بگویم: "مامی لیسن تو می" بعد مادرم بگوید:"هانی آی آندرستند یو." بعد مکالمه انگلیسیمان را ادامه دهیم و بگویم:" من بزرگ شده‌ام، دوست دارم با دوست پسرم آشنا بشین، ما داریم همدیگرو می‌شناسیم اما هنوز قصد قطعی برای ازدواج نداریم، یعنی من دارم اما شادمهر را نمی‌دانم." 
اما انگلیسی‌ام ضعیف است و فارسی هم نمی‌توانم این حرفها را بزنم، اصلا بعضی چیزها را نباید به زبان مادری گفت. زبان مادری بعضی وقتها بی‌رحم عمل می‌کند، مثل تیغ جراحی در یک بیمارستان صحرایی که می‌شکافد اما بی‌حس نکرده. کمتر از بیست و چهار ساعت دیگر من روبروی پدر و مادر شادمهر نشسته‌ام و احتمالا آن قدر شیک غذا می‌خورم که به دک و پزم ایمان بیاورند. قول می‌دهم نماینده با شکوهی از خانواده‌ام باشم. اصلا قول می‌دهم زیاد نخندم و سبک سری نکنم. 
مادرم ساکت است. کاش نیلی بیاید و در اتاق را باز کند. سخت است تنهایی بگویم من فردا شب که شب یلدا هم هست شام خانه دوست پسرم دعوتم و ایل و طایفه‌شان هم هستند و شما بمانید اینجا با حوضتان و کدو حلوایی پخته بخورید و فکر کنید هالووین اختصاصی برگزار کرده‌اید. اقرار به خودخواسته تنها گذاشتنشان سخت است. آرا و پیرا کردن و از زیر نگاه سنگین پدر و مادرم به قصد خانه یک مشت آدم هفت پشت غریبه عبور کردن یک ماجرای پیچیده خودخواهانه‌ست. مادرم هم انار آورده تا گذرگاهم صعب العبور شود. 
صدای تلویزیونی می‌آید که به قصد شنود اتاق من بی صدا شده. قفل موبایلم را باز میکنم تا خوشرنگ‌ترین رژلبی را که دیده‌ام و زیرش نوشته‌اند :"به نظرتون رنگش چطوره؟" را نشان مادرم دهم تا سر حرف را باز کنم و بگویم اگر به من می‌آید فردا شب این رنگی به لب و لوچه‌ام بمالم تا همه سخت‌ها آسان شود و رشته صحبت را دست بگیرم و از خاندان شادمهر بگویم. 
هفت تا پیام از شادمهر دارم.نوشته: 
_حتما کت و دامن بپوشیا 
_یقه اش کیپ باشه 
_تو قدت کوتاست شلوار بپوشی بد هیکل میشی بری اینا هر کدوم یه تیکه میندازن. 
_اصلا عکس کت و دامناتو بفرست ببینم 
_الووووو؟؟؟کت و دامن نداری یعنی؟ 
_معلومه کجایی؟ج بده 
_سرت کجا گرمه؟من می‌خوابم. به جهنم هر چی دوست داری تنت کن. 
تایپ می کنم:"نمیام. شب بخیر."  
به مادرم می‌گویم:"این رژلبه خوشرنگه؟" مادرم می‌گوید: "آره ولی خیلی ماته. باید روش برق لب زد." 
می گویم: "فردا شب خاله اینام میان؟" و یک قاشق چهارده عددی را مستقیم می‌ریزم ته حلقم. هم انارش دانه ریز است و هم من مهارت دارم. مادرم می‌گوید:"آره.شامم قیمه بادمجونه" و آرزویم را بلند بلند می‌گویم: "کاش سیب زمینی خلالی سرخ کنی و غوره هم نریزی لطفا." مادرم هم بلند بلند جواب می‌دهد و می‌گوید:"جهنم الضرر باشه." بلند می‌شود می‌رود و من کاسه به دست می‌مانم، موبایلم را خاموش می‌کنم و به کشف جدیدم فکر می‌کنم: "همه مادرهای دنیا برق لب را از خود رژلب بیشتر دوست دارند."


نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 12 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 11 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.