بخونید، خونده بشید!
بهرنگی ممنوع است، قارانقوش نه
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور

نویسنده، کارگردان تئاتر و سینما، نمایش‌نامه نویس

دنبال کن
بهرنگی ممنوع است، قارانقوش نه
10 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
بهرنگی ممنوع است، قارانقوش نه

از انشا نوشتن متنفر بودم، از جعلیاتی به نام علم بهتر است یا ثروت، از عبارات مثلا ادبی، از نتیجه‌گیری‌های مضحکِ "این بود انشایی که معلم عزیز ما، آموزگار محترم یا... از ما خواسته بودند" بیزار بودم. همه از کلاس انشا متنفر بودند و حق هم داشتند. اصلا هیچ درسی تا این حد ابلهانه نمی‌توانست باشد. انشا درسی بود سرشار از دروغ و گنده‌گویی و تقلید. در بهترین حالت، پدر یا مادر یا خواهر و برادر بزرگ‌تر جور آن را می‌کشیدند تا خزعبلاتی برای کسب نمره تحویل داده شود. جالب این بود که هیچ‌کس با این پدیده ابلهانه در‌نمی‌افتاد و به معلم‌ها نمی‌فهماندند که لازم است اول ترکیب‌بندی جملات را و چگونگی توصیف یک ماجرا یا یک موضوع را با ذکر نمونه‌ آموزش بدهند و پس از آن از شاگردان درمانده و وامانده بخواهند مطلبی را «انشا» کنند.

سال اول دبیرستان با تمام جسارت از دبیرمان خواستم به جای انشا به روش متداول بر اساس هر موضوعی که او پیشنهاد می‌کند، داستان بنویسم. معلممان بی‌واهمه از این‌که من بفهمم اهل کتاب خواندن نیست، پرسید: "داستان چیه؟!" هفته بعد با نوشتن داستانی کوتاه معنی داستان را به معلمم یاد دادم و داستان‌نویس کلاسمان شدم؛ کاری که تا گرفتن دیپلم و یک سال بعد از آن ادامه داشت. امینی ابیانه، دبیر ادبیاتمان، در سال‌های پایانی دبیرستان حتی یک سال پس از دیپلم گرفتن نیز اجازه می‌داد که شنبه‌ها سر کلاس انشا بروم و داستان بخوانم... در همان سال من معلم یک دبستان ابتدایی دخترانه، به قول امروزی‌ها غیر‌انتفاعی یا به قول ما «ملی» شده بودم و تدریس تمام درس‌های کلاس ششم از ریاضی تا املا و انشا به عهده من بود. فرصتی پیش آمده بود که شاگردان گریزان و ترسان و لرزان از انشا را با آن آشتی بدهم. از آن‌ها خواستم برای آن‌که خودشان بتوانند داستان بنویسند، داستان‌های صمد بهرنگی را بخوانند و سر کلاس خلاصه یا تمام آن را برای دیگران بخوانند چون داستان‌های صمد بهرنگی ساده و بی‌تکلف بودند و روان و بدون مبالغه خواننده را با «زندگی» و فراز و نشیب آن آشنا می‌کرد.

یکی از شاگردانم (مهرنوش روانشاد) که خدا می‌داند کجاست و چه می‌کند، فارس‌زبان بود و بهتر از همه داستان‌ها را می‌خواند و من و دیگران از این کار او لذت می‌بردیم و طبعا او هم از این‌که تا این حد مورد توجه قرار گرفته است، شادمان و به دنبال کتاب‌های صمد بهرنگی بود... غافل از این‌که پدر مهرنوش، مدیر کل اداره کشاورزی کردستان است و با سواد و اهل کتاب و روزنامه‌خوان و باخبر از چیزهایی که ما از آن بی‌خبر بودیم. او به مهرنوش توصیه کرده بود که به معلمتان بگو: "همان علم بهتر است یا ثروت از این داستان‌های «بو‌دار!» بهتر است" و تاکید کرده بود که دیگر کتاب‌های صمد بهرنگی را نخرد و نخواند! این دستور آمرانه پدرانه اگر مورد قبول قرار نمی‌گرفت، آن هم در یک دبستان غیردولتی می‌توانست دم و دستگاه مدرسه را برچیند و معلوم شد که مادر مهرنوش هم این اعتراض را به مدیر مدرسه منتقل کرده و به همین دلیل مدیر دبستان احضارم کرد که یا داستان‌خوانی در کلاس انشا را تعطیل یا از داستان‌های نویسندگان دیگر استفاده کنم و در دستور مدیرانه بعدی «صمد بهرنگی» به نامی ‌ممنوع مبدل شد و چنان این اسم را خطرناک و ترسناک کرد که من معلم جوان شب‌ها خواب احضار به ساواک و شکنجه شدن را می‌دیدم.

اما دخترکان جوان که دلشان به حال «اولدوز»، قهرمان داستان‌های «اولدوز و کلاغها» و «اولدوز و عروسک سخنگوی» آن نویسنده «خطرناک» سوخته بود، از این‌که فرصتی گیر بیاورند و آهسته به من بگویند هنوز مخفیانه با صمد بهرنگی در تماسند، لذت می‌بردند، انگار من نماینده این نویسنده‌ام.

بالاخره به این نتیجه رسیدیم که داستان‌خوانی ما به شکلی ادامه پیدا کند که نه مدیر بداند و نه پدر مهرنوش و نه ساواک! و همچون خود صمد بهرنگی که با نام‌های مستعار «ص. قارانقوش»، «داریوش نواب مرغی»، «چنگیز مرآتی»، «بابک افشین بروجردی»، «ص. آدام» و «آدی باتمیش» و... داستان می‌نوشت، ما هم با همان نام‌های مستعار داستان‌هایش را بخوانیم و من به مدیر مدرسه می‌گفتم که مثلا امروز داستانی از قارانقوش خواندیم یا از نویسنده‌ای گمنام به نام مرآتی و شاگردانم چنین تصور کرده بودند که صرفا اسم صمد بهرنگی خطرناک است و داستان‌هایش بی‌خطرند. تا پایان سال این دزد و پلیس‌بازی و مخفی‌کاری ما ادامه داشت. سال بعد من معلم نبودم و خبرنگار حوادث روزنامه اطلاعات شده بودم و سایه سنگین ساواک را بیشتر احساس می‌کردم و باز بیشتر متوجه شده بودم که آن دستگاه عظیم و طویل بیشتر از اسم‌ها می‌ترسد تا اندیشه‌ها؛ مثلا کتاب «هنر تئاتر» عبدالحسین نوشین اگر به نام «محسن سهراب» چاپ می‌شد، بلامانع بود اما اگر به نام خود او منتشر می‌شد، خطرناک بود؛ یا مثلا اجرای نمایشنامه‌های «گوهر مراد» منعی نداشت، اما اجرای نمایشنامه‌های دکتر «غلامحسین ساعدی» که اسم مستعار خود او بود، می‌توانست خطرناک باشد. بعدا فهمیدم که ناشران و روشنفکران هم به همین بیماری «ساواک» مبتلا هستند و اگر دلشان بخواهد یک خون‌دماغ شدن را با نام مستعار «ضربه مغزی» یا یک خودکشی را با نام مستعار «ترور» و یک حادثه ناشی از رانندگی ناشیانه را با نام و عنوان مستعار «مرگ مشکوک!» به خورد خلق‌الله می‌دهند و کارشان رونق بیشتری می‌گیرد و انصافا استادِ جا انداختن این عناوین مستعار بودند و هستند. البته دستگاه امنیتی که به‌موقع هم می‌کشت و هم تیرباران می‌کرد، از این خوفی که در دل همه انداخته بود راضی بود و نمی‌دانست بالاخره روزی خواهد رسید که باید ثابت کند فلان مرگ نه به دست آن‌ها بلکه به دست عزرائیل انجام شده و به قول معروف اجل او فرا رسیده.

صمد بهرنگی در خانواده‌ای تنگدست به دنیا آمده بود و در قصه‌ها و افسانه‌ها و اسطوره‌ها رد فقر و تباهی را پیدا کرده و دریافته بود که بالاخره مظلومان روزی روزگاری در برابر ظالم و ظلم خواهند ایستاد. او به سراغ ادبیات فولکلوریک آذربایجان رفته بود و از قضا همیشه محتاطانه رفتار می‌کرد ولی اعتراضش به شیوه تدریس زبان فارسی در سرزمین مادری‌اش که همه ترک زبان بودند، او را مغضوب یکی، دو مدیر دولتی کرده بود و به جرم‌های مضحکی متهم و سپس تبرئه شد و دست آخر او را تنزل مقام دادند. او را معلم دبستان‌های روستایی کرده بودند، به این خیال که هر چه دورتر باشد، خیال ما آسوده‌تر است. صمد بهرنگی از این تنبیه و تنزل مقام چندان ناراضی نبود و جایی نوشته بود:... پدرم می‌گوید اگر ایران را میان ایرانی‌ها تقسیم کنند بیشتر از این نصیبت نمی‌شد اما جریان سیاسی به دنبال یک ماکسیم گورکی ایرانی می‌گشت؛ فراتر از این به دنبال یک «شهید سیاسی» و غرق شدن ص. قارانقوش (مرغ مهاجر) یا همان صمد بهرنگی در ارس بهترین فرصت بود. اسم مستعار غریق یا مغروق در این‌جا «شهید» بود و آل‌احمد علنا و در نامه‌های خصوصی‌اش اعتراف کرد: «می‌دانیم که او غرق شده است اما بهتر است بگوییم کار ساواک بوده است» و این مرگ ناشی از ندانستن شنا تبدیل به عملیات «سر به نیست کردن» شد و صمد بهرنگی، ماهی سیاه کوچولویی که شنا نمی‌دانست و مطلقا شایسته چنین مرگی نبود و می‌رفت که بیشتر بیاموزد و بهتر بنویسد یک شبه و در بیست و نه سالگی، هم جوانمرگ شد هم ماکسیم گورکی وطنی.


ین مقاله قبلا در نوزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 9 شهریور 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
بهروز غریب‌پور
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 12 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 11 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 10 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
4 دقیقه مطالعه / 1 روز پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 10 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.