بخونید، خونده بشید!
علی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
علی
14 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
علی

اول مهر سیزده سالگی، هر چهار نفرمان عاشق یک «علی» هستیم؛ پسر همسایه که شلوار پیلی‌دار سرمه‌ای می‌پوشد، پیرهنش زرد زرد روی کمربند ظریف چرمیش چین می‌خورد و موقع راه‌ رفتن پایش را روی زمین می‌کشد.

من شعر می‌گویم برایش، شعرهای آبکی و تبدار. البته که پر است از گل و بته و چشم و جام‌های پر از ‌اشک و خداحافظی‌های سخت سخت با زندگی. بقیه هم گوش می‌کنند به شعر خواندن پرآب و تابم و همراه من می‌خوانند و می‌گویند که این شعرها باید جاودانه شوند. من هم قبول می‌کنم و دست‌نوشته روی کاغذ کاهی می‌نویسم که قشنگ‌تر و قدیمی‌تر شوند و قایمشان می‌کنم توی انباری، آن ته‌ها؛ جایی که گربه‌ها بچه می‌گذارند و یک نفری که نمی‌دانم کی هست، اولین سیگار عمرش را کشیده. بعد هم دایی پیدایشان می‌کند؛ نوشته‌ها را و ته سیگار را و قیافه‌اش یک‌جوری می‌شود انگار دبه سرکه مادربزرگ را یکجا سر کشیده باشد. بعد هم با همان قیافه سند جرم را می‌برد توی حیاط و در نتیجه آن یک نفر کتک سختی می‌خورد از بعضی بزرگ‌ترهای بی‌حوصله و کاغذ‌های کاهی هم البته آتش چهارشنبه‌سوری ‌می‌شوند و چهار نفر قول می‌دهند بچسبند به درس و مشقشان که قولشان آبکی است و ما عاشق می‌مانیم؛ همه‌مان.

ساره آخرین گل‌های یاس را از باغچه همسایه می‌چیند برای علی و دسته‌جمعی پرپر می‌کنیم پشت در خانه‌شان که بیاید و رد شود از روی گل‌ها و بوی گل بگیرد و پشت دیوار می‌ایستیم و نگاه می‌کنیم و بعد که در باز می‌شود، از ترس دیده شدن این‌قدر می‌دویم که پایمان درد می‌گیرد و بعد توی خانه آن یکی دوستم این‌قدر می‌نشینیم و به صدای غمدار خواننده آن طرفِ آبی گوش می‌دهیم و سر تکان می‌دهیم که پایمان سوزن سوزن می‌شود.

پاتوقمان این‌جاست؛ توی خانه کوچک مادربزرگ شاپرک که فضول کمتری داریم. نه بچه‌ای هست توی دست و پا بپلکد و هی سوال کند که چرا گریه می‌کنیم و چرا شعر می‌خوانیم و دماغمان چرا مثل دماغ خرگوش خیس و سرخ است و نه مادربزرگ بی‌حوصله‌اش به قدر مادر جوان و شکاک من منتظر است که مچمان را بگیرد و روزگارمان را سیاه کند.

می‌نشینیم دور هم. یکی‌مان نوار قدیمی ‌و شکسته پکسته دایی‌اش را می‌آورد. آن یکی دستمال صورتی گلدار دارد که گریه کردن درش یک حالی دارد. یکی‌مان هم کمی‌ از توت‌فرنگی‌های توی باغچه صاحبخانه‌شان می‌دزدد و بساطمان را رنگین می‌کند.

بعد تشک پهن می‌کنیم زیر پنجره و چشم می‌دوزیم به نور چراغ‌های کوچه که از بین کرکره‌ها می‌تابد و تا صبح عر می‌زنیم؛ انگار علی مرده باشد؛ یک مرده متحرک باشد. انگار دست کسی نرسد به دستش. انگار فرشته‌ای باشد با موهای کاکلی و ته‌ریش تازه و چشم‌های خندان که از آسمان افتاده باشد و یکراست آمده باشد توی زندگی هر چهارتایمان. نه حسادتی در کار است، نه دعوا و یقه‌گیری و نه چیزی جز حسرت و آه و حرف‌های قشنگ عاشقانه که برای هم می‌زنیم و با هم کیف می‌کنیم و با هم پشت کتاب‌های بی‌مزه مدرسه یادداشتشان می‌کنیم مبادا یادمان برود.

بعد یک روز ظهر، توی مدرسه، یکی از دخترهای بزرگ‌تر روی قابلمه سرایدار مدرسه می‌زند و می‌خواند: "علی به من گفت، چی گفت، در گوش من گفت، چی گفت، من خر لاله نمی‌شم، چرا نمی‌شی، می‌شم می‌شم و می‌شم و می‌شم." همه‌شان، همه آن دختربزرگ‌های زشت و سبیل‌دار و چندش‌آور با آن کاکل‌های سیاه قلنبه و مقنعه‌های چانه‌دارشان، این را می‌خوانند و می‌چرخند و کمرشان را می‌چرخانند و عین زن‌های هزار سال پیش ادا درمی‌آورند و یک نفری به اسم علی را مسخره می‌کنند و ما هم حیران نگاهشان می‌کنیم و جرات نداریم توی چشم همدیگر نگاه کنیم و همدیگر را صدا بزنیم. بعد دست من می‌رود سمت آن گردنبند علی که از مامان کش رفته‌ام و یواشکی انداخته‌ام توی گردنم و می‌دانم اگر ببینند و بگیرند، آن‌طور که خودشان قبلا وعده داده‌اند و تهدید کرده‌اند، پرونده‌ام را می‌دهند زیر بغلم که تا آخر سال کنج خانه بنشینم و امتحان غیرحضوری بدهم و از حسرت بمیرم.

ساره از همه زرنگ‌تر است. می‌گوید گردنبند را قایم کن و بعد راه می‌افتد و پرس‌وجو می‌کند و ته و توی کار را درمی‌آورد. بعد هم غصه‌دار می‌آید و می‌گوید ای دل غافل! این علی همان علی است و همه می‌گویند که با هم دوستند و دست هم را توی کوچه امامزاده پشت قبرستان گرفته‌اند و علی به دختر گفته که چقدر قشنگ است و دختر این را به همه همکلاسی‌هایش گفته و به ریش علی خندیده است.

من می‌گویم چرا و ساره جواب نمی‌دهد و مبصر توی صف ردیفمان می‌کند به ترتیب قد و ما داریم گیج‌گیج دست می‌گذاریم روی شانه هم صف می‌شویم که می‌شنویم شاپرک می‌زند به گریه. صورتش قشنگ و سفید است و روی صورتش جوش‌های کوچک قرمز دارد و توی مانتوی سرمه‌ای گشاد و زشتش به پرنده‌ای خسته می‌ماند که از دسته پرنده‌های مهاجر جا مانده باشد.

برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. سرش پایین است و می‌لرزد. توی دستش چیزی را مچاله کرده و هی فشار می‌دهد و هی مچاله‌ترش می‌کند. نمی‌دانم چی هست. نمی‌توانم یکدفعه از صف بیرون بزنم و بغلش کنم چون ناظم مدرسه خونم را می‌ریزد. هر چی نگاه می‌کنم، نگاهم نمی‌کند. ته صف است. قدش دوبرابر من است و حداقل ده نفر با من فاصله دارد.

می‌دانم نمی‌توانم بروم و ببینم که چه بلایی سرش آمده. هی برمی‌گردم روی شانه و هی صدایش می‌کنم که جواب نمی‌دهد. ساره آن جلوتر‌هاست. دستم به ساره هم نمی‌رسد. مبصر صف هم اهل فیلم هندی نیست. از قرار و مدار و دوستی ما سر درنمی‌آورد. عاشق عینک صورتی نگین‌دارش است و آخر خوشحالی‌اش هم همین گوش دادن به چرندیات خانم ناظم است که دارد چیزی سخت بلغور می‌کند؛ شعری از یک آدم عهد بوق درباره یک چیز غیرعاشقانه که حتی ارزش شنیدن هم ندارد. آن وقت من به مبصر می‌گویم شاپرک دارد گریه می‌کند و می‌شنود و شانه بالا می‌اندازد و می‌رود جلوی صف چشم توی چشم مدیر و ناظم می‌ایستد و جوری شعرهای چرند را گوش می‌دهد انگار می‌فهمدشان.

کلافه شده‌ام. دارم از صف می‌زنم بیرون. توی دلم ‌آشوب است که یکی از بچه‌ها که وسط‌ها ایستاده، به زبان بی‌زبانی می‌گوید بیا جایت را با من عوض کن. سرم را تکان می‌دهم به نشانه تشکر و جا عوض می‌کنم و کمی ‌عقب‌تر می‌روم. بعد همه بچه‌ها به بازی تن می‌دهند و من را عقب‌تر و عقب‌تر می‌برند. همین‌طور که رویم به سمت مدیر مدرسه است، هی جایم را با بچه‌ها عوض می‌کنم و هی عقب‌تر می‌روم و دست‌آخر می‌رسم به شاپرک. بعد دستم را عقب می‌برم و دستش را می‌گیرم و دست مشت شده و عرق‌کرده‌اش را باز می‌کنم و آن تکه کاغذ مچاله را درمی‌آورم و می‌خوانم که «دوستت دارم».

خط شاپرک است گمانم. خرچنگ‌قورباغه و ریز است و تمام نقطه‌هایش را صورتی گذاشته و گل کشیده دور و بر نوشته‌اش. لابد مدت‌ها نامه را توی جیبش نگه ‌داشته که بیندازد جلوی راه علی و نشده. کاغذ را صاف می‌کنم با انگشت‌هایم و تا می‌زنم و می‌گذارم توی جیبم و باز عقب می‌روم و دستش را می‌گیرم و همان‌طور دست توی دست هم می‌رویم سر کلاس. با این‌که من نصف او هستم و جایم اول صف است، کسی کاری به کارمان ندارد. بعد هم علی‌رغم این‌که تخته را نمی‌بینم، کنارش می‌نشینم و از درس چیزی نمی‌فهمم و فقط صدای هق‌هق و دلشکستگی شاپرک کوچک توی گوشم است تا زنگ می‌خورد.

عصر، وقت برگشتن، توی هوای پاییزی قشنگی که بوی غم می‌دهد، توی زمین بزرگ خاکی که سال‌ها بعد قرار است ورودی مترو شود، ساره می‌گوید بیایید به علی بگوییم که دخترهای مدرسه مسخره‌اش می‌کنند. من می‌گویم ممکن است قبول نکند. شاپرک چیزی نمی‌گوید و شیوا می‌گوید که می‌توانیم راستِ حسینی جلویش بایستیم و نصیحتش کنیم که خودش را بازیچه این‌ها نکند. بعد من نامه شاپرک را از جیبم درمی‌آورم و نشانشان می‌دهم. همه‌شان ساکت می‌شوند. راه که می‌رویم، از زیر پایمان خاک بلند می‌شود. دم غروب پاییز است و هوا خنک شده و لابد مادر توی حیاط منتظر من مانده که به خاطر دیر آمدن دعوایم کند. پس می‌گویم "تا فردا" و می‌دوم سمت خانه و توی خیالم یکی از آن مخملی‌ترین گل‌های دایی‌ام را می‌دزدم.

اسمش گل محمدی است. بوی هوش‌بر و عجیبی دارد و دایی با یک وسواس غریبی آبشان می‌دهد و هرسشان می‌کند که اگر یک دانه پرشان کنده شود، ممکن است به مرگ محکوم شویم. من اما با قیچی آن کار خطرناک را انجام می‌دهم؛ ساعت شش صبحِ یک روز وسط هفته که شیفت صبحی هستیم و هوا خنک است و آسمان یک‌جوری آبی است، انگار هرگز آفتابی نخواهد تابید. من اما آفتابی‌ام‌. گل را می‌گذارم بین کاپشن گنده خردلیم و آن قلب تپنده‌ای که از زیر مانتوی سرمه‌ای می‌زند و بعد می‌دوم سمت بچه‌ها که سر کوچه منتظرم هستند. شیوا کاکل قشنگش را تکانی می‌دهد و از زیر چانه سیاه مقنعه غر می‌زند که دیر کرده‌ام. ساره دست دراز می‌کند و گل را می‌گیرد و پنج دقیقه بعد پشت در خانه علی هستیم اما جرات نمی‌کنیم شاخه گل و نامه را بگذاریم جلوی دست گرگ‌ها؛ خواهرش که هم‌مدرسه‌ای ماست یا پدرش که صبح‌ها سنگین سنگین بیدار می‌شود و پشت در خانه ماشینش را گرم می‌کند.

بی‌حرف توافق می‌کنیم. چند قدم می‌رویم و گل را می‌گذاریم سر کوچه‌شان. روی پله یک مغازه‌ای که همیشه خالی است. یک مدتی شیرینی‌فروشی بوده، یک مدتی مرغ‌فروشی و مصالح‌فروشی و این آخری‌ها معاملات املاک. بچه‌ها می‌گویند نحس است، اما من خیال می‌کنم مال ماست؛ آن مغازه سر نبش که سه‌تا پله دارد و پسرها عادت دارند صبح‌های زود، وقتی ما شیفت صبحیم و از سر کوچه می‌گذریم یا حتی عصرها که از مدرسه می‌رسیم و فوتبالشان را تماشا می‌کنیم، روی این پله‌ها می‌نشینند و نگاهمان می‌کنند.

گل روی پله یک حال غریبی دارد؛ سرخ و مخملی است و نامه شاپرک و یک کاغذ دیگر زیرش جا خوش کرده. نامه اولی فقط یک جمله است و نامه دومی‌ پر از نوشته و گل و بته و عکس مرغ و قناری. یک نفر هم که خیلی به انشایش می‌نازد و نمی‌گویم کی هست، تویش نوشته که علی نباید به لاله دل بدهد - همان دخترِ بزرگ - چون لاله، برعکس نامش، گل نیست؛ زنبور نیش‌زن زردنبویی است که بلند بلند توی حیاط برای علی شعرهای خنده‌دار می‌خواند و مسخره‌اش می‌کند. پای نامه نوشته شده دوست ناشناس و پاکتش همان پاکت سبز قشنگی است که خاله از فرنگ فرستاده و تویش کارت تبریک عید داشته با طوطی و گل‌های استوایی زرد و سبز. همه‌مان موافقیم که خیلی قشنگ است اما گل را که می‌گذاریم، سر کوچه دعوایمان می‌شود. یکی‌مان می‌گوید که علی می‌خندد به ما. یکی دیگرمان می‌گوید که هیچ وقت نمی‌فهمد ما کی بودیم و یکی دیگرمان از غصه تب می‌کند؛ شاپرک است دیگر. بعد هم من می‌گویم برگردیم، می‌دویم همگی و می‌رسیم سر کوچه و آن وقت خشکمان می‌زند. علی آمده روی پله نشسته، گل را گذاشته روی زانویش و نامه را می‌خواند، بعد نامه دوم را تا می‌کند و می‌گذارد توی جیب پیرهنش و گل را بو می‌کند.

لحظه عجیبی است. لحظه سرایت عشق است. لحظه اولین دیده شدن؛ دیدن؛ عاشقیت. ما چهارتا دختر سیزده ساله‌ایم با ابروهای پیوسته و دماغ‌های سرخ از سرما که مثل فرفره می‌چرخیم دور خودمان و پری‌وار و شاد می‌دویم و می‌پریم انگار و کیف‌هایمان عین بادبان کشتی‌های عهد بوق پشت سرمان به اهتزاز درمی‌آید و جهان دهن باز می‌کند و می‌بلعدمان و می‌فرستدمان به بهشت. عاشقیم دیگر و هیچ هم حواسمان نیست که چهار نفری عاشق یک علی شده‌ایم، برایش تب می‌کنیم و حتی دسته‌جمعی می‌میریم.


این مقاله قبلا در یازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 15 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 15 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
رضا بهرامی رضا بهرامی 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.