بخونید، خونده بشید!
برای دزدی که آدم نمیکشند
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رامبد خانلری رامبد خانلری

داستان‌نویس و روزنامه‌نگار

دنبال کن
برای دزدی که آدم نمیکشند
10 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
برای دزدی که آدم نمیکشند

برای یک لحظه با خودم فکر کردم که وقتی از خانه بیرون می‌زدم، زیر گاز را خاموش کردم یا نه؟ بعد تصویر خانه‌‌ام را دیدم که در آتش می‌سوزد و همسایه‌های غربتی‌ام به این‌طرف و آن‌طرف می‌دوند. به خودم که آمدم، مرد گفت: "بعد از اون باممممم شلیک می‌کنی" و من نفهمیدم که بعد از چه چیزی شلیک می‌کنم. وقتی از من پرسید: "شیرفهم شد؟" نگاهم به پاکت پول‌ها بود که بیشتر مشکلاتم را حل می‌کرد. با سر اشاره کردم که شد، تا مبادا مرد پول‌هایش را پس بگیرد.

حالا که ایستاده‌ام بالای یکی از بلندترین ساختمان‌های شاندرمن و از این بالا سخنرانی آقای نون را از نوک مگسک تماشا می‌کنم، به این فکر می‌کنم که بعد از چه چیزی باید شلیک کنم؟ یک نفر برمی‌گردد پشت به جمعیت و دست توی دماغش می‌کند. این‌که دستش را از دماغش بیرون نمی‌کشد یعنی آن چیزی را که به دنبالش بوده پیدا نکرده یا این‌که می‌خواهد به من بفهماند ماشه را بکشم و کار آقای نون را تمام کنم؟ کمی صبر می‌کنم اگر پیدایش کرد که هیچ، اگر نکرد و دستش برای زمانی غیرعادی در دماغش ماند به آقای نون شلیک می‌کنم. سردی فلز ماشه روی بند سوم یا اول انگشت اشاره‌ دست راستم می‌نشیند. بندهای انگشت را از بالا به پایین می‌شمارند یا از پایین به بالا؟ یک قطره عرق از کف سرم سر می‌خورد روی کمرم و به‌آهستگی راهش را ادامه می‌دهد، مورمورم می‌ش... پیدا می‌کند و مورمور شدنم را نیمه‌تمام می‌گذارد. آن‌وقت دستش را می‌کشد به کمر بغل دستی‌اش، اگر برای کشتن این به من پول داده بودند، همین حالا ماشه را می‌کشیدم.

آقای نون یک‌سری عدد و رقم را از روی کاغذ می‌خواند. آفتاب صاف به مغز من روی طبقه‌ سوم یکی از بلندترین ساختمان‌های شاندرمن می‌تابد. نفسم را توی سینه حبس می‌کنم و سر آقای نون را هدف می‌گیرم. آقای نون سرش را می‌خاراند. شاید خود آقای نون قرار است نشانه را بدهد. شاید از زندگی بریده و می‌خواسته کار خودش را تمام کند، آن‌وقت مثل بیشتر آدم‌هایی که به این مرحله می‌رسند دیده دل و جرأتش را ندارد و از یک نفر دیگر خواسته که این‌ کار را برای او انجام دهد. این‌جوری خیالش راحت است که کار تمام می‌شود و بعد از مرگ مردم شاندرمن از او به عنوان قهرمان شهرشان یاد می‌کنند و یاد و خاطره‌ او را زنده نگه می‌دارند. یک خارش معمولی بین چهار تا هفت ثانیه طول می‌کشد اگر بیشتر از این شد می‌شود نتیجه گرفت که آقای نون می‌خواهد گرای این را بدهد که کارش را تمام کنم. «وان می‌سی‌سی‌پی، تو می‌سی‌سی‌پی، تری می‌سی‌سی‌پی، فور می‌سی‌سی‌پی، فایو می‌سی‌س...» آقای نون دستش را می‌اندازد و دیگر سرش را نمی‌خاراند. این سیستم شمارش به قصد اندازه گرفتن ثانیه‌ها را از یک سریال یاد گرفته بودم اما نمی‌دانم کدام سریال؟

"کره خر رو با من بودی؟" یک نفر کنار دستی‌اش را هل می‌دهد. کنار دستی‌اش چند قدم سکندری می‌خورد تا یکی، دو نفر او را نگه می‌دارند. بعد قد راست می‌کند و می‌گوید: "آره با تو بودم مرتیکه‌ دزد." بعد رو به آن‌هایی که دست و بالش را گرفته‌اند با صدای بلند می‌گوید: "می‌خواست جیبم رو بزنه." شاید مرد گفته بود بعد از دعوا بامممم شلیک می‌کنم یا بعد از دزدی. دزد با لبه‌ سیمانی جدول حمله می‌کند به سمت آن یکی و می‌گوید: "دروغ می‌گوید مردک خر." او را نشانه می‌گیرم و به خودم می‌گویم: "به خاطر دزدی کسی را نمی‌کشند." مرد اولی دوباره شروع می‌کند به فحش دادن فحش‌هایش آب نکشیده‌تر از فحش‌هایی است که تا این‌جا بین او و دزد احتمالی رد و بدل شد. به خاطر این حرف‌ها می‌شود آدم کشت، به خاطر توهین به خانواده می‌شود آدم کشت. می‌شود همین حالا او را نشانه بگیرم و بامممممم کارش را تمام کنم. اگر مطمئن بودم گلوله‌ام به هدف می‌نشیند شلیک می‌کردم. وقتی مرد به من می‌گفت کارم را زمان خدمت در میدان تیر دیده و می‌داند که از پس این کار برمی‌آیم، به پاکت پول‌ها نگاه کردم و نگفتم که در میدان تیر مثل بقیه بودم و او باید من را با سرباز دیگری اشتباه گرفته باشد. نگفتم که از میدان تیر به این طرف تفنگ دست نگرفته‌ام. شاید بهترین کار این است که همین حالا پاکت پول‌ها را بردارم و فرار کنم. به خاطر دزدی که آدم نمی‌کشند، آن‌هم دزدی از آدمکش‌ها. دعوا ختم به خیر شده. من هم باید پاکت پول‌ها را بردارم و... بامممممم. گوش‌هایم زنگ می‌زنند. آقای نون افتاد، آقای نون گلوله خورد. صدا از پشت سرم آمد. می‌نشیند روی کمرم یک تفنگ دوربین‌دار می‌گذارد جلوی من روی کف پشت‌بام و کلاش افغانی جلوی من را بر‌می‌دارد. یک نفر از آن پایین داد می‌زند: "اوناهاش اون بالاست." آرام در گوشم می‌گوید: "من حتی بهت نگفته بودم بعد از چی شلیک کنی احمق." گردنم درد می‌گیرد، گردنم درد می‌گ...

به غیر از مردمک چشم‌هایم هیچ کجای بدنم کار نمی‌کند. آن‌ها هم تار می‌بینند، پلیس‌های تار دانه‌دانه به بالای پشت‌بام می‌آیند و دور و اطراف من می‌ایستند. همه‌ جانم را جمع می‌کنم که بگویم: "برای دزدی که آدم نمی‌کشند" اما نمی‌توانم. صدایم در‌نمی‌آید. نمی‌توانم.


این مقاله قبلا در سیزدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 29 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
رامبد خانلری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 15 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 9 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 8 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 15 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
رضا بهرامی رضا بهرامی 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.