بخونید، خونده بشید!
آن مجهول‌الهویه‌ی دوست‌داشتنی؛ وقتی دربی آبان، امجدیه را به خاک و خون کشید!
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
آن مجهول‌الهویه‌ی دوست‌داشتنی؛ وقتی دربی آبان، امجدیه را به خاک و خون کشید!
16 دقیقه مطالعه / 3 هفته پیش
img-content
آن مجهول‌الهویه‌ی دوست‌داشتنی؛ وقتی دربی آبان، امجدیه را به خاک و خون کشید!

۱ ـ اولین دربی آبان‌ماهی سرخابی‌ها غم‌انگیزترین‌اش نیز بود. همان شهرآورد ناتمام ۲۵ آبان ۱۳۵۸ در امجدیه پیر که از دقیقه ۷۵ به خاک و خون کشیده شد و کلی مجروح روی دستمان گذاشت و مقامات سیاسی را وادار به تعطیلی موقتی فوتبال ـ به عنوان ورزشی افیونی و بازدارنده ـ کرد و ما ورزشی‌نویسان پخمه و آرمان‌گرای آن دوران، در فردای دربی که به تحریریه رفتیم، با رگ‌های برآمده هرچه شهرآورد در عالم بود و هرچه تماشاگر یاغی و هرچه مسئول ورزشی گاگول بود را تحریم کردیم که اگر فوتبال این است، ما نمی‌خواهیم‌اش. جنگ خونین دربی که بعد از حمله تماشاگران به داور بازی و مجروح‌کردن او و نبرد تن‌به‌تن بین قرمزها و آبی‌ها رخ داد، سیاستمداران ایرانی در اولین‌سال پیروزی انقلاب را ـ که با دردهای بزرگی برای نجات کشور و آینده ایران دست و پنجه نرم می‌کردند ـ چنان شاکی کرد که در فکر تعطیلی موقت فوتبال افتادند تا بعد از رسیدن کشتی به ساحل آرامش، دوباره فکری برای آن بکنند. هنوز جنگ شروع نشده بود و هنوز اسم امجدیه به شهید شیرودی بزرگ تغییر نیافته بود و هنوز این ورزشگاه نجیب و پرخاطره، به گردنه ازدحام گروه‌های سیاسی خون‌ریز و رادیکال تبدیل نشده بود و هنوز در آن مثل برخی ورزشگاه‌های شهرستانی، دست‌های سارقین را از آرنج قطع نکرده بودند. در میان این مسئولین تندخوی ضدفوتبال البته کسانی هم بودند که دوست داشتند مفسران آرمان‌گرای فوتبال را بیخ تا بیخ سر ببرند که چنین آشوب‌هایی را از چشم آنها می‌دیدند که در همه حال، فوتبال را به عنوان وسیله‌ای فراسیاسی نگاه می‌کردند و تعطیلی‌اش را برنمی‌تابیدند. پس فردای دربی بود که تنی‌چند از این گوگولی‌مگولی‌های ضدفوتبال، ریختند به تحریریه که آدم‌هایی امثال شما باعث این جنجال‌هایید که فوتبال را جدی می‌شمارید. آنها می‌گفتند فوتبال و سیاست به‌هم آمیخته‌اند و کیهان ورزشی می‌نوشت فوتبال را سیاسی نکنید.«فوتبال باید سیاست خود را داشته باشد اما آلوده به سیاست نباشد.» ناراحتی وسیع ما از این بود که معتقد بودیم «فوتبال انقلابی» نباید با لمپن‌بازی و وندالیسم، آلوده شود و هرگز نباید بازی بزرگداشت زحمتکش شریفی چون «علی آقا دانایی‌فرد» نخستین مربی تیم تاج و پدر معنوی پسران آبی،  چنین به خون و چرک و دسته بیل و پنجه بوکس و پلشتی آغشته شود. آنهم در بزرگداشت مرد بزرگی که تاج را روی شانه‌های نحیفش بنا نهاده و نسلی از ستاره‌های فوتبال را تقدیم تیم ملی کرده بود و تازه ده‌روز از مرگش می‌گذشت و هنوز کاهگل سنگ قبرش خشک نشده بود. مردی که نان را از دهان زن و بچه‌اش بیرون کشیده و در حلقوم بازیکنان جوانش فرو کرده بود. مردی که در بیمارستان قدیمی تهران، همچون مریض بی‌کس مجهول‌الهویه‌ای بستری شده بود و در حالی‌که باید نصف تهران مال او بود هیچ نداشت جز یک خانه فسقلی و درآمدی که از نوشتن شماره پلاک اتومبیل‌های پایتخت، توی پیاده‌روهای کلانتری سوار تهران نصیبش شده بود و چنین مربی سخاوتمند و بخشنده‌ای باید روی پلک مردمش بزرگ داشته می‌شد، نه اینکه مسابقه‌ای با نام او را چنین به نکبت بکشند.

۲ ـ روزنامه اطلاعات در روز شنبه ۲۶ آبان‌ماه ۱۳۵۸ از آوردن تیتر دربی جنجالی به روی جلد خود، خودداری کرد و در صفحات داخلی به چاپ گزارش کوتاهی از آن پرداخت:« مسابقه فوتبال استقلال و پرسپولیس که به منظور تجلیل از علی دانایی‌فرد با حضور بیش از ۲۰ هزار تماشاگر در امجدیه جریان داشت به علت اعتراض گروهی از تماشاگران نسبت به قضاوت داور، نیمه‌کاره ماند. در عوض تعدادی مجروح بر جای ماند. استقبال تماشاگران از برنامه‌ای که در جهت بزرگداشت علی دانای‌فرد؛ خدمتگزار واقعی فوتبال ایران، تدارک دیده شد مایه امیدواری همه زحمتکشان واقعی ورزش گردید ولی متأسفانه همه امیدها را گروهی انگشت‌شمار و در واقع ضدورزش با دخالت بی‌جای خود به حریم قضاوت داوری، بر باد دادند و مکان مقدس ورزش را به جنجال و زد و خورد کشاندند. هر دوتیم در آغاز بازی نشان دادند که از روحیه خوبی برخوردارند و قادر به انجام کاری درخور توجه هستند. در دقیقه ۴۲ نیمه اول تیم استقلال از ضربه سر خوب غلام فتح آبادی صاحب یک گل شد. در نیمه دوم پرسپولیس برای جبران گل، حملات زیادی روی دروازه استقلال داشت ولی با بازی حساب‌شده حریف، همه حملات بی‌نتیجه ماند. طرفداران پرسپولیس که برای جبران گل از دست‌رفته بی‌تاب شده بودند، داور را مقصر دانستند و دشنام‌دادن به او را آغاز کردند. در پی آن گروهی تماشاگر متعصب، به هروس باغومیان داور مسابقه حمله‌ور شدند و داور که اوضاع را وخیم دید زمین را ترک کرده و به سوی رختکن رفت اما تماشاگران در آستانه رختکن هروس باغومیان را در میان گرفته و مجروحش ساختند که سرانجام به کمک مأموران انتظامی و گروه دیگری تماشاگر، نجات یافت. بعد از آن تماشاگران علیه تیم‌های یکدیگر شروع به دادن شعار کردند و سپس به‌جان هم افتادند که در این هنگامه، تعدادی از آنان مجروح و روانه بمیارستان شدند. باعث تأسف است که طرفداران دو تیم خوب و بزرگ تهرانی که همیشه مسابقه‌هایشان هیجان‌انگیز و پرتماشاگر بوده به جای تشویق و به حرکت درآوردن بیشتر و بهتر یاران مورد علاقه خود ـ آنهم در روزی که به نام بزرگداشت یکی از بزرگان فوتبال کشور می‌باشدـ چنین وضعی پیش بیاورند که کار به زد و خورد بکشد و آنطور که گفته می‌شود مقام‌های ورزشی را برآن دارد که برای مدتی از خیر برگزاری مسابقات فوتبال بگذرند.»

۳ ـ روزنامه اطلاعات در حالی به این گزارش کوتاه شهرآورد در صفحات داخلی بسنده کرد که تیتر جلدهای خود را به مسائلی چون« آخرین آمار از دارایی‌های مسدودشده ایران در آمریکا، مقررات رفراندوم قانون اساسی، معرفی وزرای جدید، زلزله وحشتناک خراسان» اختصاص داده و در دیگر صفحات داخلی خود، متن کامل قانون اساسی جدید ایران را در دوصفحه چاپ کرده بود.

 در آن دربی ناتمام و خجلت‌بار، در قوطی ارنج استقلال ـ که همین عباس آقارضوی مربی شاعرپیشه مجارنشین روی نیمکت‌اش نشسته بودـ حجت‌الله خاکسار تهرانی گلر بود، در دفاعش شاهین بیانی، رضا فروزانی، اصغر حاجیلو، اکبر میثاقیان (اکبر اوتی) می‌جنگیدند، در میانه میدانش سعید مراغه‌چیان، شاهرخ بیانی (مجید سلیم‌پور)، رضا نعلچگر حضورداشتند و خط آتش‌اش را چهره‌هایی چون محمد خضرایی، غلامرضا برهان‌زاده و غلامرضا فتح‌آبادی تشکیل می‌دادند. در اردوی سرخ نیز وازگن صفریان گلر بود، در خط دفاع محمد دادکان، محمد پنجعلی، ابراهیم کیان طهماسبی و حسین کاشی‌نژاد صف بسته بودند. در خط وسط علی پروین (کاپیتان)، محمد مایلی‌کهن، حمید درخشان می‌جنگیدند و خط فورواردش را سه تفنگدار علیرضا حیدری (محمود خوردبین) عباس کارگر، جواد حسن‌زاده (مجید درزی) تشکیل می‌دادند.

۴ ـ نبرد خونین شهرآورد بزرگداشت علی آقا، کاری کرد که روح تازه درگذشته‌ی او در قبر هم لرزید. فوتبال و تماشاگران مجنون محکوم شد و به حبس رفت و اندوه‌باری آبان‌های غم‌انگیز به تاریخ پیوست. دومین دربی آبان‌ماهی سرخابی‌ها، ده‌سال بعد، از سری بازی‌های لیگ آزادگان در ۲۲ آبان۱۳۷۷ برگزار و با تک گل یاغی جنوبی ـ هاشمی‌نسب ـ به پایان رسید. این مربوط به بازگشت علی پروین بعد از پنج سال دوری از پرسپولیس و داستان های فاش نشده سلطان در دهه هفتاد بود که با شنیدن صدای غریب یک جوان ضدسرخابی و لیورپولی از شهر رفسنجان ـ عادل فردوسی‌پور ـ برای  اولین‌بار، همراه شد. هفت‌سال بعد اولین ۰-۰ آبان‌ماهی دو تیم در سوم آبان ۱۳۸۳ از سری بازی‌های لیگ چهارم جام تخت جمشید به‌وقوع پیوست وآبی از آن گرم نشد. یک‌سال بعد از آن، در ۱۴ آبان‌ماه ۱۳۸۴ که آخرین شهرآورد سلطان علی پروین بود، تک گل رضاعنایتی برای آبی‌ها، مراسم بدرود پروین را به زهر هلاهل آغشته کرد و سال بعدش که دربی لیگ برتر ششم، در ۱۲ آبان‌ماه ۱۳۸۵ برگزار شد، اولین دربی نیکبخت برای پرسپولیسی‌ها (بعد از۱۳ حضور در شهرآورد برای استقلال) پاقدمش خوب بود و با پیروزی ۲-۱ قرمزها به‌پایان رسید. شش‌سال بعد در ۱۶ آبان ۱۳۹۰ دو تیم در جام ولایت ۲-۲ کردند که  هادی نوروزی هر دو گل سوگوارانه پرسپولیس را زد و چهارسال بعد که در سوگ او، پرسپولیس در دربی هشت آبان۹۴ از لیگ پانزدهم، مشکی پوشیده بود دوتیم ۱ -۱ کردند تا دل کسی نشکند. در مجموع در دربی‌های «آبان‌ماهی» دوتیم از مجموع نیم‌قرن رقابت، همه‌چیز مساوی پیش رفته است؛ دو پیروزی برای هر دوتیم و سه مساوی، تمام داشته‌های سرخابی‌ها در آبان‌ماه پنجاه‌سال اخیر است. پنجاه‌سال لی لی به لالا گذاشتن، اشک‌ریختن، کارناوال شادی، کرکری و جانبازی.

۵ ـ استاد دال ـ اسدالهی در روز مرگ علی آقا دانایی‌فرد چیزی برای او نوشت که شاید تسکینی بر قلب مجروح همه نویسندگان ورزشی و شاگردان او تلقی شود: داستان با این تیتر آغاز می‌شد:« علی آقا، کی بود؟ یک مربی همیشه جوشان،یک انسان همیشه کوشا، یک قطب همیشه آرزومند و یک تصمیم همیشه محکم…» اسدالهی سپس داستان آشنایی خود را با استاد دانایی‌فرد در مقاله کیهان ورزشی چنین به‌رشته تحریر درآورد:« او را از سی و پنج‌سال پیش و جلوتر می‌شناختم. در وجودش نیرویی نهفته بود که او را همیشه به سوی اوج فرمان می‌داد .در آغاز، بازیکنی محلی بود و بسیار ریزنقش، کسانی که جوانی او را به‌یاد ندارند می‌توانند پسرش ایرج را در نظر آورند که یکه و تنها بود و بی‌پارتی و به تیمی راهش نمی‌دادند، زیرا در آن روزگار بازی فوتبال،‌ 

متعلق به مردان قوی‌هیکل بود. یکی دو موج پس و پیش شد تا روزی از سر اجبار او را وارد بازی کردند. باز در آن زمان هرکس خوب و سر نظر بود، یا سنترفوروارد بازی می‌کرد یا سنترهافبک. اصولا پست‌ها را بدین‌صورت تقسیم می‌کردند: اول سنتر فوروارد، دوم سنتر هافبک، بعد بغل‌ها، پس از آن هافبک‌ها، سر آخر بک‌ها و آخر از همه گوش راست و به آخرین نفر هم گوش چپ می‌رسید و علی آقا آخرین نفر بود و چپ‌پا. پس در گوش چپ جای گرفت و با تیم سرباز بازی کرد. تیم سرباز در آن روزگار در برابر تیم‌های دیگر قدرتی داشت همانند تیم اسکاتلند در جام جهانی روبروی تیم ایران و علی آقا همان‌کاری را کرد که ایرج در برابر اسکاتلند نشان داد؛ یعنی گل حیاتی را زد و با بازی جالبش چشم‌ها را به‌خود خیره ساخت و نه‌تنها سد نیرومند سرباز را شکست بلکه به دانایان فوتبال نشان داد که با هیکل کوچک هم می‌توان بزرگ فوتبال بازی کر ، کاری که ایرج هم نشان داد. علی آقا بازیکن ثابت شد… دریبل می‌زد و با قد کوتاه با هر غول پیکری سرشاخ می‌شد و اکثرا نیز پیروز بود. تا آنکه به‌مرور از اسطوره‌های تیم دوچرخه‌سواران شد. همه‌کاره بود و یک‌پا مربی. در همین احوال بچه‌ای از جنوب شهر آمده بود و دست و پا و گونه‌اش کج بود و کج‌کج می‌دوید ولی گل می‌زد و معرکه می‌ساخت. با این‌وجود هیچ‌جایی برای او نبود. از چیت‌سازی در جنوب شهر پیاده راه می‌افتاد تا به زمین کالج می‌رسید و کنار دروازه توپ می‌زد تا شاید چنددقیقه نوبت بازی به او برسد و دل هیچ‌کس جز علی آقا برای این طفل نمی‌سوخت و سرانجام همین علی آقا بود که جای خود را به او سپرد …علی آقا وقتی جای خود را به او سپرد هنوز خودش جوان بود و می‌توانست چند سال دیگر بازی کند ولی یک‌روز گفت: «جدی این شماره یازده مال تو و از آن پس جدی، جدیکار» شد که بیش از هر بازیکنی گل زد و بیش از هر بازیکنی محبوب شد. جدیکار را وارد تیم کرد و خودش مربی شد … مربی بزرگان که همیشه چندین تیم خردسال را تعلیم می‌داد. غروب با بزرگسالان قهرمان شده بود و شب‌ها زیر روشنایی چراغی کم‌نور، با بچه‌ها گل کوچک بازی می‌کرد. همیشه در میدان و همیشه با بچه‎ها و همیشه در عذاب زندگی. هیچ درآمدی از راه فوتبال نداشت. یادم هست که روزی مدیر باشگاه تاج به او عنایت کرده گفت: «پول ماهانه بچه‌ها مال خودت» و علی آقا سر ماه تمام این پول را که هشتادتومن شده بود دو توپ فوتبال اصفهانی خریده، به یک تیم خردسال داد. کارش نوشتن شماره‌های ماشین بود که از این راه درآمد مختصری داشت. آنقدر که زندگی محقر خود و همسر بی‌توقعش را اداره و مازاد را خرج تیم‌های جوان کند. او همیشه برای بازیکن خوب یک جایزه کوچک داشت؛ یک سیخ کباب یا یک بلیط اتوبوس یا یک بلیط سینما. روزی‌که خیلی ثروتمند شد توانست یک موتورسیکلت کوچک بخرد تا با آن توپ‌ها را سر زمین ببرد و روز دیگر که بازهم ثروتمند شد، توانست یک خانه دو اطاقه هشتادمتری بخرد که تا همین اواخر قسط‌های آن را می‌داد. با تمام این فقر، نظری به بلندی کوه دماوند داشت. زیر بار هیچ زورمندی نرفت و تسلیم هیچ عقیده خلافی نشد. تمام عشق و روحش یک تیم فوتبال بود ولی هرگز برای حفظ مقام و موقعیت در رهبری آن، آلوده‌ی منت دون‌همتان نشد و روزی که در تاج، عرصه بر او تنگ شد، بچه‌های خود را برداشت و تیم ویرانگر نادر را ساخت … شاگردانی را که از پول نمره‌نویسی بزرگ کرده بود به تیم ملی داد و بیش از هر مربی دیگر در این راه خدمت کرد … اگر اجتماع، اجتماعی سالم بود و نظا ، نظامی درست که فقط یک‌دهم حقش را به او می‌داد، امروز ناچار نبود چون یک«مجهول‌الهویه» در گوشه یک بیمارستان عمومی جان سپارد. او آن‌همه ثروت را به دامان بچه‌های ایران ریخت و خودش اسیر فقر شد. اگر یک‌دهم حقش را می‌دادند، دست کم همانند یک آدم معمولی زندگی می‌کرد. او آقای دانایی‌فرد، پدر ایرج دانایی‌فرد و مربی بزرگ و بزرگترین این آب و خاک بود که محکوم شد. همچون محکومان دیگر…

نویسنده
ابراهیم افشار
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.