بخونید، خونده بشید!
بوی مرغ زرشک‌پلو
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
عرفان خسروی عرفان خسروی

دیرینه‌شناس، آناتومیست، ژورنالیست و مروج علم

دنبال کن
بوی مرغ زرشک‌پلو
7 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
بوی مرغ زرشک‌پلو

در براتیسلاوا رستورانی ترکی است به نام تولیپان. اگر گذارتان به اروپای مرکزی افتاد و سری به براتیسلاوا زدید، لابد به خیابان «اوبخودنا» هم خواهید رفت. سر تا ته خیابان اوبخودنا به اندازه کوچه برلن در تهران است، ولی مهم‌ترین فروشگاه‌ها و رستوران‌های براتیسلاوا در خود این خیابان مرکزی شهر یا خیابان‌های اطراف آن هستند. با خط ۴ و ۵ و ۶ و ۹ تراموا می‌توانید به ابخودنا بروید. اسباب‌بازی‌فروشی، کتاب‌فروشی، لباس‌فروشی، کفش‌فروشی، صنایع‌دستی فروشی، دست‌دوم‌فروشی و چند رستوران آسیایی، ترکی، اسلواک و پیتزافروشی بگیروببر آن‌جا جمع‌اند. من دنبال رستوران‌های ترکی می‌گشتم تا سرانجام نوبت تولیپان رسید و پیدایش کردم. بعد از آن دیگر جز تولیپان در جای دیگر غذا نخوردم.

وارد تولیپان که می‌شدم، انگار به وطن خودم رفته بودم. با کارگرهای ازبک، ترک و افغانی دوست شدم. من پای حرف‌هایشان می‌نشستم و آن‌ها برای من غذا را ویژه‌تر می‌آوردند. طعم و عطر غذای تولیپان آشنا و خاطره‌انگیز بود. اغلب منوهایش که شامل باقلوا و نوشابه هم می‌شد، پنج یورویی بود و کسی به پرخوری من از منوهای پنج‌ یورویی تولیپان راضی می‌شد. آن‌جا بود که به کشف مهمی درباره بوی مرغ سرخ‌کرده مخصوص زرشک‌پلو نائل شدم.

اندیشه‌های من درباره بوی مرغ زرشک‌پلو از جایی خارج مرزهای فرهنگی-هنری رستوران تولیپان آغاز شد. اسلواک‌ها هم مرغ را مثل ما در روغن سرخ می‌کنند ولی پیش از انداختن مرغ در روغن، زیر پوست آن را با پوره‌ای از سیب‌زمینی پرمی‌کنند تا وقتی سرخ‌شد، پوره سیب‌زمینی هم سرخ‌شود و طعمی عالی به مرغ دهد. این مرغ سرخ‌شده یکی از غذاهای همیشگی رستوران دانشگاه بود، ولی مرغ سرخ‌شده برای زرشک‌پلوی ایرانی نمی‌شد، بوی آن هم با بوی غذاهای نادل‌پسند و دل‌پسند درهم می‌آمیخت، به‌خصوص با بوی گولاش که نوعی خورش گوشت اسلاوی است که با انواع گوشت‌های قرمز، حلال و حرام، کوشر و طریف، حتی گاهی با جگر گوزن شکاری طبخ می‌شود و آن را با کته اسلاوی، پاستای برنج‌مانند اسلاوی یا نان‌ خمیری اسلاوی می‌خورند. اوضاع در رستوران دانشگاه همیشه به همین منوال بود.

اما در تولیپان غذاها آشنا بودند. حتی پیتزای تولیپان هم بهترین بود و این را حتی رفقای اسلاو هم می‌دانستند. یک‌شنبه‌ها تولیپان شلوغ می‌شد و مردم شهر انگار که تهرانی‌هایند، برای نذری امام صف‌بسته.

شب پنج‌شنبه‌ای که قرار بود بعد از صرف شام مختصری در تولیپان به وین بروم، از کارگرهای تولیپان پرسیدم که چه‌طور می‌توانم بعد از غذا خودم را به سرعت به ایستگاه اتوبوس‌های وین برسانم. با عجله غذایم را می‌خوردم و نشانی خطوط تراموا را به فارسی می‌شنیدم و حظ می‌کردم. شتابی که در من بود، باعث شده به بوی غذاهای آشنا بیش‌تر دقت کنم، انگار کسی در من فریاد می‌زد و می‌گفت آن یکی را هم می‌خواهم، این یکی را هم بخور! اگر می‌شد درنگ کنم، شاید چیز دیگری هم می‌خوردم، اما سعی می‌کردم ذهنم را از اطلاعات و هوس‌های بی‌جا بپالایم. آن‌جا بود که یاد بوی مرغ سرخ‌شده زرشک‌پلو افتادم و فکر بوی مرغ سرخ‌شده زرشک پلو من را برد به قهقهرای تاریخچه زندگی‌ام.

فکر بوی مرغ سرخ‌شده زرشک پلو من را برد به وقتی که چهار-پنج ساله بودم و هنوز جنگ بود و گاهی در محله ما که نامش پیروزی بود، سیل می‌آمد، مامان ظهر پنج‌شنبه که بابا تعطیل بود و به سر کارش در پالایشگاه نرفته بود، مرغی مرتب و درست با مخلفات مختلف از قبیل هویج و سیب‌زمینی سرخ‌شده در سینی لعابی صورتی گرد گذاشت و آورد سر سفره. مرغ را که دیدم حس کردم بهبودی در اوضاع جهان رخ داده. به چشمان مامان زل زدم و پرسش‌گرانه گفتم: «مامان پولدار شدیم»؟

فکر بوی مرغ سرخ‌شده زرشک پلو من را برد به وقتی که ده-دوازده ساله بودم، دو سه سالی بود که خانه‌مان را ساخته بودیم و به غرب آمده بودیم. پنج‌شنبه‌ها دو زنگ آخر، زنگ ورزش و قرآن بود و بچه‌ها در اسارت حیاط دبستان فوتبال بازی می‌کردند؛ من به انتظار رهایی می‌نشستم تا ظهر که ولمان کنند و یکی دو بار هم از دیوار آب‌خوری بالارفتم و پا به آزادی کوچه‌ها گذاشتم و هیچ‌وقت هم تنبیه نشدم. به خانه که می‌رسیدم بوی مرغ سرخ‌شده زرشک‌پلو می‌آمد و مامان می‌گفت خاله‌اینا و بابابزرگ‌اینا می‌آیند خانه ما. من به ته‌دیگ سیب‌زمینی‌ها نظر داشتم و بابابزرگ که منبع همه شادی‌ها و عشق‌ها و هیجان‌ها و اسباب‌بازی‌ها و سوغاتی‌ها بود و گاهی آپاراتش را می‌آورد و شب‌ها فیلم دیزنی‌لند یا عروسی مامان و بابا یا بچگی‌های ما را پخش می‌کرد.
این‌جا چشم‌هایم سوخت و خیس شد.

فکر بوی مرغ سرخ‌شده زرشک پلو من را برد به روز آخری که تهران بودم و دو روز بعد قرار بود براتیسلاوا باشم. از وزارت علوم که پول سفرم را قرار بود بدهد و نداد، دربست گرفتم به دفتر وکیل که پول سفرم را از وزارت علوم بگیرد و ندادند، بعد هم با همان راننده که بچه‌هایش همه دکتر و مهندس بودند در آمریکا و کانادا و اروپا، درحالی‌که از اوضاع وزارت علوم ناله می‌کردیم به خانه آمدیم. همه خانواده به جز بابابزرگ من و آقاجون همسرجان که پنج-شش سال پیش رفته بودند، منتظر من بودند که بیایم چمدان‌ها را بردارم و بروم. همسرجان زرشک‌پلو درست کرده بود. زرشک‌پلو را در راه فرودگاه که بودیم، خوردم. خیلی خوشمزه بود.
بعد از آن دیگر زرشک‌پلو نخوردم و در تولیپان هم گرچه جزء مرزهای وطن می‌شمردم، زرشک‌پلو نداشتند. به این‌جا که رسیدم، کوکاکولا را سرکشیدم، باقلوا را بالاانداختم، خداحافظی کردم و رفتم که چشم‌هایم در تاریکی براتیسلاوا مخفی بماند.

نویسنده
عرفان خسروی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.