بخونید، خونده بشید!
الوداع ای بوی آباد نشابور الوداع
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور

نویسنده، کارگردان تئاتر و سینما، نمایش‌نامه نویس

دنبال کن
الوداع ای بوی آباد نشابور الوداع
11 دقیقه مطالعه / 4 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
الوداع ای بوی آباد نشابور الوداع

سال 467 هجری است و خیام بیست و هفت سال دارد. او به همراه ابوالعباس لوکری و مظفر اسفزاری، ابن‌کوشک و میمون بن نجیب واسطی و معموری بیهقی به فرمان خواجه نظام الملک طوسی به اصفهان احضار شده‌اند تا در کار اصلاح تقویم شرکت کنند. این‌ها در طول تحصیل در «نظامیه نیشابور» نشان داده‌اند که نخبگان ریاضی و علم نجومند. براساس رویه‌ای که در مدارس نظامیه مرسوم است نخبگان هر رشته باید به کار گرفته شوند و علم خود را در خدمت مردم و حکومت قرار دهند. این احضار هم در ادامه همان رسم و رسوم جا افتاده حاکم بر سرنوشت شاگردان نظامیه است. البته شایعه شده که خواجه مایل است خیام در نشابور بماند و امارت کهن‌دژ را به عهده بگیرد و خیام خواجه را متقاعد کرده است که امیری و صدارت و وزارت را از او نخواهد و در عوض او را در رصدخانه اصفهان به کاری وا‌دارد که تمام فکر و ذکرش را گرفته است. او در پاسخ به یکی از این همراهانش که پرسیده است چرا چنین جاه و جلالی را نپذیرفته، گفته است امیری کردن امر «معلوم» است در حالی که من در جست‌وجوی مجهولم، به دنبال «شیء» یا مجهول بودن از هزار امیری و وزیری برایم لذت‌بخش‌تر است. خواجه نیز به این جوان سر‌آمد هم‌عصرانش که در ریاضی و پزشکی و نجوم همتا ندارد همین فرصت را داده است که به اصفهان برود تا مشکل گاه‌شماری را حل کند و اگر چنین مشکلی به دست این فاضلان جوان حل شود، او به جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی ثابت خواهد کرد که مدارس نظامیه که هزینه‌های گزافی بر دوش حکومت گذاشته است در هر امری به پایداری حکومت کمک خواهند کرد و آن هزینه‌ها در برابر نتایجش هیچ هستند.

روز‌های خداحافظی و الوداع از نشابور زیبا فرا‌رسیده است و خیام نمی‌تواند به این سادگی‌ها از نظامیه و شهر محبوبش دل بکند. پس نخست مدرسه را از زیر نظر می‌گذراند و آن روز را به یاد می‌آورد که نوجوان است و در میان سیصد شاگرد نظامیه رو در روی خواجه ابوالمعالی جوینی نشسته است و به حجره‌های طلبه‌ها و شبستان و کتابخانه سرک می‌کشد. او در این سال‌ها فهمیده است که نیشابور ده‌ها کتابخانه دارد: کتابخانه صابونی، کتابخانه دارالاسته نیشابور، کتابخانه مسجد عقیل که پنج‌هزار کتاب به زبان‌های هندی و یونانی و سریانی دارد. کتاب‌ها را لمس می‌کند و با خود می‌گوید: «آنان که محیط فضل و آداب شدند/ در جمع کمال شمع اصحاب شدند/

ره زین شب تاریک نبردند برون/ گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند.»

و شگفت‌زده است از این‌که چگونه اندیشه فنا و عمر ناپایدار مانع کسب دانش و جست‌وجوی شب و روز در او نشده و در همان حال از لابه‌لای ستون‌ها و قفسه‌های کتاب ارواح امام‌الحرمین جوینی، عبدالرحمن بن منصور بن رامش، ابوسهل مروزی، ابواسحاق شیرازی و ابوالقاسم اسماعیلی جرجانی و... در کتابخانه ظاهر می‌شوند و از کنار او می‌گذرند و او زمزمه‌ای می‌شنود، شاید مردگانند که می‌خوانند و یا خود اوست که می‌سراید: «عاقل به چه امید درین کهنه‌سرا/ بر دولت او نهد دل از بهر خدا/ هرگاه که خواهد که نشیند از پا/ گیرد اجلش دست که بالا بنما»

و پس از آن با شتاب بیرون می‌آید تا شهر را نیز از نظر بگذراند و باز با خود تکرار می‌کند:  «چون عهده نمی‌شود کسی فردا را/ حالی خوش دار این دل پر سودا را/ می‌ نوش به نور ماه ای ماه که ماه/ بسیار بتابد و نیابد ما را»

و پس از آن سر از خرابه‌های «کاجی»، «سلطان میدان» و محله‌های «سبز‌پوشان» و «شادیاخ» و «بازار» و تاکستان چهل و هفت محله نشابور درآورد... این شاگرد جوان دیروز مدرسه نظامیه، شاعر بود و شاعر بودنش را از بسیاری پنهان کرده بود زیرا می‌دانست با تمام دانش و فضلی که بر آن مدرسه حاکم است، هر شکی یا هر نکته‌ای که به نظر شک و شبهه برسد و بویی از تردید در مبانی باورهای دینی و تشکیک داشته باشد می‌تواند باعث اخراج هر نخبه‌ای و هر نابغه‌ای شود و شاید این تنها نقطه‌ضعف آن محیط سراپا علم بود. از سوی دیگر می‌دانست که خلیفه بغداد تاب تحمل کوچک‌ترین اظهار وجودی از جانب یکی از مهم‌ترین دژهای اسلام را ندارد و خواجه نظام‌الملک نیز به‌درستی می‌دانست که احیای علم ایرانی و توأم کردن آن با باورهای اسلامی ‌به سود جهان اسلام است و می‌داند که زنده نگه داشتن یادگارهای علمی ‌همچون دانشگاه بزرگ گندی‌شاپور یا جندی‌شاپور با کوچک‌ترین لغزشی به خطر خواهد افتاد، به همین دلیل او در انتخاب مدرسان و شاگردان «نظامیه‌ها» سختگیر و متعصب است... خیام با این‌که امام‌الحرمین جوینی را دوست داشت و نکته‌ها از او فراگرفته بود، می‌دانست که این فاضل اشعری کسانی را در مدرسه گماشته است که غیر شافعیان را شناسایی و از مدرسه اخراج کنند، پس شاعری خود را چنان با مهارت پنهان کرده بود که همه تصور می‌کردند  خیام به جز دغدغه «مجهولات» آسمانی و فهم حرکات سیارات به کسی و چیزی و مسئله دیگری فکر نمی‌کند. او حتی ابا داشت که زیاد بنویسد زیرا می‌دانست بالاخره می‌توانند در پس نوشته‌هایش ناگفته‌هایی را بیابند که هر خشک‌اندیشی را می‌آزارد و او را از نعمت یادگیری محروم خواهد ساخت.

باران بهاری محله «بوی‌آباد» را نوازش می‌کرد که او به آن‌جا رسید: این‌جا پر از درختان میوه و گل‌های معطر بود و بوی خوش گیاه و سبزه و میوه هر کسی را سرمست می‌کرد و مردمان باور داشتند که بوی خوش و معطر بوی‌آباد مرده را زنده می‌کند. خیام جوان هنگام گذر از این محله رویایی، به عادت همیشگی و با نرمشی چون یک رقصنده قدم برمی‌داشت تا خاک‌شدگان و در خاک خفتگان را نیازارد و زیر لب زمزمه می‌کرد: «ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست/ بی‌باده گلرنگ نمی‌باید زیست/ این سبزه که امروز تماشاگه ماست/ تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست» و چرخ زد و سماع کرد و زندگی و مرگ را مثل هر بار سماع در خود احساس کرد و این مجهول از کجا آمدن و به کجا رفتن، این مجهول راز خلقت و این رمز عدم و وجود، این وجود توأمان فنا و بقا سراپای وجودش را فراگرفته بود و باران و سبزه و خاک و بوی خوش در خود فرو می‌داد و شادمان و غمگین بود... و به مدرسه که رسید خیس بود و معطر. گفتند نگرانت شده بودیم دیروقت است و باید به سمت اصفهان برویم. خیام بی‌آن‌که جوابی بدهد بر اسبی نشست که منتظر او بود و با خود خواند: «اسرار جهان چنان که در دفتر ماست/ گفتن نتوان زان‌که وبال سر ماست/ چون نیست در این مردم دانا اهلی/ نتوان گفتن هر آنچه در خاطر ماست.»

هنوز بویِ بوی‌آباد در سرش بود که نشابور را ترک کردند: هفت تن از نخبگان نظامیه می‌رفتند تا تقویمی ‌بی‌غلط را بیافرینند که تا آن روز هیچ منجمی ‌از پس محاسبه آن بر‌نیامده بود و خواجه مدبر، خواجه آماج تعصب‌ها و کینه‌ها می‌دانست که خیام و یارانش از پس این ناشدنی بر‌خواهند آمد. خیام نگاهی به کهن‌دژ، به نشابور انداخت و با صدایی بلند گفت: الوداع ای بوی‌آباد نشابور الوداع... شاید در همان حال و با این‌که روز بود و باران بهاری خاک را می‌نواخت، در اندیشه شب‌های پرستاره اصفهان بود.  


این مقاله قبلا در دوازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 22 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
بهروز غریب‌پور
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 9 ساعت پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 9 ساعت پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 9 دقیقه مطالعه | 6 روز پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 9 ساعت پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 9 ساعت پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.