بخونید، خونده بشید!
اشتباه پدرم مردنش بود
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
بهاءالدین مرشدی بهاءالدین مرشدی

روزنامه‌نگار. نویسنده

دنبال کن
اشتباه پدرم مردنش بود
7 دقیقه مطالعه / 1 ماه پیش
img-content
اشتباه پدرم مردنش بود

بزرگ‌ترین اشتباه پدرم مردنش بود. البته او گفت از مردنش لذت می‌برد. برای همین هم خودش را از یک بلندی پرت کرد پایین و درجا مرد. من ایستاده بودم و پرتاب شدنش به پایین را تماشا می‌کردم. البته پدرم در آن وضعیت سعی کرد وقتی دارد از بلندی به پایین خودش را پرت می‌کند برای آرامش خاطر من و خودش هیچ فریادی نزند. حتی وقتی به زمین رسید و متلاشی شد هم سعی کرد هیچ صدایی از خودش درنیاورد. بنابراین پدرم بدون هیچ سر و صدایی مرد و خونش روی زمین راه گرفت. من هم باید سعی می‌کردم مثل پدرم رفتار کنم و جوری برخورد کنم که او هم از مردنش و از رفتار پسرش راضی باشد. این قراری بود که بین من و او شکل گرفت. آرام راه افتادم و خودم را به پدر رساندم. بالای سرش ایستادم و خون منتشر شده در اطرافش را خوب نگاه کردم. انگار پدر در همین خون‌ها خلاصه می‌‌شد و باید این خون‌ها تمامی پدرم باشد. برای همین سعی کردم به خون دست نزنم و دستم خونی نشود. بعد هم خواستم مرگ پدرم در آرامش اتفاق بیفتد. همان‌طور که خودش خواسته بود. همان‌طور که خودش را از بلندی انداخت پایین و بدون صدا مرد. من هم بدون صدا بالای سرش ایستادم و لحظات بعد از مرگش را در بی‌صدایی و آرامش برگزار کردم. اما این آرامش نمی‌توانست ابدی باشد چون بالاخره دیگران هم باید متوجه مردن پدر می‌شدند. مادر حتما قیامت به پا می‌کرد. سر متلاشی شده شوهرش را در بغلش می‌فشرد و برای بدبختی خودش گریه می‌کرد. برای همین بود که اصلا دلم نمی‌خواست مادر سر و کله‌اش پیدا شود یا برادرم یا خواهرم. وقتی پدر می‌‌خواست خودش را از بلندی پرت کند پایین، رو کرد به من و گفت که خیالش از بابت من راحت است برای همین است که می‌داند من می‌توانم مرگ او را تحمل کنم اما برادرم مرگ او را نمی‌تواند تحمل کند. و بعد هم گفت برادرم نباید مرگش را ببیند. برای همین بود که برادرم را صدا کردم و گفتم: "این پول را بگیر و برو از خانه بیرون. اصلا برو برای خودت بازی کن. چند ساعتی هم خانه پیدایت نشود."

برادرم نمی‌توانست نرود. او رفت. هرگز نباید مرگ پدر را می‌دید. او روح حساسی دارد. درست عین خواهرم که او هم حساس است. او پدر را می‌پرستد. هفته‌ای چند بار خودش را می‌رساند خانه تا پدرش را بغل کند. سر به سر پدر بگذارد و اوقاتش را با پدر خوش کند. این است که می‌دانم به این زودی‌ها، تا وقتی همه خبردار شوند، سر و کله او و شوهرش و بچه‌اش پیدا نمی‌شود و این مراسم دونفره من و پدر کمی طول می‌کشد. برای همین بود که پدر برای پرتاب کردن خودش از بلندی هیچ عجله‌ای نداشت. روی همان بلندی ایستاده بود و به من لبخند می‌زند. این آخرین تصویرهایی است که از پدر دارم. لبخندهای بی‌پایانی که در لحظه مرگش بر لب داشت. انگار می‌خواست بگوید از همه چیز راضی است. این حرف را قبلا به من زده بود. او می‌گفت چیزی جز مرگ او را راضی نمی‌کند. من هم نمی‌توانستم تصور کنم که او این لذت را در زندگی‌اش تجربه نکند. برای همین بود که به او گفتم: "اگر این همه به مرگ فکر می‌کنی خب یک بار برای همیشه امتحانش کن."

او به من گفت هیچ وقت نتوانسته این کار را بکند. او هیچ وقت نتوانسته دنیای بعد از خودش را برای ما تصور کند وگرنه این کار را تجربه می‌کرد. این است که خودش را تا به این سن رسانده اما هیچ میلی برای زندگی کردن در او نبوده. او می‌گفت حتی وقتی اولین بچه‌اش به دنیا می‌آید تولد او برایش نشانه‌ای از مرگ خودش است. انگار جوری بوده که او آمده تا این برود. اما او هرگز نتوانست این را بفهمد که چرا مرگش زود اتفاق نیفتاده است. درست عین مرگ پدرش که زود اتفاق افتاد. برای همین است که بچه‌های بعدی هم متولد می‌شوند و او به بچه‌هایش فکر می‌کند. گفتم: "اگر مرگ به سراغت نیامده و تو اسیر زندگی شده‌ای حالا به این اسارت غلبه کن و یک بار آن را امتحان کن."

شاید این حرف‌های من جرقه‌های مرگش را روشن کرد. اما او خودش را به کشتن نداد. اما هر روز منزوی‌تر شد. خودش را از جمع ما کنار کشید. انگار می‌خواست جوری مرگ را در ما امتحان کند. جوری رفتار کند که انگار در خانه نیست و ما بدون او چه رفتاری خواهیم داشت. برای همین وقتی خواهرم خودش را به پدر می‌رساند تا بغلش کند و نازش را بخرد انگار با یک جسم یخ‌‌زده روبه‌رو شده باشد. یک تکه گوشت یخ‌زده که هیچ وقت یخش باز نشد. همان دو سالی که مرگ تدریجی‌اش را در خانه تمرین کرد و در خانه حضور نداشت. انگار نمی‌شد او را فراموش کرد. او هم حضور داشت و هم حضور نداشت. برای همین مرا صدا کرد و گفت می‌خواهد خودش را بکشد چون به این نتیجه رسیده همه می‌توانند بدون او زندگی کنند، حتی خواهرم که هنوز هم خودش را به این تکه گوشت یخ‌زده می‌چسباند. بعد هم گفت فکر می‌کنی باید چکار کنم. گفتم: "باید همان‌طور بمیری که همیشه تصورش را داشته‌ای."

این‌جا بود که به فکر فرورفت. بعد از من پرسید که آیا من هم به جوری از مرگ فکر می‌کنم؟ من هم به او اطمینان دادم که همیشه خودم را در وضعیتی می‌بینم که تفنگ را گذاشته‌ام روی شقیقه‌ام و شلیک می‌کنم. به پدرم گفتم از تصویر پاشیده شدن خون روی دیوار خوشم می‌آید. شاید این شکل خون‌باری از مرگ باشد. بعد بود که یخش بعد از همان دو سال باز شد و کمی خندید و به من گفت که همیشه به روش مردنش فکر کرده. اگر می‌خواسته طبیعی بمیرد حتما ماشین از کنارش رد می‌‌شود و او تا می‌آید متوجه رد شدن ماشین شود، ماشین نصف صورتش را با خودش می‌برد. اما اگر مرگ نخواهد طبیعی خودش را نشان دهد ترجیح می‌دهد خودش را از یک بلندی پرتاب کند پایین و خونش دورش بریزد. برای همین گفتم: "خب این روش خوبی است. همین را عملی کن."

او هم همین کار را کرد. این بزرگ‌ترین اشتباه پدرم در زندگیش بود. بزرگ‌ترین اشتباهی که همیشه دوست داشت انجام دهد اما جراتش را نداشت. اما او جرات پیدا کرد و کار را تمام کرد. حتی وقتی از بلندی خودش را پرتاب کرد و هیچ صدایی نداد هم روی چهره‌اش خنده بود. لبخند محوی که نمی‌توانست از سر رضایت نباشد. مادر که می‌آمد دیگر هیچ چیز آرام نبود. پدر باید در همین آرامش بماند. اصلا نمی‌توانم مرگش را در شلوغی تصور کنم. جوری که خودش از من خواست. اما انگار ناچار بودم قولی را که به پدر داده بودم زیر پا بگذارم. مادر از راه می‌رسید و برادرم هم از راه می‌رسید و خواهرم و شوهرش و بچه‌شان از راه می‌رسیدند و خانه واویلا می‌شد و من نمی‌توانستم جلوی این شلوغی را بگیرم. نشستم بالای سر پدرم و به چهره متلاشی شده‌اش نگاه کردم. حالا که مرده بود فهمیده بودم فقدانش فقدان سنگینی است. من هم باید برای پدر عزاداری می‌کردم، قولی را که به پدر داده بودم فراموش کنم. باید من هم فریاد می‌زدم و از مرگ پدر از هوش می‌رفتم. خودم را به بلندی رساندم و خودم را از بلندی پرتاب کردم پایین. اما مرگ من و پدر با هم تفاوت داشت. وقتی سقوط می‌کردم فریاد زدم و برای مرگ پدرم در پایین آمدن نعره زدم. 


این مقاله قبلا در یازدهمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 15 تیر 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
بهاءالدین مرشدی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 9 ساعت پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 10 ساعت پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.