بخونید، خونده بشید!
پله پله از ملکوت به هبوط
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
خضر شمسی خضر شمسی

دکتری جغرافیا و برنامه ریزی شهری. با بیش از 50 مقاله علمی در مجلات و همایش بین المللی و ملی در زمینه های تخصصی و عمومی.
پژوهشگر، نویسنده و شاعر

دنبال کن
پله پله از ملکوت به هبوط
10 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
پله پله از ملکوت به هبوط

پائیز سال 1380 با بوران‌های خشک خزان پیرانشهر در هم آمیخته بود و من همچو کوچنده‌ای غریب مسیر خانه کاک رشید [1] تا دبیرستان شهید صدوقی را پیاده گز می‌کردم مسیری سه و نیم کیلومتری که هر بار نزدیک 45 دقیقه از خواب صبحم را قورت می‌داد، با این وجود سرمای پاییز آن سال چیزی از خواب آلودگی برای کلاس درس در من باقی نمی‌گذاشت. آهسته که وارد کلاس می‌شدم کلافه از روزگارم چون بقچه داخل چمدان سر میز درسم جاگیر می‌شدم. در میان شلوغی کلاس، سکوت و متانتش برایم قابل احترام بود. دقیقاً پشت سرِ من نشسته بود ریز و شمرده کلام می‌راند و نمازش سرِ وقت ادا می‌شد. در رفاقت کم نمی‌گذاشت. ساده می‌پوشید و ساده می‌زیست. انگار شصت سال از من بزرگتر بود.

در گنجه خاطرات آن ایام که گشتی می‌زنم یاد روزی در من موج می‌زند که تازه شهر را سرویس‌های اتوبوس قابل‌دار کرده بودند و ما بعد از ماه‌ها مسیر برگشت‌مان به ساعت حرکت اتوبوس تلاقی خورده بود. در اتوبوس جای سوزن انداختن نبود و من با هر تکانش به سمتی ویلان بودم. مردکی سبیل چخماقی که بعد از هر تماسِ منِ خبردار ایستاده؛ با تن لش لم داده‌اش، در چشمانم زُل می‌زد و در هیاهوی جمعیت می‌گفت: بار دیگر که سُر بخوری، کارت با کرام الکاتبین است. تمام زورم را جمع کردم که میله بالا سرم را در مشتانم چون ماری که هر آن امکان نیش زدن از آن انتظار می‌رود حبس کنم نمی‌دانم چه شد که مثل ماهی از اسارت میله فوقانی سُر خوردم و شانه‌هایم در دامن یارو آرام گرفت. تا به خود آمدم کَف راهروی اتوبوس بودم و ابوبکر ربیعیان[2] بود و یقه یارو که در آسمان اتوبوس می‌چرخیدند. همهمه‌ها آنقدر اوج گرفت که مجبور به پیاده شدن‌مان کردند. به زمین که رسیدیم دلم قرص‌تر از قبل شده بود چون که دوستی داشتم که پشتم را به هنگام تنگنا کوه می‌شد.

جشن فارغ التحصیلی‌مان بود و من در میان دانش آموزان روی صندلی‌ای نشسته بودم که  از بس کهنه و زوار در رفته بود که با هر تکان من جرجر می‌کرد. ربیعیان همانطور که از جلوی من رد می‌شد وقار از تمام وجودش می‌بارید. آهسته از بین صفوف منظم صندلی‌ها گذشت و صاف جلوی چشمان ما جلوی تریبون قرار گرفت، متنی را که از پیش املا کرده بود با دستان مردانه‌اش گشود و کلام از خداحافظی با دورانی راند که دیگر قابل تکرار نبود و امید روزگارانی را چونان آینه در مقابلمان ترسیم کرد که جمشید جم[3] قادر به واگویی‌اشان نبود. از رفاقت‌هایی گفت که حال مُدشان رفته است و کلاس مداران مدرسه به دانه جویی هم خریدارش نیستند. از مرگ یکی از همکلاسی‌هایمان اشک در چشمانش حلقه زد و با همه مان بدرود آخر را گفت: و من دیگر ندیدمش.

سال اول دانشگاه بود و فضای تحصیل تمام وجودم را در خود حل کرده بود حد فاصل میدان استقلال تا میدان آزادی پیرانشهر را چون آهوی خوشخرام می‌پیمودم و سینه ستبر به مصاف ثانیه‌ها می‌رفتم. طبق عادت همیشگی یه استپ طولانی مدت نثار دکه روزنامه فروشی جنب بانک ملی کردم، دورادور آن مکان همیشه شلوغ بود و سرزندگی از خود تراوش می‌کرد دلیلش همین بود که در آنجا احساس زیست می‌کردم همانطور که در روزنامه‌های ورزشی گم شده بودم و اخبار پیرامون نقل و انتقلات زمستانی را از سر تیتر جراید حلاجی می‌کردم به یک آن چشمانم را دستی زمخت تار کرد. ابتدا جا خوردم. کمی که به خودم آمدم گفتم: شما؟ کلام از کلام نراند. خودم را به این سو و آن سو تکان دادم اما افاقه نکرد. گفتم: به حضرت فیل که داد میزنم اگر چشمانم را باز نکنی. دستانش را که از چشمانم گشود، ابتدا گیج گیج شده بودم به عقب سو افکندم جوانی قد بلند و لاغر را دیدم که تکیده و مات گشته بود از لای موهای روی پیشانی‌اش به نحیفی فهمیدم که ابوبکر ربیعیان است. بعد از گپی جسته گریخته، پرسیدم کجایی؟ رفتی و برنگشتی؟ چقدر جایت در مسیر علم خالی است. خیلی خسته بود نای درد دل هم نداشت. گفت: درس! مگه فرصت می‌کنم؛ رتبه کنکورم بالا بود سراسری و نیاوردم از پس شهریه پیام نور و آزاد برنمی‌آم. خودت که می‌دونی مادر و برادر کوچکم هم هستن، آخرِ هر ماه هشتم گروی نهمه. گفتم: چکار می‌کنی؟ گفت: کارگری بنایی، گفتم: سرت سلامت.

سال دوم دانشگاه بود. کنار هم دوره‌ای‌های دانشگاه که از پیرانشهر با هم بودیم نشسته بودم احمد گفت: می‌دانی ابوبکر کجاست؟ گفتم: کدام ابوبکر؟ گفت ربیعیان را می‌گویم دیگر. گفتم نه، کجاست؟ گفت: چند روز قبل که روستامون رفته بودم شب با پدرم رفتم ییلاق، شب هنگام یه دسته شبه نظامی به چادر ما آمدن، چند خانم و آقا بودن، آخرین نفری که وارد چادر شد باور نمی‌کنی ربیعیان بود. گفتم نه بابا! اصلاً در خیالم نمی‌گنجید شایعه‌ای که چند شب پیش از زبان یکی از نیروی‌های اطلاعاتی سپاه شنیده بودم راست باشد گمان می‌کردم تشابه اسمی است. ابوبکر آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید چه برسد به... پس درست است که زده به کوه. گفتم: برای چه آمده بود؟ گفت: برای تبلیغات، عضو‌گیری و یه سری از این جور حرف‌ها. گفتم: دلیلش از این جور کارها چه بود؟ این تیپ عقیده‌ها که به گروه خونی‌اش نمی‌خورد؟ گفت: خیلی عوض شده بود. چه به ظاهر! چه به باطن! حال و هوای افسرده‌ای داشت.

سال 85 بود برای یک کار اداری قصد سفر به سردشت داشتم. کنار سواری‌های سردشت که رسیدم، پرسیدم نوبت کدوم ماشین است. با اشاره دست گفتند: نوبت همین ماشین. گفتم: ماشین جلویی چی؟ عرض کردند پر شده الان نفر آخر هم سوار می‌شود. جلوی ماشینی که نوبتش شده بود آرام گرفتم. منظره و شلوغی بیرون را دوره می‌کردم که از سوپرمارکتی جنب ترمینال نفری که لباس کردی فُرم‌دار پوشیده بود بیرون آمد. ظاهرش چقدر آشنا می‌زد سریع و سراسیمه سیگارش را در جوی جدولی حاشیه خیابان انداخت و سوار ماشین سردشت شد. آری خودش بود ابوبکر بود. اما اینجا چکار می‌کرد؟ هول شده بودم دوست داشتم روبرو می‌دیدمش و از روزگارش می‌پرسیدم اما او دیگر رفته بود. فردای آن روز که سرکار رفتم پسر خاله‌اش که آبدارچی اداره منابع طبیعی بود را صدا کردم. راجب ابوبکر پرسیدم و گفتم: سرانجامش چه شد. گفت: دو ماه می‌شود که با اجازه اداره اطلاعات برگشته است. برای همین مدام در راه سردشت است. گفتم: وضعیتش چطور است؟ گفت: افسرده و تودار است زیاد حرف نمی‌زند. من خودم از وقتی برگشته فقط یکبار دیدمش، اما همه فامیل از روز و روزگاری که بر وی گذشته است غمگین هستند.

چند ماه از آنروزی که ابوبکر سراسیمه سوار ماشین سردشت شد و رفت سپری گشته بود اما من مدام به این فکر می‌کردم اگر راهی باشد ارتباطی برقرار کنم و چیزی که بر وی گذشته است را مکتوب کنم تا بدانند که مسیر کج از کجا می‌گذرد و سر به چه بیابانی می‌گذارد. با خودکارم  همینطور که شکاف میز اداره را خط خطی می‌کردم هژار، پسر خاله ابوبکر، گفت: آقای شمسی می‌دانی چه بر سر ابوبکر آمده است. گفتم: نه؟ گفت: چند شب قبل در حمام خانه پدری‌اش در پیرانشهر بدون آنکه صدایی از خود دردهد خودسوزی کرد و متأسفانه قبل از آنکه بشود برایش کاری کرد فوت کرد. خیلی ناراحت شده بودم شاید اگر عزیز نزدیکی را از دست می‌دادم همینقدر اندوهگین می‌شدم. اما دیگر کار از کار گذشته بود. گفتم: چرا؟ مگر چه شده بود؟ گفت: دیگر نمی‌توانست ادامه دهد. انگار مسیرش به بن بست خورده بود. هر چند تکه کاغذی از خود به یادگار گذاشته بود که دلیل این تصمیم را شکست در عشقی بیان کرده بود که سال‌ها قبل از عزیمت به کوه از دستش داده بود. دیگر برایم مسلم شده بود قهقرا خوب و بد نمی‌شناسد همینکه در سراشیبی‌اش بلغزی، برگشت به جاده آرامش امداد غیبی می‌طلبد. و خدایی که سال‌هاست منتظر طلب امداد از این رهروان گم گشته است.


[1] «یکی از فامیل های پدرم که آن سال را جهت تحصیل در خانه وی سکنی گرفته بودم»

[2] همکلاسی دوره پیش دانشگاهی ام

[3] پادشاه افسانه ای پیشدادی که نام او در اوستا و متون پهلوی و متن‌های دوران اسلامی آمده‌است. در اسطوره های ایرانی کارهایی سخت بزرگ به او نسبت داده شده‌است.

نویسنده
خضر شمسی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 10 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 10 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
1173 خواننده / 5 دقیقه مطالعه / 5 ماه پیش
img-content
1182 خواننده / 15 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.