بخونید، خونده بشید!
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود
2 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
عهد جوانی گذشت در غم بود و نبود

خونم اولین بار بود که با طعم کافه‌گلاسه می‌رسید به قلبم. کافی‌شاپی که من و بهاره مشتریش بودیم ساعت 2 بعد از ظهر آبان ماه خلوت بود. نمی‌دونم خوشمرگی کافه‌گلاسه از خودش بود یا از هیجان پیچوندن کلاس تقویتی فیزیک بعد از مدرسه بود. کافه‌گلاسه تلخ رو با نی هورت می‌کشیدم که به بستی ته‌اش برسم.

در و دیوار کافی شاپ رو نگاه می‌کردیم و از پا گذاشتن به تابو احساس دلشوره شیرینی داشتیم. عود می‌سوخت و یه آهنگ بی‌کلام کلاسیک تو فضای چوبی کافی‌شاپ با دود عود راه گرفته بود. من و بهاره با لباس مدرسه روبروی هم نشسته بودیم. تو دلم دوست داشتم جای بهاره اون پسره که هر روز توی راه مدرسه می‌بینیم همدیگه رو و با نگاه سلام می‌کردیم اینجا بود. اینم بد نیست. اقلن فردا ما هم می‌تونیم توی مدرسه وقتی حرف کافی‌شاپ می‌شه جای اینکه از خجالت کافه نرفتن سرمون رو توی خشتکمون بکنیم، یاد بوی عود و صندلی چوبی و نور ضعیف اینحا رو زنده کنیم.

بهاره آینه جیبیش رو در میاره و انگشتش رو با تف خیس می‌کنه و می‌کشه به ابروهای فابریکش و می‌گه: «بریم دیگه تا دیر نرسیم خونه.» سه تا پونصد تومنی نو -باقی پول تاکسی‌ای که ما رو تا تجریش آورده - رو می‌ذارم رو پیشخون کافی‌شاپ تا کافی‌من مو بلند و لاغر اندام صد تومن بهم برگردونه. شیرینی بستنی‌ای که خوردم هنوز تو بریدگی‌های زبونمه. هر چی قسم بلد بودم خوردم. بهاره اول شروع کرد به داد و قال کردن که به ما چه راننده تاکسی پسمون داد بعد شروع کرد به التماس کردن که بذار بریم فردا پولت رو بیاریم. اما من شوکه بودم که این پونصدی‌های تقلبی چقد واقعین. همون قدر که کافی‌شاپا تازه کار بودن پلیس ۱۱۰ هم تازه کار بود و با اولین تماس سرعت عملشون رو در عرض پنج دقیقه به رخ ما کشیدن و من و بهاره اولین بار سوار مرسدس بنز شدیم. دیوارای سبز کلانتری نه شبیه سبز چمنی بودن نه مغز پسته. رنگی بود که رییس پلیس خودش تنهایی درستش کرده بود. من و بهاره با سه تا پونصد تومنی تقلبی بزرگترین باند جعل اسکناس تقلبی دنیا بودیم. باباهامون که اومدن ما جلوی رییس کلانتری که قند رو اول تو چایی غسل داد و بعد گذاشت تو دهنش برای اولین بار تعهد دادیم و آزاد شدیم و بابا یه دو هزار تومنی که تقلبی نبود گذاشت کف دست کافه‌من تا بره رضایت بده.

وقتی می‌رفتیم خونه هوای عصر پاییز کم از شب نداشت. برای اولین بار بود که نه ماست‌مالی جواب می‌داد نه معذرت‌خواهی. ته گلوم تلخی پس می‌داد روی زبونم و بابا دود سیگارش رو پس نمی‌داد. موقع پیاده شدن توی پارکینگ تاریک بابا مچ رو محکم چسبید و من بی‌هوا گفتم به قرآن بار اولم بود از مدرسه در رفتم. بابا دستم رو ول نکرد و گفت: «بقیه پول می‌گیری چشماتو وا کن پوله نخ داشته باشه ،خیلی بده هالو فرضت کنن.»

هنوز که هنوزه بعد این همه سال وقتی یکی دورم می‌زنه جای انگشتای بابا دور مچ دستم درد می‌گیره.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 10 دقیقه مطالعه | 14 ساعت پیش
img-content
مریم عربی مریم عربی 8 دقیقه مطالعه | 4 روز پیش
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 5 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.