بخونید، خونده بشید!
یعنی حاج‌کمیل کجایی؟
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رامبد خانلری رامبد خانلری

داستان‌نویس و روزنامه‌نگار

دنبال کن
یعنی حاج‌کمیل کجایی؟
10 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
یعنی حاج‌کمیل کجایی؟

اگر راستِ حسینی خواب زن چپ است، یعنی هیچ‌کدام از ما حالا‌حالاها بمیر نیست. شکر خدا وجیهه یک نفر را هم از قلم نینداخته، حاج‌کمیل که از راه رسیده هم با من، هم با بابا، هم با گلاره و هم با خود وجیهه چاق‌سلامتی کرده و رو به همه‌ ما گفته آمده قهر...

خود حاج‌کمیل را به‌زور یادم هست اما مردنش خوب به یادم مانده. کلاس دوم دبستان بودم. صبح زود بعد از این‌که سرویس مدرسه پشت در خانه سه‌چهار بوق چسبیده به هم زد، تلفنِ خانه زنگ خورد. وقتی داشتم از در بیرون می‌زدم بابا طوری زنانه پشت تلفن گفت: "کی؟" که حس کردم اگر کمی لفتش بدهم برای اولین بار گریه‌ بابا را می‌بینم.

نمی‌دانم گاو صدای گاوی داد یا گربه صدای گربه‌ای که ناظم در کلاس را باز کرد و به خانم باقری گفت که من وسایلم را جمع کنم و به دفتر بروم که آمده‌اند دنبالم. فرقی هم نمی‌کرد توی درس آن روز هم صدای گاوی و صدای گربه‌ای یک معنی می‌داد؛ حسنک کجایی؟ آن‌قدر برای جمع کردن وسایلم عجله کردم که جعبه‌ مداد‌رنگی دوازده‌رنگ باقر را هم به‌اشتباه از داخل جامیز توی کیفم گذاشتم. گلاره آمده بود دنبالم، من را که دید با دستمال کاغذ توپ شده‌ای نم اشک را از شیار کنار چشمش گرفت و به من گفت: "بابا‌بزرگ فوت کرده." آن موقع نمی‌دانستم که فوت کردن یعنی مردن، پیش خودم فکر کردم بابا بی‌خودی صبح به گریه افتاد. بابابزرگ که نمرده، فوت کرده است. حالا که معنی فوت کردن را می‌دانم به بابابزرگم می‌گویم حاج‌کمیل. تقصیر من نیست، هشت سال بابابزرگم بود و بیست و دو سال حاج‌کمیل مرحوم، شانس آورده توی ذهن من مرحوم به ته اسمش نچسبیده است. آقای ناظم به گلاره گفت: "از طرف من و سایر کارکنان به پدر تسلیت بگویید." پیش خودم گفتم من چرا حرف‌های این‌ها را نمی‌فهمم. پس این خانم باقری چه غلطی می‌کند؟ خواهرم طوری سرش را پایین انداخت که انگار آقای ناظم حرف خوبی زده باشد.

حاج‌کمیل را که خاک می‌کردند، وجیهه کنار قبر دوزانو روی زمین نشسته بود و ضجه می‌زد، چادرش را روی سرش کشیده بود و همان زیر چادر با مشت به سر و سینه‌اش می‌کوبید. طرف صحبتش حاج‌کمیل بود که چرا تنها رفته و وجیهه را تنها گذاشته است. چادر که با بلند شدن دست مشت شده شکم می‌انداخت، فکر می‌کردم یکی‌دو موش چاق و چله راه به زیر چادر وجیهه برده‌اند و تن و بدنش را دندان‌مال می‌کنند. شور وجیهه که بالا گرفت موش‌های زیر چادر بیشتر به تکان افتادند. خاک زیر زانوی وجیهه روان بود و وجیهه با آن‌همه تکانی که خورد، سرید توی قبر حاج‌کمیل. وجیهه توی عرض قبر تا خورده بود و همان‌طور که توی صدایش خس‌خس افتاده بود، التماس می‌کرد که او را بیرون بیاورند. چشم‌هایش مثل آدم‌های ترس‌خورده طوق افتاده بودند و چانه‌اش می‌لرزید. مثل طوطی‌های کودن پشت سرهم می‌گفت: "یکی من رو بیاره بیرون." 

همه‌ بچه‌ها به جای این‌که سر کلاس درس باشند، روی بلوک‌های سیمانی کنار قبرهای خالی دویده‌اند. همه‌ بچه‌ها یک هفته چایشان را به جای قند با خرمای گردو قورت داده و حلوای غنچه شده وسط کاغذ پیچ‌پیچ خورده‌اند. همه‌ بچه‌ها یک هفته به جای این‌که سر کلاس درس باشند با دورترین اقوام توی سر و کله‌ همدیگر زده‌اند؛ دورترین اقوامی که به بهانه‌ آن مرحوم با آن‌ها آشنا شده‌اند و همان دیدار تنها معاشرتشان برای همیشه خواهد بود؛ شاید به همین خاطر آدم‌ها بزرگ که می‌شوند، ته دلشان مجالس ختم را دوست دارند. وجیهه را از توی قبر بیرون کشیدند، زاری‌کنان رو به ته گودال گفت: "آقا ممنونتم که دم آخری هم دل به خواسته‌ام دادی، حواسم نبود که دیگه محرم هم نیستیم." آن‌وقت دهانش را باز کرد و بلند‌بلند گریه کرد، آب دهانش حباب شد و ترکید.

بعد از یکی‌دو روز که به مدرسه برگشتم، درس حسنک کجایی را رد کرده بودیم. برای امتحان فارسی آخر سال کلمه‌ترکیب‌هایش را حفظ کردم اما هیچ‌وقت آن درس را تا انتها نخواندم که بفهمم حسنک کجا بود؟ جعبه‌ مدادرنگی باقر را زیر تختم قایم کردم. زیاد زمان نبرد تا گلاره‌ فضول آن را پیدا کند و خیره‌خیره توی چشم‌هایم نگاه کند و به من بگوید دزد. هنوز وقتی یادم می‌آید توی هشت سالگی به این خاطر که به من گفته‌اند دزد، از خانه رفته‌ام قهر، به اخلاق گند خودم افتخار می‌کنم. وقتی پشت ماشین همسایه‌مان کز کرده بودم و بابا و گلاره و وجیهه را دید می‌زدم که هراسان و مضطرب توی کوچه‌های نزدیک خانه به دنبال من می‌گشتند با خودم فکر کردم که شاید حسنک هم به قهر خانه را ترک کرده باشد.

نمی‌دانم چه کسی اما یک نفر به من گفته بود که زن‌ها سیب گلو ندارند. وجیهه سیب گلو دارد. همین حالا که قورت‌قورت لیوان آب را یک نفس سر می‌کشد آماسیدگی زیر گلویش مثل قلبی کوچک می‌تپد. لیوان را روی زمین می‌کوبد و رو به گلاره می‌گوید: "وقتی کمیل با سی و چهار سال سن اومد پی من برا عروسی همش یازده سالم بود. خُب خودش تازه بیست ساله خوابیده سینه‌ قبرستون، حالا رواست بیاد پی من؟! لا اقلکن نباید سه سال دیگه زندگی کنم؟" وجیهه بی‌سواد است اما آن‌جایی که صحبت از پول و حساب عمر باشد مو لای درز معلومات ریاضی‌اش نمی‌رود. گلاره هر وقت بعد از خوردن پرتقال بترسد پوست پرتقالش را خلال می‌کند. حالا هم همان‌طور که گوشت پنبه‌ای چسبیده به پوست پرتقال‌ها را می‌تراشد، رو به وجیهه می‌گوید: "فقط سراغ تو که نیومده بی‌بی، آقا جون سراغ همه‌مون اومده." بابا توی حرفشان می‌پرد و می‌گوید: "غصه نداره که سراغ همه‌مون اومده؛ یعنی اگه قرار به مردن باشه همه باهم می‌میریم پس وقتی با همیم بیشتر مراقبیم، مسافرت دسته‌جمعی رو تعطیل می‌کنیم، حواسمونم جمع شیر گاز و سیل و زلزله نگه می‌داریم." 

این بابای من آدم تنها زندگی کردن نبود. از وقتی که یادم می‌آید همه‌ علاقه و احترامش به چیزهای دوتایی است. بابای من تنها مردی است که هر روز صبح هر دو لنگه‌ جورابش حی و حاضر است و حتی یک‌بار به دنبال لنگه‌ دیگر جوراب خانه را زیر و رو نکرده است. معلوم است که چنین آدمی وقتی بیست و دو سال سر تنها روی بالش بگذارد بالاخره مخش ایراد می‌کند. خواستم برایش زن زندگی جور کنم، اما چه جوری؟ تا بچه بودم تنها زنان توی زندگیم، معلم‌های هر ساله‌ام بودند. آن‌ها هم همان روز اول می‌گفتند: "هر کسی اسم و فامیلش و شغل پدرش رو بگه." وقتی بابای شهاب‌الدین درویش خلبان بود و بابای ماکان صبری قاضی، معلوم است بابایی که خرجی‌کار فروش باشد به چشم خانم معلم نمی‌آید. وقتی توضیح می‌دادم که بابام کارش خرید و فروش قزن قفلی و زیپ و دکمه و قیچی دوبچه توی بازار خیاط‌هاست، بدتر نگاهم می‌کردند. حتی بدتر از نگاهی که به داراب خسروی می‌کردند که پدرش سرِ زا توی جاده مرده بود. وقتی هم بزرگ‌تر شدم دیگر زنی توی زندگی من نبود حتی معلم‌هایم هم همه مرد شده بودند.

بابا طوری بااحتیاط قدم برمی‌دارد که کسی خشتک پاره‌ شلوار کردی‌اش را نبیند و مثل ارشد آسایشگاه در فضای خالی بین ما سه نفر می‌رود و برمی‌گردد. صدایش را صاف می‌کند و می‌گوید: "مدارک شناسایی و چیزای لازم و ضروری‌تون رو بذارین توی یه ساک دم در. شبا هم یکی زیر میز ناهارخوری می‌خوابه سه تا توی درگاه در اتاق‌ها." 

همین که چشم‌هایم گرم می‌شود، بابا با پا به پهلویم می‌زند و خواب را از سرم می‌تاراند. "ساک مدارکت کو؟ این‌جا جای خوابیدنه الدنگ؟" دلم می‌خواهد بخوابم و ادامه‌ خوابی را ببینم که نمی‌دیدم.

"پدر من بی‌خیال شو. حالا سرم رو هم گذاشتم زیر درگاه در اتاق، بقیه جاهام که بیرونه. خب آوار اون‌ها رو ناکار می‌کنه. من ترجیح می‌دم بمیرم تا زندگیم نباتی باشه." 

پدرم دوباره با پا به پهلویم می‌زند، این دفعه محکم‌تر از قبل. "پاشو، پاشو برو ختمی‌های توی باغچه رو ببین، با روزی دو لیوان آب سرِپان، هم خوشگلن هم بوی خوب می‌دن." 

پتو را از روی من می‌کشد و ادامه‌ می‌دهد: "روزی خدا تومن خرجته شازده، خوشگلی؟ بوی خوب می‌دی؟ حالا حیوونی نه نباتی چه فرقی به حال من می‌کنی؟" 

توی بازار هم با همین سماجت و همین مزه‌ پراندن‌ها دکمه و زیپ هفتاد و دوتایی به خلق‌الناس قالب می‌کند.

"پدر من ارواح خاک حاج‌کمیل بی‌خیال من شو. اصلا من می‌خوام بمیرم که حاج‌کمیل دست خالی از قهر برنگرده شرمنده‌ رفیقای میتش بشه."

نقطه‌ضعفش همین است، حرف آقای خدابیامرزش که می‌شود تن به هر خواسته‌ای می‌دهد. سه‌چهار شب مدارا کنم، خواب وجیهه از سر گلاره و بابا می‌افتد. اما بعید می‌دانم خود وجیهه به این زودی‌ها خواب قهر آمدن حاج‌کمیل را هضم کند. حالا گلاره توی درگاه در ایستاده و خنده‌خنده نگاهم می‌کند.

"بگو من هم بخندم؟"

سرش را به در باز اتاق تکیه می‌دهد و می‌گوید: "تو باورت می‌شه؟ خواب بی‌بی رو می‌گم، باورت می‌شه قراره ماها بمیریم؟" نیم‌غلتی روی زمین می‌زنم و می‌گویم: "تو باورت می‌شه؟ این‌که حاج‌کمیل اومده به خواب وجیهه یعنی زلزله می‌آد، سیل می‌ش..."  خمیازه‌ای حرفم را نیمه‌تمام می‌گذارد. "سیل و زلزله فقط ما چهار تا رو نمی‌کشه که کلی آدم دیگه رو هم می‌کشه." خمیازه حالا به جان گلاره افتاده، ته دهن‌دره‌اش را می‌خورد و می‌گوید: "خب بکشه." 

"گلاره تو خوبی؟ حاج‌کمیله ها، خر دجال که نیست بیاد به خواب وجیهه دنیا کن فیکون شه." 

خنده‌ گلاره حرفم را قطع می‌کند.

"نمیری... از همه‌ اینا گذشته خواب زن چپه." 

گلاره همان‌طور خنده‌خنده می‌گوید: "آره، اما بی‌بی تنها زنیه که سیب گلو داره." 

انگار که حوصله‌اش را سر برده باشم از اتاق بیرون می‌زند.

بابا دو، سه تا قند می‌اندازد توی لیوان چایش و با خودکار توی جیب پیراهنش چای و قندها را هم می‌زند. این عادت از بازار به سرش افتاده، بعد چای را همان‌طور داغ‌داغ سر می‌کشد و لقمه‌ کره و مربایی را که گلاره برایش گرفته می‌چپاند گوشه‌ لپش. از بس چای را داغ سر می‌کشد همیشه پوست لبش ورآمده است. وجیهه زیر میز ناهار‌خوری خواب است و خروپف می‌کند. بابا قبل بیرون رفتن رو به من می‌گوید: "تو هم دو تا شرت و جوراب بریز توی یه ساک بیار بنداز کنار این‌ها، دو سه روز به خاطر دل این پیرزن اون کارهایی که گفتم رو بکنین راه دوری نمی‌ره به خدا." انگار که من نمی‌دانم خودش دیشب جلوی تلویزیون خوابش برده است.

بابا هنوز نرفته برمی‌گردد، در را به هم می‌کوبد و به آن تکیه می‌دهد. نفس‌های عمیق تو می‌دهد، آن‌قدر عمیق که هر بار نفسش را بیرون می‌دهد کمربندش کمی به پایین سر می‌خورد. "چیه بابا؟!" "یه تاکسی... از اون پیکان نارانجیا که الان تخمشونو ملخ خورده... وایساده سر کوچه." گلاره لیوانی آب به دست بابا می‌دهد و بابا قورت‌قورت لیوان را یک‌نفس سر می‌کشد. "یکی داشت از تو تاکسی... چمدون خالی می‌کرد... از این چمدون جلقاب قدیمیا... یارو رو از پشت دیدم اما... انگار خودش بود، آقای خدا بیامرزم بود." وجیهه از خواب می‌پرد و سرش به زیر میز ناهار‌‌خوری می‌خورد. دستش را به سرش می‌گیرد قیافه‌اش را جمع می‌کند و می‌گوید: "مادر نذاری بیاد تو، من و آقات دیگه به هم محرم نیستیم." انگار که حاج‌کمیل جدی‌جدی آمده باشد قهر، حالا باید توی دنیایی دیگر، گربه‌ها مرنو بکشند، سگ‌ها پارس کنند و گاوها ماااا بکشند و همه‌ این‌ها یعنی؛ حاج کمیل کجایی؟ 


این مقاله قبلا در هشتمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 25 خرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
رامبد خانلری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 11 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
غلامرضا طریقی غلامرضا طریقی 10 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 9 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 8 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 15 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
مریم عربی مریم عربی 8 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 5 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 9 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.