بخونید، خونده بشید!
ییلاق بالا
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
ییلاق بالا
5 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
ییلاق بالا

مرد فرمان را می‌چرخاند و جاده می‌چرخد و آسمان می‌چرخد و ماشین می‌رود توی یک کوره‌راه پرپیچ و خم که تهش معلوم نیست و درخت‌ها از دلش سر درآورده‌اند انگار و خوب که نگاه کنی، مردی خیس از باران ایستاده همان اول راه و دارد به زور گاوی را هل می‌دهد که از توی جاده‌ بیرون برود. مرد راننده خم می‌شود از پنجره ماشین و می‌گوید: "عیدتون مبارک! این‌جا می‌ره کجا؟" که مرد دوم مات و مبهوت نگاهش می‌کند و بعد شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: "ییلاق بالا." بعد هم برمی‌گردد سمت گاو و دوباره هل می‌دهد و بعد زیر لب می‌گوید: "تهش بن‌بسته عمو." و گاو را چنان عقب می‌راند که پای گاو بیچاره می‌رود توی گل.  آن وقت مرد اول دستی تکان می‌دهد از سر بی‌حوصلگی شاید و پایش را می‌گذارد روی گاز و ماشینش خسته خسته از جاده باریک و پیچ‌دار می‌رود بالا و چرخش می‌افتد توی حوضچه‌های بارانی و آب شتک می‌زند به پنجره‌هایش و زنی که کنارش نشسته از ترس خیس شدن انگار دست می‌برد سمت دکمه پنجره. اما باران که آن‌طور قشنگ قشنگ می‌ریزد توی ماشین انگار منصرف می‌شود و صورتش را خم می‌کند سمت پیچ پیچ کوهستانی جاده و می‌گذارد باران بریزد روی صورتش.

بعد مرد می‌گوید: "بریم ببینم کجاست؟" و زن در جواب فقط سری تکان می‌دهد و دوباره دستش می‌رود سمت دکمه پنجره که دست مرد هم جلو می‌آید تا پنجره سمت خودش را بکشد بالا و دستشان ناخواسته می‌خورد به هم و زن دستش را می‌کشد و می‌چپاند توی جیب بارانی‌اش و مرد معذب خم می‌شود و دنبال چیزی می‌گردد زیر صندلی‌اش و همان وقت پرنده‌ای شروع می‌کند به خواندن‌.

مرد دوباره خم می‌شود روی فرمانش و باز گاز می‌دهد و جاده پیچ‌دار هی پیچ می‌خورد و هی سبزتر می‌شود و هی پیچ می‌خورد و هی می‌رود توی دل کوه و کسی بی‌حوصله توی دستگاه پخش ماشین پیانو می‌زند و پرنده‌ای به زبان غریبه چیزی می‌خواند که نه زن می‌فهمد نه مرد.

بعد مرد می‌گوید: "وای." و زن از جا می‌پرد و توی باران به شیشه خیس چشم می‌دوزد و می‌بیند سیاه بزرگ و غریبی از ته جاده قد علم می‌کند که تمامی ‌سبزی جاده را انگار می‌کشد توی دهنش و تنها چیزی که می‌گذارد، تاریکی است. آن وقت مرد دوباره می‌گوید: "وای." و زن از آن حال حیران درمی‌آید و می‌بیندش؛ معدن بزرگ زغال‌سنگ است؛ خاموش و جامانده؛ مرده‌ای بی‌کفن و دفن انگار. پشت سرش دره‌ای سیاه از زغال‌هاست که ریخته‌اند روی سر هم و یک عالم دستگاه بزرگ و بالابر و ستون‌های بزرگ فلزی که انگار صد سال است در این جاده فراموش‌شده گم و قایم شده‌اند.

بعد زن می‌گوید: "وای." این را که زن می‌گوید، مرد می‌زند روی ترمز و ماشین روی جاده خیس کمی ‌لیز می‌خورد و کمی ‌می‌چرخد و می‌ایستد. آن وقت زن درِ ماشین را باز می‌کند و سرش را بیرون می‌برد و همین‌طور که باران صورتش را خیس خیس می‌کند می‌پرسد: "هیچ‌کی این‌جا نیست؟" دارد با دست خانه‌هایی را نشان می‌دهد که بی‌سقف و بی‌پنجره روی سر هم هوا شده‌اند. دودکش‌هایشان سرد و اتاق‌هایشان تاریکند و تابلوهای بزرگ سردرشان می‌گوید که زمانی نه‌چندان دور مسکن آدم‌های واقعی بوده‌اند.

روی درِ یکی‌شان نوشته شده بهداری، آن یکی مدرسه راهنمایی، آن یکی دیگر اتاق مدیر و یکی دیگر نوشته‌ای دارد که پاک شده در طول زمان. جلویش اما حوض بزرگ پرآبی است آن وسط‌ها که انگار شبی دهن باز کرده و همه‌شان را بلعیده است.

مرد می‌گوید: "مردن؟" زن می‌گوید: "نه، رفتن." و نگاه می‌کند به مرد که درِ ماشین را باز می‌کند و می‌آید توی جاده و حیران حیران نگاه می‌کند به پنجره‌های خالی و زمین‌های خواب‌آلود و رها شده و می‌گوید: "ول کردن و رفتن." و دوباره نگاه می‌کند به زن که دیگر چشمش به خانه‌های خالی نیست. چشمش یک‌جوری می‌چرخد توی چشمخانه؛ یک‌جوری انگار ریز می‌شود و دقیق می‌شود و بعد دوباره گم می‌شود و بسته می‌شود. مرد برمی‌گردد، رو برمی‌گرداند و چشم می‌دوزد به ته جاده. زن اما دارد هنوز به شانه‌های مرد نگاه می‌کند که باران ریخته رویشان، به موهای خیس خیسش و به عینکش که پر شده از قطره‌های آب.

مرد می‌گوید: "تو برو تو." زن می‌گوید: "تو بیا." مرد می‌گوید: "ولم کن." و زن جواب می‌دهد: "خب." بعد خم می‌شود و می‌رود توی صندلی‌اش و می‌گذارد که باران از پنجره باز بریزد روی دست راستش که انگار بی‌هوا بیرون مانده از ماشین. باران می‌ریزد و سُر می‌خورد روی سقف ماشین و می‌چرخد روی دستش، دور انگشتش می‌پیچد و می‌رود توی آستینش و زن دستش را می‌کشد و آستین بارانی‌اش را می‌تکاند و دست می‌برد سمت صورتش و گمانم این همان آخرین باری است که برای مرد گریه می‌کند.


این مقاله قبلا در هشتمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 25 خرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
منصور ضابطیان منصور ضابطیان 8 دقیقه مطالعه | 23 ساعت پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
سیدعلی میرفتاح سیدعلی میرفتاح 12 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
حامد ابراهیم‌پور حامد ابراهیم‌پور 5 دقیقه مطالعه | 2 روز پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 9 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.