بخونید، خونده بشید!
معلم خوب، معلم بد
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
حسن لطفی حسن لطفی

نویسنده و فیلم‌ساز

دنبال کن
معلم خوب، معلم بد
3077 خواننده / 6 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
like3K
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
معلم خوب، معلم بد

ســنت کــه بــالا بــرود، شــاید مثــل آقــای حســن هنجنــی بشــوی کــه فکــر می کنــد بهریــن معلــم همــه عمــرش زمانــه اســت. زمانــه ای کــه گاه تلــخ  و گاه شــیرین اســت. امــا بعــد یــادت بیایــد دیگرانــی هــم هســتند کــه ســر کلاس بــه تــو درس داده انــد. بــرای او نمونــه اش معلمــی اســت کــه ســال ها پیــش در دبیرســتان ارونــد تهــران درس مــی داده. نامــش را بــه خاطــر نــدارد امــا یــادش هســت کــه او تپــل، ســفید، بشــاش و خیلــی خــبره بــوده. وقتــی از بشاشــیت و خــبره بودنــش می گویــد چشــم هایش بــرق می زنــد. انــگار بعــد از چهــل ســال و انــدی هنــوز روبه رویــش ایســتاده و بــه لبخنــدش نــگاه می کنــد.

معلــم دیگــری کــه در حافظــه اش جــا خــوش کــرده، معلــم شــیمی بی نامــی اســت کــه راه و بــیراه می گفتــه: «تــو کــی می خــوای بفهمــی؟ آبگوشــتی هــم کــه می خــوری یــه جــور فعــل و انفعــال شــیمیه.» طــوری هــم می گفتــه کــه انــگار ســرگذر لوطــی صــالح ایســتاده و نوچه هایــش را نصیحــت می کنــد. نصیحتــی کــه حســن آقا و باقــی شــاگردان را بــا شــیمی آشــنا نمی کــرده امــا لحظــه جذابــی را برایشــان بــه وجــود مــی آورده. لیســت بدهــای دنیــای ایــن شــاگرد ســال های دور، پرپیمان تــر اســت امــا همــه آن هــا در چنــد خصوصیــت مشــرکند؛ زبــان تیــز، ندیــدن علاقــه شــاگردان، بی عدالتــی و از همــه مهم تــر این کــه متوجــه بــزرگ شــدن شاگردانشــان نمی شــدند.

ظاهــرا یــک روز یکــی از ایــن معلم هــا نزدیــک آقــای هنجنــی ایســتاده بــوده و یــک لحظــه می گویــد: «حســن آقا!» آقــای هنجنــی خیــال می کنــد او را صــدا کــرده. بــا شــادی بــه سمتــش مــی دود و می گویــد: «جــانم آقــا!» معلــم بــا تمســخر نگاهــش می کنــد و بــا لحــن تمســخرآمیزی می گویــد: «مگــه تــو هــم آقایــی، توله ســگ؟!» باقــی ماجــرا را خودتــان حــدس بزنیــد. البتــه توصیــه می کنــم بــه جــای دنبــال کــردن ایــن ماجــرا، لیســت معلم هــای خــوب و بدتــان را ردیــف کنیــد و ســعی کنیــد خاطراتــی را کــه بــا آن هــا داریــد، مــرور کنیــد.

لیســت را معــدود بــه کســانی نکنیــد کــه ســر کلاس بــه شمــا درس داده انــد. بــرای این کــه بهــر متوجــه حرفــم شــوید از خــودم مثــال مــی زنم. بــرای مــن بهریــن معلم هــای زندگــی ام بی بــی عالیــه، آقــای ادیــب، خــانم مینــو، هوشــنگ گلشــیری، ســیف الله داد، محمدرضــا شــریفی، صمــد بهرنگــی و... بوده انــد. بی بــی، زن بابارضــا، باغبــان دهــی بــود کــه پــدرم مباشــر آن جــا بــود. مــرا تــوی باغــی پــر از گل محمــدی روی پاهــاش می نشــاند و بــرایم قصــه می گفــت. قصه هایــی کــه مهربانــی، احــرام بــه دیگــران و خیلــی چیزهــای دیگــر را آمــوزش مــی داد. آقــای ادیــب و خــانم مینــو هــم  ســر کلاس درس طــوری رفتــار می کردنــد کــه حــال مــا را خــوب کننــد. خــانم مینــو کــه دبــیر دینــی مــا بــود، بــه جــای تــرس از مارهــای شــب اول قــبر، آتــش جهنــم و مــرگ ســعی می کــرد  تــا بــه 1356خــدای مهربــان را نشــانمان بدهــد. از ســال حــال ندیدمــش. هــر بــار کــه بــه او فکــر می کنــم دلم برایــش تنــگ می شــود. درســت مثــل وقتــی کــه بــه هوشــنگ گلشــیری، ســیف الله داد، صمــد بهرنگــی و محمدرضــا شــریفی فکــر می کنــم. بــا ایــن فــرق کــه این هــا الان در دنیــای مردگاننــد و ظاهــرا امــکان دیدنشــان وجــود نــدارد. اولــی را وقتــی زنــده بــود در دفــر «کارنامــه» دیــدم. همان جــا بــود کــه فهمیــدم ســختگیری و مهــر، بزرگــی و افتادگــی، خــود و دیگــری چقــدر راحــت می تواننــد کنــار هــم بنشــینند.

البتــه بــه شــرط آن کــه هوشــنگ گلشــیری باشــی. صمــد را هیچ وقــت از نزدیــک ندیــدم. وقتــی بــه ســراغش رفتــم، خانــه اش، قــبری در گورســتان تبریــز بــود. تنهــا نبــودم. جعفــر هــم بــود، نشــانه منــزل آخــرش را بــه ســختی گــیر آوردیم. اگــر جعفــر نبــود، میانــه راه منصــرف می شــدم. می خواســت معلــم شــود. دوســت داشــت مثــل صمــد بــرای بچه هــای کلاســش کتــاب بــبرد. پــای درد دل اولــدوز و دیگــران بنشــیند و... نشــد. داســتانش مفصــل اســت. مثــل تمــام داســتان هایی کــه یکــی می خواهــد فــلان کاره شــود و نمی شــود. مــن هــم بــدم نمی آمــد معلــم باشــم. معلمــی مثــل همــه این هــا کــه نــام بــردم، امــا می ترســیدم. می ترســیدم شــبیه آن معلمــی شــوم کــه هــر وقــت یــادش می افتــم حــالم بــد می شــود. همــان معلمــی کــه... بگــذریم، بی بــی عالیــه و دیگــران را عشــق اســت. 


این مقاله قبلا در چهل و ششمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 9 خرداد 96 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
حسن لطفی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 8261 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 2586 خواننده / 8 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 3077 خواننده / 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 6197 خواننده / 11 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.