بخونید، خونده بشید!
گروه خونی قاف +
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رامبد خانلری رامبد خانلری

داستان‌نویس و روزنامه‌نگار

دنبال کن
گروه خونی قاف +
15 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
گروه خونی قاف +

گفت که شب‌ها همان‌طور می‌خوابد که یک خفاش در روز؛ می‌ایستد روی سقف و چشم‌ها را می‌بندد تا خوابش ببرد. گفت احتمال افتادنش از روی سقف به زمین درست به این اندازه است که من شب توی خواب غلت بزنم و از تخت روی زمین بیفتم.

پدرش ورشکست شده و خانواده‌ هشت نفری‌شان از خانه‌ دویست متری بالای شهر به یک آلونک یک خوابه‌ پنجاه و یک متری در مرکز شهر نقل مکان کرده‌اند. شب‌ها با تمام خواهرها و برادرهایش توی همان یک اتاق، به قول یکی از خواهرهایش، خیاری می‌خوابیدند. گفت که اگر موقع خوابیدن کسی کنارش باشد، نفسش می‌گیرد و خوابش نمی‌برد و به همین خاطر هیچ‌وقت زن نمی‌گیرد. در اتاق جدید و در کنار خواهرها و برادرها آن‌قدر خوابش نبرده که یک شب تصمیم می‌گیرد به جای زمین روی سقف بخوابد. تصمیم می‌گیرد و از زمین می‌رود روی دیوار و از دیوار هم روی سقف. با خودش وعده می‌کند که برادرها و خواهرهایش گرگ هستند و او بره، اگر پایین بیفتد او را می‌درند. پس شب را همان‌جا روی سقف می‌خوابد. شب‌های اول باید حواسش را به ماندن روی سقف می‌داده وگرنه از همان بالا با مغز می‌افتاده روی خواهرها و برادرها. مثل لامپ صدی که توی همان اتاق با یک سیم سبز سیدی از سقف آویزان بوده، بندِ پاهایش به سقف گیر می‌مانده و خوابش می‌برده است. کم‌کم یاد می‌گیرد که روی سقف ولو شود و بخوابد اما دیگر به این شکل از خوابیدن عادت کرده بوده؛ درست مثل من که طاقباز خوابم نمی‌برد و باید روی شکم بخوابم.

گفت که اسمش «شوآن» است. معنی اسمش را خودش هم نمی‌دانست. پدرش زمانی کارمند تعاونی زمین شهری بوده است و در آن‌جا همکار کُردی داشته که از تعاونی برای بچه‌ برادرش باتری به خانه می‌برده و هر بار به پدر شوآن می‌گفته: «شوآن، بچه برارم میل به قوه داره، دو روز تمام قوه‌ها رو کف آشپزخانه قل می‌ده و جیک نمی‌زنه.» و پدرش هر بار به او می‌گفته بچه‌ برادرش چه اسم باکلاسی دارد. می‌گفته که اسمش شبیه اسم بچه‌های خارجی است.

دو سال بعد شوآن به دنیا آمده و پدرش اسم او را گذاشته شوآن؛ مثل اسم برادرزاده‌ همکارش. اما همکار پدر، سه هفته‌ پیش از تولد شوآن، توی دریای شمال غرق شده و پدر هیچ‌وقت نتوانسته معنی اسم فرزندش را از همکار بپرسد. شوآن می‌گوید در تمام این بیست و چهار سال معنی اسمش را ندانسته و نمی‌داند. شوآن دروغ‌هایش را آن‌قدر شیرین تعریف می‌کند که آن‌ها را بشنوی و راست بودنشان برایت مهم نباشد. شوآن می‌گوید دوست دارد بمیرد، دقیق‌ترش این شکلی است که دوست دارد به دست کسی کشته شود. شوآن فکر می‌کند که یک بی‌عرضه تمام‌عیار است. با تمام وجود اعتقاد دارد که بی‌عرضه‌ها باید بمیرند. می‌گوید دوست دارد قاتلش را نبیند. دوست دارد او از پشت سر، نخ دندان بیندازد دور گردنش و آن را سفت بکشد. دوست دارد رد عمیق و سرخ روی گردنش بماند، طوری که پزشک پزشکی قانونی سر صحنه‌ قتل علت مرگ را خفگی با نخ دندان تشخیص بدهد و هیچ شبهه‌ای برای آقا یا خانم پزشک باقی نماند که بخواهد در آزمایشگاه آن‌ را برطرف کند. به همین خاطر هیچ‌وقت دوست نداشته که من را ببیند. می‌داند که من یک روز نخ دندان را از پشت سر دور گردنش می‌اندازم و سفت می‌کشم. می‌داند که درون من میل به کشتن وجود دارد.

گفت بی‌عرضگی نسل به نسل به آدم‌ها منتقل می‌شود، همان‌طور که پدرش یک بی‌عرضه بوده و دیده همکارش توی دریای شمال دست و پا می‌زند و کاری از دستش برنیامده؛ خودش هم یک بی‌عرضه است. می‌گوید اسمش برای پدر نشان بی‌دست و پایی است که یک عمر دست از سرش برنخواهد داشت. این اسم ثابت می‌کند که او هم مثل پدرش بی‌عرضه به دنیا آمده و به همین طریق هم از بین می‌رود. پدرش چند وقت بعد از تولد شوآن در یک مرکز نگهداری از بیماران روانی بستری شده و بعد از یکی، دو ماه همان‌جا دق کرده است. شوآن گفت که دریا پدرش را کشته، همان طور که عموی آن یکی شوآن را کشته. گفت دریا لباس دکترها را پوشیده، وارد تیمارستان شده، آمپول هوا را به پدرش تزریق کرده و با لباس خدمات بیمارستان از در پشتی فرار کرده است. می‌گفت پدرش تنها کسی است که دریا برای کشتنش او را در خودش غرق نکرده است.

هربار که با هم چت می‌کنیم به من سفارش می‌کند که مراقب دندان‌هایم باشم. مسواک بزنم و آن‌ها را قبل از کشتن شوآن جرم‌گیری کنم. دوست دارد تنها تصویری که از من می‌بیند انعکاس برق دندان‌هایم باشد در مانیتور کامپیوترش وقتی که پشت سر او ایستاده‌ام و نخ دندان را با تمام قدرت به سمت خودم می‌کشم. همان وقتی که شنید پدر من با یک شرکت لیزینگ ساختگی کلاه چند نفر را برداشته و از مملکت فرار کرده است، فونتش را درشت کرد، بولد کرد و برای من نوشت: «تو یک بی‌دست و پای بی‌عرضه نیستی.» 

هروقت پدر و مادرم خانه را ترک می‌کردند و خانه برای چند ساعت یا چند روز به دست من می‌افتاد، همه‌ کارهایی را انجام می‌دادم که با حضور آن‌ها نمی‌شد در خانه انجامشان داد. یک بار وقتی پدر و مادرم برگشتند، یادم افتاد که سطل آشغال توی حمام را خالی نکرده‌ام و کافی است چشم مادرم به آشغال‌های توی سطل بیفتد. شاید اگر مادر آشغال‌ها را می‌دید هم چیزی نمی‌گفت اما با خودم قرار گذاشتم که چشم مادرم نباید به آشغال‌ها بیفتد؛ شبیه به یک بازی. گفتم توالت فرنگی توی حمام گرفته، در قوطی خمیر ریش را انداختم توی توالت تا جدی‌جدی بگیرد و آب رد نکند. از برچسب‌های روی در زنگ زدم به مقنی تا بیاید و فنر بیندازد و گرفتگی را رفع کند. برچسب آبی آسمانی را انتخاب کردم. وقتی که مقنی آمد، گفت نمی‌شود توی توالت فرنگی فنر انداخت، سرامیکش می‌شکند. باید با دست درش بیاورد. گفتم یک در پلاستیکی خمیر ریش است، همین روی رو است. ده هزار تومان بیشتر بگیرد، کیسه‌ آشغال‌ها را هم بگذارد توی ساکش و با خودش ببرد.

شاید می‌شد راحت‌تر از این‌ها هم برگزار شود؛ خودم کیسه را قایمکی تا دم در می‌بردم. اما دوست داشتم پر سر و صدا انجام شود، نقشه‌ای داشته باشد و یک نفر دیگر هم قاطی نقشه‌ام بشود. بعد از آن فهمیدم بیشتر از سیگار کشیدن و بقیه‌ کارها در خانه‌ خودمان و در نبود پدر و مادرم از نابود کردن مدارک جرم به وقت برگشتن پدر و مادرم به خانه لذت می‌برم.

لذت بردن از کار اشتباه با عقوبتش رابطه‌ مستقیم دارد؛ یعنی هرچه مجازات گناه سنگین‌تر و وحشتناک‌تر باشد، گناه هم، گناه لذت‌بخش‌تری است. فکر می‌کردم اگر به جای پدر و مادرم یک شهر به دنبالم باشد چه می‌شود؟ حالا یک‌بار پدر و مادرم مچم را هم می‌گرفتند، چه می‌شد؟ باید از چیز بزرگ‌تری می‌ترسیدم تا لذت بازی بیشتر در من اثر کند و شبیه اکسیژن توی هوا در خونم حل شود.

اطمینان دارم تنها آدمی نیستم که دوست دارد یک آدم دیگر را بکشد. اولین باری که این میل را در خودم حس کردم، شبیه به یک سفر یک‌طرفه بود؛ یعنی من دوست داشتم بکشم. به چیزی جز این فکر نکردم. بعدها مسیرِ برگشت برای من پررنگ‌تر شد؛ این که ای‌کاش برای شروع کسی را بکشم که میل به مردن داشته باشد؛ فکر نمی‌کردم آدمی باشد که بخواهد به دست دیگری کشته شود. دوست داشتم یک نفر را بکشم و بعد نبضش را بگیرم و ببینم که نمی‌زند و آن یک نفر همان شب اول به خوابم بیاید و از من به خاطر لطف بزرگی که در حقش کرده‌ام تشکر کند. بگوید مدت‌ها به دنبال بهانه‌ای بوده که او را به مرگ وصل کند. اما حالا که شوآن پیدا شده، همه چیز فرق کرده، جسارتم در بیان خواسته‌ام و حتی شکل برآورده شدن آن تغییر کرده است. این میل به کشتن آن‌قدری هست که نمی‌خواهم آن یک نفر را با تفنگ بکشم. دوست دارم با طعمه‌ام درگیر شوم، من او را بترسانم، او من را بترساند، او به من صدمه بزند و من او را بکشم. دوست دارم این کشتن زمان ببرد، مثل هر گازی که از شلیل می‌زنم که پیش از قورت دادنش هشتاد، نود مرتبه آن را بجوم. شوآن هم مثل من فکر می‌کند شلیل خوشمزه‌ترین میوه‌ روی زمین است.

دوست دارم همانی باشم که هویتش برای یک شهر معماست و تنها خودش می‌داند که کیست. دوست دارم آدم بکشم تا جراید و روزنامه‌ها برای من اسم بگذارند، نه از همین اسم‌های سردستی مثل خفاش شب؛ خفاش شب برای من اسم خوبی نیست، وقتی که اولین طعمه‌ام به گفته‌ خودش مثل خفاش، شب‌ها آویزان از سقف به خواب می‌رود. آن‌وقت مدام با خودم فکر می‌کنم اسم من را از اولین قربانی‌ام گرفته‌اند. فکر می‌کنم من را نادیده گرفته‌اند. «بیجه» اسم پرمایه‌تری است. من هم از همین اسم‌های پرمایه‌ بی‌معنی می‌خواهم. اسمی که جز من معنی دیگری نداشته باشد و آدم‌ها با شنیدنش فقط به یاد من بیفتند. شوآن را که کشتم، توی اتاقم می‌نشینم، دستکش لاتکس دستم می‌کنم، حروف را با تیغ‌ و خط‌کش از توی روزنامه جدا می‌کنم و با حروف روزنامه برای یکی، دو تا از روزنامه‌های پرتیراژ صبح نامه‌ای درست می‌کنم. توی نامه اعلام می‌کنم به همین یکی بسنده نخواهم کرد، هرکدام از شهروندان این شهر می‌تواند طعمه‌ بعدی من باشد، من مثل بقیه نیستم که فقط زن‌ها را بکشم، یا پیرها را یا بچه‌ها را؛ شاید طعمه‌ بعدی من زرافه‌ باغ وحش این شهر باشد، اگر باغ وحش این شهر زرافه داشته باشد. پایین نامه هم خودم لقبم را مشخص می‌کنم، یک لقب بی‌معنی که اسم برادرزاده‌ همکار پدرم هم نبوده که می‌نشسته کف آشپزخانه و باتری قل می‌داده. اسم قاتلی است که در اولین قسمت از سریال قتل‌هایش روی خودش گذاشته است. حس جالبی است که تمام شهر از تویی بترسد که هر روز با متانت و وقار از کنار آدم‌هایش رد می‌شوی، به آن‌ها سلام می‌کنی، جلوی بزرگ‌ترها تا کمر دولا می‌شوی، ساک خرید مسن‌ها را تا دم خانه‌شان می‌بری، نابیناها را از خیابان رد می‌کنی و وسط دعوای دو نفر می‌پری و میانه را می‌گیری و غائله را ختم به خیر می‌کنی. می‌شوی زورویی که روی دیوار این شهر علامت «زِد» می‌کشد اما کار خوبی نمی‌کند. حتی اولین حقوق شهروندی شهروندان این شهر را که حق زنده ماندن است نادیده می‌گیرد. بعید می‌دانم که رعایت نکردن این شرط اولیه به حال مردم فرقی کند. به شوآن هم گفته‌ام که او را خواهم کشت، همان‌طور که خودش می‌خواهد؛ با یک نخ دندان چندلا از پشت سر، نخ را آن‌قدر محکم می‌کشم که از خفگی نمیرد، شاهرگش بریده شود. شاید اگر حرف‌هایش را با ترتیب دیگری می‌گفت هیچ‌گاه باور نمی‌کردم که دوست دارد به دست آدم دیگری کشته شود. به نظرم شوآن آن‌قدر آدم دیوانه‌ای آمد که از صمیم قلب دوستدار کشته شدن باشد. از او خواستم که مثل یک تکه گوشت لخم روی صندلی کامپیوتر ننشیند تا من نخ را از پشت سر دور گردنش بیندازم و او را بکشم، خواستم که تقلا کند و برای من ایجاد دردسر کند تا هم این کشتن زیر زبان من مزه کند و هم این کشته شدن زیر زبان او. وقتی گفتم می‌خواهم او را بکشم در جوابم نوشت: «اکباتان، فاز دو، بلوک 9، ورودی 2...»

در باز است و من نمی‌دانم که باید در بزنم یا نه؟ اگر پشت این در نبودم به خودم می‌گفتم وقتی آدم برای کشتن کسی می‌رود که در نمی‌زند اما حالا که پشت این در هستم به گمانم باید این در را نواخت. نباید سرم را مثل گاو بیندازم پایین و بروم توی خانه‌ مردم، مردم را بکشم و برگردم بیرون.

نمی‌شود... نمی‌شود... نمی‌توانم. می‌خواهم با این فکرها به خودم بقبولانم که در حال انجام کار عجیب و غریبی نیستم. با این فکر در زدن و در نزدن و تو رفتن و کشتن یا نکشتن ذهن فانتزی من می‌خواهد به خودم بقبولاند که کار عجیبی نمی‌کند. آن منی که از خودم ساخته‌ام می‌خواهد طوری برخورد کند که انگار آدم کشتن کار هر روزه‌اش است. هر روز از خواب بیدار می‌شود، صبحانه‌اش را می‌خورد، از خانه بیرون می‌زند، آدمش را می‌کشد و دوباره به خانه برمی‌گردد.

آدم کشتن داوطلبانه باید آخرین مرحله‌ای باشد که آدم از خودش رودست می‌خورد. هر روز خودش را در دنیای مجازی بازتولید کند و هر بار از خودش دورتر و به منِ ایده‌آلش نزدیک شود، آخرش هم فکر کند خود واقعی‌اش این است. افکارش همین‌هاست و آسمان ریسمان ببافد که دوست دارد آدم بکشد، این دیوانه خود واقعی‌اش است و حالا از آن سر شهر آمده تا این‌جا که بکشد. این حرف‌ها را توی این چند شب به خودش گفته... نه نگفته، بهشان فکر کرده اما حالا که آمده برای کشتن، ایستاده تو روی خودش و این حرف‌ها را خودش سر خودش داد می‌زند.

دستم که به در نزدیک می‌شود انگار تیله‌ای سربی قورت داده باشم، ترس را حس می‌کنم؛ سرد و سنگین. که از گلویم پایین می‌رود، هرچه پایین‌تر می‌رود بیشتر دور می‌گیرد و سنگین‌تر می‌شود. قلبم برای آخرین بار می‌زند، جمع می‌شود اما دیگر باز نمی‌شود. شبیه پنجه‌ مشت شده، خودش را سفت کرده انگار، من دیگر برایش مهم نیستم و فقط می‌خواهد از خودش دفاع کند.

گفته بود که خودش تنهاست؛ پدرش که توی تیمارستان خودکشی کرده، مادرش هم وقتی خیلی کوچک بوده مرده است. سوزن افتاده بوده کف اتاق، تمام قد رفته توی پای مادرش؛ مادرش فکر کرده خطری ندارد، اما سوزن پیشروی کرده و تا قلبش رسیده. یک روزی مادرش خون بالا آورده و بعد تمام کرده است. گفته بود قبل از این‌که مدرسه برود همه‌ کس و کارش مرده‌اند. گفته بود تمام کودکی‌اش در مراسم عزا و بهشت زهرا به‌ سر شده، آن‌قدر زیاد که توی کلاس اول به معلم مدرسه‌شان گفته عاشق هسته‌ خرماست. گفته هسته‌ خرما را از گوشتش بیشتر دوست دارد. شوآن فکر می‌کرده مغز گردو، هسته‌ طبیعی خرماست. می‌خواستم چندبار خیلی جدی به او بگویم با این استعدادی که در قصه سرهم کردن دارد، شاید بتواند آدم معروف و پولداری بشود. 

فکر می‌کردم در با صدا باز می‌شود اما صدا نکرد، انگار که شوآن همین حالا لولاهای در را روغن‌مال کرده باشد. حتی یک قژ کوچک هم نگفت. روی صدای در حساب کرده بودم که یک نفر را تا این‌جا بکشاند، پیش از آن‌که من قدم به داخل خانه بگذارم. در خانه باز شد، سکوت از داخل خانه توی راهرو ریخت. انگار که جهاز شنوایی نداشته باشم. خانه شبیه چاهک گرد و کوچک کف کاسه‌ دستشویی شده و من شبیه آب، من را به داخل خودش می‌کشد، بازی می‌دهد و به سمت خود می‌کشد. توی خانه آن‌قدر تاریک است که حس می‌کنم رنگ نیست. انگار که قدم به آثار سینمای کلاسیک گذاشته باشم؛ سیاه و سفید و بدون صدا. قالی‌ها را لوله کرده‌اند و تکیه داده‌اند به دیوار، روی مبل‌ها را پوشانده‌اند. انگار که آماده‌ اسباب‌کشی باشند و خورده‌ریز‌ها را پیش از این با سواری برده‌اند. پنجره‌ها را با ملحفه‌ سفید کور کرده‌اند. کتری روی گاز است و شعله‌ زیرش روشن است. آبی شعله اولین رنگی است که در این خانه به نظرم می‌آید. زیر کتری را خاموش می‌کنم. خودم هم نمی‌دانم چرا؟ گوش‌هایم کیپ شده‌اند. چند بار دهن دره می‌کنم اما فایده نمی‌کند. نخ دندان را چهارلا می‌کنم و دودستی آن‌ را سفت می‌چسبم، برندگی‌اش روی بند‌های انگشتم آرامم می‌کند. پله‌ها را بالا می‌روم که اتاق‌های بالا را ببینم، حتما شوآن توی اتاقش نشسته است. با خودم قرار می‌گذارم برای یک لحظه کار را تمام می‌کنم. همه‌اش یک لحظه است. خودم به خودم می‌گفتم که نمی‌توانم. خودم به خودم می‌گفتم که می‌توانم. حالا هم فکر می‌کنم که می‌توانم. پله‌ اول زیر پایم قرچ‌قرچ می‌کند، باید صدای روکش چوبی‌اش باشد. پله‌ دوم بیشتر صدا می‌کند. آن‌قدر که یک لحظه مکث می‌کنم تا سر و صدایش بخوابد. پله‌ سوم سلیطه‌بازی در‌می‌آورد جوری سر و صدا می‌کند که با خودم می‌گویم الان است که روکش چوبی‌اش از وسط قاچ بخورد. یک نفر بالای پله‌ها شروع می‌کند به سوت زدن. انگار یک مار چرب را انداخته باشند توی یقه‌ام، حس می‌کنم می‌خزد اما این‌قدر چرب است که جا‌به‌جا نمی‌شود. انگار که مار آبی باشد یا که نیشش را کشیده باشند چون مور مورم می‌شود، اما توی دلم خالی نمی‌شود. اسم آهنگی را که با سوت می‌زند می‌دانم؛ همان آهنگی است که روی کارتون «نل» هم گذاشته بودند. خیلی خوب سوت می‌زند. خیلی خوب سوت می‌زند.

بالای پله‌ها کسی نیست، یک فضای هال‌مانند کوچک است و چهار تا در که جز یکی بقیه بسته‌اند. کلید برق کنار درِ باز را می‌زنم. حمام و توالت است و خالی. کنار دستشویی نه صابونی است، نه لیوان و مسواک و خمیردندانی و نه حتی آینه‌ای به دیوار. پشت سرم دوباره شروع می‌کند به سوت زدن، توی همان نیمچه هال بالای پله‌ها، هنوز سوت می‌زند اما کسی توی هال نیست. صدا از یک گوشی موبایل است که دور نمایشگرش را چسب برق پیچیده‌اند. چسب را می‌پیچم و از دور گوشی باز می‌کنم، نوشته home. جواب می‌دهم. دو، سه بار می‌گویم بله اما جواب نمی‌دهد. فقط صدای نفس‌هاش می‌آید انگار که از روی عمد با صدای بلند پشت گوشی، نفس می‌کشد.

 باید توی یکی از همین اتاق‌ها باشد. اتاق اول را باز می‌کنم، تاریک است اما خالی خالی. برمی‌گردم توی هال، در اتاق دوم را باز می‌کنم... یک نفر روی سقف ایستاده و زل زده توی چشم‌های من...  


این مقاله قبلا در سومین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 21 اردیبهشت 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
رامبد خانلری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 14 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 15 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.