بخونید، خونده بشید!
کادیلاک مشکی داشت با تودوزی چرم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
کادیلاک مشکی داشت با تودوزی چرم
5 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
کادیلاک مشکی داشت با تودوزی چرم

جاوید یه کادیلاک مشکی تمیز داشت با تو دوزی چرم زرشکی... میگفت "هر چیزی باید رگ و ریشه داشته باشه حتا شورت پای آدم". هم پدر بزرگ و هم پدر خدا بیامرزش عتیقه فروش بودن. خودش هم یه مغازه داشت. از اون مغازه‌هایی که میترسی داخلش بری و یه جنسی رو قیمت کنی که مبادا نرخ خون پدر صاحب مغازه رو بشنوی...

 اما جاوید از خون پدرش گذشته بود... به راننده‌ای که بی‌گواهینامه با پدرش تصادف کرد رضایت داد و گفت پدر من با پول زنده نمیشه... خواهراش ارث رو گرفتن و با مادرشون رفتن کانادا. خودش موند و یه دهن مغازه و دلی که گیر کرد پیش مهرانگیز... مهرانگیز ته تغاری پسر دایی بابام بود...خدا از اولشم نوه‌های دایی بابامو بیشتر دوست داشت و هر چی قشنگی بود به اونا داده بود.

کادیلاکشو گل زد برای شب عروسیش اما به عروس بی‌ام‌دبلیو هدیه کرد. می‌گفت مهرانگیز اصلِ جنسه، من آنتیک شناسم، من میدونم... کمربند و کفشش چرم گاوِ با اصالتِ هلندی بود و وقتی مشغول به یه کاری میشد جای اینکه زبونش لای دهن بازش بمونه، یه سوت تمیز و شسته رفته میزد و اصلا هم از نت خارج نمیشد. وقتی صدای سوتش رو می‌شنیدی فکر میکردی سبک‌تر از این مرد هیچ کس توی دنیا نیست. مردی که اصلا به خودش هیچ بدهیای نداره...

خدا از اولشم نوه‌های دایی بابامو بیشتر دوست داشت و هر چی سیاست بود به اونا داده بود. مهرانگیز سر یه سال هم خونه رو گرفت و هم یه دهن مغازه آبا و اجدادی جاوید رو... طلاق گرفت و رفت. صاحب مغازه‌ی جدید هم یه سفر رفت چین و برگشت و مغازه پر از بدلیجات ارزون قیمت شد... به نظر من آدم‌ها دو دسته‌ان... دسته اول اونهایی که نمیگذرن، نمی‌بخشن و حتا دوست ندارن بعد مرگ مغزی، اعضاشون اهدا بشه، میکشن که کشته نشن، سیاست‌های پر کثافتی دارن، ظالمن و همیشه هم سالمن و دنیا حالا حالا براشون دار مکافات نمیشه. دسته‌ی اول پر از عقده هستن. سالهاست که حتا باد رو به خاطر بردن آخرین بادبادکشون نبخشیدن. اما دسته دوم. چهل سالگیشون کنار خیابون می‌ایسته و در صندوق کادیلاک رو باز میکنه، ادکلنهای اُرجینال خودش رو حراج میزنه... ساعتهای اصلش رو با نصف قیمت میفروشه...عینک های دودی ایتالیایی رو با یک چندم قیمت آب میکنه تا کرایه‌ی عقب مونده‌ی خونه ‌اش رو بده. نگاهشون که میکنی انگار خون آشام اصیلی هستن که خون توی رگهاشون هم هزار سال قدمت داره. دسته دوم از اسب میوفتن اما هنوزم میتونن بدون هیچ بدهکاری شخصی‌ای سوت بزنن و بگذارن و بگذرن.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 9 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
مریم عربی مریم عربی 5 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

1 ماه پیش
این داستان شما دلیلی شد برای من که توی برنامه ام بزارم همه داستانهاتون رو بخونم ، البته این داستان خیلی موضوع جالبی نداشت برای من خیلی خیلی هم کوتاه و بی سر و ته بود ، اما اگه هر کس یه مقدار نویسندگی بلد باشه ( که من جزو این افراد نیستم و صرفا داستان رو دوست دارم ) می تونه بفهمه که این داستان زاییده یک نویسنده حرفه ایی و کاربلد هست و من داستان های شما رو به کسایی که دوست دارند نویسدگی یاد بگیرند توصیه می کنم چون از نوشته هاتون خیلی چیز ها یاد می گیرند
ادامه دیدگاه...
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.