بخونید، خونده بشید!
گلسرخی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
گلسرخی
10 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
گلسرخی

خواهر‌ زن‌عموی پدر خیلی جوان می‌میرد؛ در هجده سالگی، وقتی چشمش سیاه و مویش سیاه و لبش آن‌قدر سرخ است که خیال می‌کنی گلبرگ‌های گل سرخ را مالیده به صورت و لب‌هایش. خیلی جوان بود برای این‌که بمیرد یا حتی فکر مردن کند، اما می‌گویند مرده و من یادم می‌افتد به مریض شدنش، عاشق شدنش، گریه کردنش و آن ملافه‌های سفید و تمیزی که برایش پهن کرده بودند و مویش که حلقه‌حلقه می‌افتاد روی ملافه‌ها و خواهرم که می‌دوید با پاهای کثیفش ملافه‌ها را سیاه کند.

آن‌وقت است گمانم که می‌گویم چرا مرده و کسی جوابم را نمی‌دهد. توی خانه‌مان سکوتی ترسناک افتاده که شبیه بختک است. بعدتر اما پسرخاله‌ای، دخترعمه‌ای، کسی یواشکی به ما کوچک‌ترها می‌گوید که خواهر ‌زن‌عموی پدر فرار کرده است.

اول از دست برادرش و آن گروه عجیب که می‌خواستند به عراق ببرندش. بعد از دست آدم‌هایی که خیال می‌کردند فراری شده. بعد هم دوباره از دست برادرش که می‌خواسته نجاتش بدهد بفرستدش به شهری دور و دست آخر با قاچاقچی آدمی‌ که می‌خواسته ببردش آن طرف مرزها.

برای یک دختر هجده ساله این‌همه اتفاق، زیادی بزرگ است؛ این را هم مادرم می‌گوید و پیرهن مشکی‌اش را اتو می‌زند، اما کسی به‌جز مادرم برای خواهر ‌زن‌عموی پدر پیرهن سیاه نمی‌پوشد. بعضی‌ها می‌گویند نمرده، بعضی‌ها می‌گویند با آن قاچاقچی عاشق‌پیشه رفته ترکیه و یک خانه خریده و کنار دریا زندگی می‌کند، بعضی می‌گویند حقش بوده که مرده، بعضی‌ها می‌گویند در راه کوه‌های ترکیه تیر خورده و بیماری عجیبش جانش را گرفته و بعضی‌ها می‌گویند طفلک. بعد اما پدر آن قاچاقچی می‌آید دم در خانه زن‌عموی پدرم، با پلیور دستباف سبز‌رنگ و دستمال یزدی خیس از گریه، یک دانه عکس گنده عروسی توی دستش دارد، قاب شده و شیشه شکسته، یک دانه دستبند طلا هم دارد و پشت سرش هم یک دختر مو‌زرد است که می‌گویند خواهر‌شوهرِ خواهر ِزن عموی پدر است و توی دستش یک بچه دارد.

بچه دختر است. یک دختر موسیاه و ساکت شبیه خواهر ‌زن‌عموی پدرم و می‌گوید تنها ثمره آن عشقی است که خواهر ‌زن‌عموی پدر را به کشتن داده.

پدر آقای قاچاقچی می‌گوید مرض دختر مرده، بند نیامدن خونش بوده. بچه که دنیا آمده این‌قدر خونریزی کرده که مرده. بعد می‌گوید همه ما خون دادیم بهش. آستینش را بالا می‌زند و جاهای کبودی را نشان می‌دهد. می‌گوید همدیگر را دوست داشتند، پسر من دیوانه است اما بد نیست. پول می‌گیرد آدم‌های درست و درمان را می‌برد آن‌ور مرز. دزد و قاتل نمی‌برد. زن شوهر‌دار نمی‌برد.

بعد قاب عکس عروسی خواهر‌زن عموی پدر را می‌گذارد روی میز ناهار‌خوری و می‌نشیند کنار میز و‌ های‌های گریه می‌کند.

خوب که نگاه کنی اما دختر توی عکس شاد است. از دست برادر و سیاسی‌بازی‌هایش خلاص شده، از دست آن‌ها که خیال می‌کنند اصلا چیزی می‌فهمد از حرف‌هایشان خلاص شده، از دست گریه‌های مادرش خلاص شده، از دست غصه‌ها و ترس‌های همه‌مان خلاص شده است و پیرهن سفید خیلی زشتی با کلی تور و شیفون و گل‌های سرخ و صورتی تنش کرده و به گردنش نخ سبز‌رنگ انداخته و نشسته سر یک سفره بزرگی و خندیده. داماد هم نشسته کنارش، شلوارش چین پیلی دارد و یک دستاری بسته به سرش که قدش را دو‌برابر نشان می‌دهد. اصلا عروس در مقابلش بچه‌ای است قد همین دختر‌بچه که حالا گذاشتنش روی میز ناهار‌خوری و نمی‌دانند می‌خواهند چکارش کنند.

همین هم هست که مادرم می‌رود و یک روسری مشکی می‌آورد و می‌اندازد سر زن‌عموی پدرم. آن‌وقت می‌رود توی آشپزخانه و حلوا می‌پزد. گمانم دیگر همه باورشان می‌شود که خواهر‌زن عموی پدرم مرده. زن‌عموی پدرم اما بچه را بغل می‌کند و به اسم مادرش صدایش می‌زند. اسم قشنگی است. اسم یک گل است. یک گل سرخ که می‌گویند بهارها دشت‌های غربی را رنگ غریبی می‌زند. خواهر ‌زن‌عموی پدرم حتما دیده بودشان وقتی فرار می‌کرده؛ سوار اسبی سفید یا به قول مادرم قاطری چلاق، هر چی. بعد مردی بلندقد آمده و گفته که لازم نیست فرار کند. گفته که می‌تواند توی دشت‌ها بماند و خانه بسازد و بچه بیاورد و هر چقدر خواست سواری کند. خواهر ‌زن‌عموی پدرم از قاطر چلاقش پیاده شده، پیرهن سفید گلدار را پوشیده و به امید ماندن به ملای ده بله گفته و با خودکار بیک زیر عقدنامه را امضا کرده و خندیده است. به همین سادگی.

عقد‌نامه‌اش را هم پدر آقای قاچاقچی نشان خواهرش می‌دهد، جای انگشت‌هایشان را و عکس‌های ریز و درشت خنده‌های دخترک را. بعد می‌گوید دخترک دلش می‌خواسته بماند. دلش می‌خواسته زندگی معمولی داشته باشد. دلش بچه می‌خواسته و بعد بچه را می‌دهد به ما. می‌گوید پدر این بچه توی کوه سرگردان است. بچه باید پابرهنه بدود و همیشه تفنگ سر دوش داشته باشد و چوپانی کند، اما شما وضعتان خوب است. پیش شما سواد یاد می‌گیرد. زن یک آدم خوب می‌شود. بعد با دستمال یزدیش پیشانی خیس از عرقش را پاک می‌کند و روی یک کاغذ امضا می‌کند که از همه حق و حقوق کفالت بچه می‌گذرد.

پشت سرش اما دختر مو‌ زردش گریه می‌کند. دست بچه را محکم گرفته و نمی‌خواهد دست بکشد ازش. مرد دست دخترش را می‌گیرد و می‌کشد سمت در. بعد به خواهر‌ زن‌عموی پدرم می‌گوید آدم باید خانه داشته باشد و می‌رود. زن‌عموی پدرم دیگر حرفی نمی‌زند، بلند می‌شود و می‌رود و بچه را بغل می‌کند و به قول مادرم تصمیم عجیبی می‌گیرد؛ خانه‌اش را رها می‌کند و می‌رود. از کوه‌های زیادی می‌گذرد، توی شهرهای زیادی گم می‌شود و خودش و سه دخترش و آن بچه‌ای که اسم مادرش را دارد می‌برد به یک سرزمین دیگر، اسم دیگری رویش می‌گذارد و عکس مادرش را می‌گذارد توی صندوقی که با سختی به آن طرف دنیا برده است. توی صندوق پر از عکس است، پر از لباس‌های عروسی، کیف‌های پولک‌دوزی، کیف خیاطی، عینک نزدیک‌بین نگین‌دار و انگشت‌دانه‌های نقره؛ همه آن چیزهایی که دخترک برای یک خانه خوب لازم دارد و همین‌جاست که قصه‌ای دیگر شروع می‌شود. 


این مقاله قبلا در پنجمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 4 خرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 9 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 10 دقیقه مطالعه | 5 روز پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 7 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.