بخونید، خونده بشید!
در رویای آسمانی شدن
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
خضر شمسی خضر شمسی

دکتری جغرافیا و برنامه ریزی شهری. با بیش از 50 مقاله علمی در مجلات و همایش بین المللی و ملی در زمینه های تخصصی و عمومی.
پژوهشگر، نویسنده و شاعر

دنبال کن
در رویای آسمانی شدن
7 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
در رویای آسمانی شدن

برادرم عبدالله همینطور که در جمع خانواده نشسته بود با خوش رویی سخاوتمندانه گفت: یه روز که از سر بیکاری و عجولیه مداومم مثل مرغ سرکنده در گوشه گوشه مدرسه در خروش بودم نمی دانستم با چی سرمو گرم کنم در همین احوالات سرگردان بودم که بصورت اتفاقی اطلاعیه برگزاری مسابقه دومیدانی به رو بر پانل اعلانات مدرسه راهنمایی شهید عزیزی میرآباد[1] دیدم، پسر عمویم کمال رو که در اون ایام جهت تحصیل از روستا به خانه ما کوچ کرده بود را صدا زدم و گفتم: ببین سپاه داره برای دهه فجر مسابقه دومیدانی برگزار می‌کنه، قراره جایزه خوبی هم به سه نفر اول مسابقه بدن. مسیر هم که زیاد طولانی نیست خدا رو چه دیدی شاید یه بار هم که شده تو یه مسابقه اول شدیم. همینطور سریع راهروی سالن مدرسه رو به سمت راست پیچیدیم و به دفتر مدرسه که در کنج سالن خودنمایی می کرد پا گذاشتیم. از قیافه زوار دررفته مان مشخص بود دنبال چه می گردیم، ناظم گفت: شماها هم می‌خواید برای مسابقه ثبت نام کنین؟ البته واسه جفتتون خوبه، یه کم که انرژیتون خالی بشه و بادی به کله تون بخوره شاید یه مقدار هم به فکر درس و مشقتون بیاُفتین. این و که گفت: مقداری از اون لذت ابتدایی دیدار با اطلاعیه مسابقه رو از سرمون پراند. نامنویسی کردیم و افتاده‌تر از قبل از بارگاه دفتر به پایین سُر خوردیم.

ساعت‌های پایانی تا شروع مسابقه لاکپشت وار می‌گذشت و من و پسر عمویم در تقلای دیدن تلألوهای پیروزی لحظه شماری می‌کردیم. ساعت ده صبح قرار مسابقه گذاشته شده بود گِل هایی که سراسر چکمه هایمان را پوشانده بود با هزار مکافات تکاندیم و پیاده بر خیل عظیم مسابقه دهنده گان گسیل پیوستیم. مسیر میرآباد تا پایگاه علی آباد[2] را با شوق عجیبی گَز کردیم چنان آب و تاب از خود می پراکندیم که گویی اکنون آخر بازی است و ما جام را بالای سر برده ایم. نفس نفس زنان از سراشیبی شیرآباد[3] گذشتیم و از بین تاکستان پایین دست زمین فوتبال شهر به صحن میدان فوتبال ورود کردیم دیگر نه چیزی از مسیر مانده بود و نه چیزی از لوح محفوظ نفس‌هایمان.

در خط شروع مسابقه غلغله‌ای بود که نگو، از هر طرف صدای پچ پچ دوندگانی به گوش می‌رسید که در نگاه اول از اوسین بولت[4] قبراقتر به نظر می‌رسیدند. زیر چشمی که دید می‌زدیم جمعِ همه بزن بهادرهای مدرسه جمع بود ترس تمام وجودمان را فرا گرفته بود و نفس‌هایی که پشت سر هم از لوح محفوظ بخار می‌شدند. کنار هم و ردیف به ردیف در خط قرار گرفتیم ما در ردیف سوم افتادیم به این فکر می‌کردیم که این که در ردیف سوم افتاده‌ایم شاید تأثیر شگرفی در نتیجه پایانی داشته باشد. آخر رقابت برندگان نهایی این سبک مسابقات در ثانیه و صدم ثانیه است و می‌توان گفت: قرعه‌مان خوب نبود. فقه[5] محمد[6] که از قضا صمیمی‌ترین رفیق پدرم بود تپانچه بدست تیر شروع مسابقه را شلیک کرد. هر چه در توان داشتیم در ساق‌های پاهامان تزریق کردیم و بر گردنه‌های جنگلی حاشیه زمین فوتبال تازیدیم برفِ کناره های جاده از شدت تابش آفتاب آب می‌رفت و در جوی‌های باریکی به وسط جاده هدایت می‌شد. چکمه‌هایی که تا بالای زانویم را پوشش داده بودند هر دم عرصه را بر من تنگتر می‌کردند، کمال هم شرایط بهتری نسبت به من نداشت. دیگر نمی‌دانستیم نفر چندمیم. ولی این را می‌دانستم که خیلی‌ها چند دقیقه قبل از گردنه جلوی دژبانی نیروی انتظامی که مشرف بر شهر بود عبور کرده بودند. قید قهرمانی را زده بودیم ولی به رسیدنِ به خط پایان امید داشتیم. آمبولانس بهداری و تویوتای سپاه نرم نرمک از راه می‌رسیدند. حضور آنان در پشت سرمان نشان از تنگ شدن عرصه‌ای داشت که امان از نفس مان بریده بود. پاهایمان دیگر جون نداشتند. از آخرین گردنه نیز گذشتیم میرآباد زیرپایمان بود. اما دقیق که شدم نصف راه مانده بود و از لای سپیدارهای حاشیه خیابان ورودی شهر خضر اشتقاری و جلال کتانی را می‌دیدم که تا خط پایان اندازه چند نفس فاصله داشتند. بین ما و پیشتازان رقابت دوندگانی که چون مور و ملخ سرازیر بودند ته دلمان را خالی تر از قبلِ گردنه می‌کردند. دیگر وقت آن رسیده بود که تسلیم چکمه‌هایی شویم که سیاهی نیستی از خود تراوش می کردند. و کیلو کیلو ترحم بود که از دیدگانِ فقه محمد که در جلوی تویوتای سپاه نشسته بود بر من نگون بخت که تا گرفتن حمام آفتاب اندکی فاصله داشتم می بارید. با هماهنگی قبلی با کمال روی آسفالت خیس شده از برف حاشیه جاده پهن شدیم. و اینگونه بود که عرق سرد روی پیشانیمان با آب خنک جاری شده روی سطح آسفالت خنک تر می گشت. فقه محمد ماشین تویوتا رو نگه داشت و گفت: خسته نباشید سوار شید بریم. سوار که شدیم آهسته از لای دوندگانی که کم نیآورده بودند گذشتیم و همانطور که سرمان  را بالا نگه داشته بودیم پیشانی عرق کرده‌مان باد می‌خورد، باد سردِ بهمنِ آن سال طراوت اتمام این کابوس را بر تمام وجودم شعله ور می‌کرد و نفس‌های پراکنده‌ای که دوباره یک به یک به لوح محفوظ مرجوع می‌شدند.


[1] شهری در استان آذربایجان غربی

[2] پایگاه نیروی انتظامی در مسیر سردشت میرآباد که اکنون متروکه شده است

[3] مجموعه ای مسکونی که اکنون داخل حریم شهر میرآباد گشته است

[4] دونده افسانه ایی دوی 100 متر جامائیکایی

[5] اصطلاح فقه معادل طلبه در فارسی می باشد «کسی که قبل طی مراحل آخوند شدن ترک طلبگی کرده است»

[6] فرمانده گروهان بومی سپاه در یکی از پادگان ها مستقر در شهر میرآباد

نویسنده
خضر شمسی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 8 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
خضر شمسی خضر شمسی 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
گالیا توانگر گالیا توانگر 5 دقیقه مطالعه | 2 روز پیش
img-content
رامبد خانلری رامبد خانلری 15 دقیقه مطالعه | 2 روز پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 5 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.