بخونید، خونده بشید!
و من عمه‌ی کوکی‌اش شدم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
و من عمه‌ی کوکی‌اش شدم
5 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
و من عمه‌ی کوکی‌اش شدم

داداشم چشماش رو بسته و مچ دست من لای دندوناشه. داره سعی می‌کنه نرم نرم انرژی ذخیره شده اش رو به پتانسیل مکانیکی تبدیل کنه که دردش کمتر باشه. منم مثل یه قربانی پاک باخته که رفته خون‌آشامی رو موقتاً از تشنگی در بیاره و قبیله‌اش رو نجات بده، بی‌حرف ایستادم و طاقتم رو امتحان می‌کنم. نمی‌دونم گاز گرفتن مچ دست رو به نیتِ ساعت مچی چه کسی اختراع کرد اما خوب می‌دونست گذر زمان باید درد داشته باشه. نشستم پشت در اتاق عمل و تنها چیزی که از پروانه بهم دادن ساعتشه. یه کپی نابرابرِ اصل از رولکس. نمی‌دونم چون تقلبیه این لحظه‌ها سخت می‌گذرن یا کش اومدن لحظه‌ها ربطی به اصول و فروع رولکس نداره. دومین باری که هوس کردم زمان رو اهلی کنم مجبور شدم سر قُلکم رو ببُرم و حلالش کنم. توی چهارده‌سالگی که با عالم و آدم چونه می‌زدم که من پونزده سالمه، با پول‌های تا خورده‌ی قلک دیده‌ام، یه ساعت ژاپنی خریدم که حموم به حموم هم یادم می‌رفت بازش کنم و بارها "توکیو" رو آب برد. نمی‌دونم چه کسی تشخیص داد ساعت رو باید بست به مچ دست اما خوب می‌دونست که دست جای خوبیه برای اینکه زمان قلاده‌اش رو ببنده. پشت در اتاق عمل نشستم و مرگ رو تمرین می‌کنم تا پروانه که به هوش اومد جلوی چشمش یک ضرب بمیرم. بمیرم که مجبور نباشم توضیح المسائل داداشم باشم و نبودنش رو اینجا توجیح کنم. سومین و چهارمین و پنجمین ساعتم رو هدیه گرفتم. دیگه پول به ساعت ندادم چون پولم فقط به "پِکن" می‌رسید. پروانه که دردش گرفت فهمیدم بازیگر بدی هستم چون نتونستم مثل داداشم نقش شوهرای عاشق رو براش بازی کنم.

دست و پام گره خورد و گم شد توی درد هشت ماهگی زنی حامله که چند ماهه شوهرش ترکش کرده و با یه عشق پروتز شده و فول آپشن از ایران رفته. پروانه روی برانکاردی که تخته گاز می‌رفت سمت اتاق عمل تا دکترها تویِ یه ضد حمله دخترش رو از خفگی نجات بدن، پرستو رو اول به خدا که انگار لایِ مهتابی‌هایِ سقفِ این راهروی بی‌انتها بود سپرد و بعد به من. عقربه‌های ساعتش جفتِ هم خوابیدن و انگار دارن از این یک دقیقه‌ی تنگ هم بودن لذت می‌برن و سه و ربع نیمه شب بوی هم‌آغوشی احمقانه‌ی دو تا عقربه ی چینی رو می‌ده. درِ زایشگاه مثل در کافه‌های قدیمی فیلم‌های وسترن که کابوی تشنه بازش می‌کرد و می‌کوبید روی میز و طلبکار می‌گفت : "یه دونه لیموناد"، منتظره که یکی بازش کنه دو لنگه تاب خوردنش رو به رخ بکشه. من چجوری پروانه رو ببوسم و با چه لحنی زایمانش رو تبریک بگم که ته دلش بگه عمه‌ی بچه ام کم از صد تا بابا نداره؟ پرستار میاد بیرون. لنگه‌های در بازی بازی می‌کنن. می‌گه: «خاله شدین مبارک باشه.» می‌گم: «من عمه شدم و لبخند می‌زنم» لبخندم رو بی‌جواب می‌ذاره. پروانه بی‌رنگ و بی‌خون و یخ کرده زیر ملافه‌ی سفید منتظرمه. ساعتش رو می‌بندم به مچ دست راستم. خم می‌شم کنار لاله‌ی گوشِ بی‌روح ِ پروانه و اشکم می‌سُره روی بینی‌ام. می‌گم: قول می دم با دونه دونه‌ی تیک تاک این ساعت تاکتیک ضربه فنی کردن روزگار رو یاد پرستوت بدم.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 7 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.