بخونید، خونده بشید!
محمد علی زور داشت دیپلم نداشت
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور

نویسنده، کارگردان تئاتر و سینما، نمایش‌نامه نویس

دنبال کن
محمد علی زور داشت دیپلم نداشت
1091 خواننده / 5 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
like1K
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
محمد علی زور داشت دیپلم نداشت

پادگان آموزشی «فرح‌آباد» سال 1353 یک محیط نظامی‌ هولناک و خشک و خشن: این‌جا اراده کرده‌اند که تحصیل‌کردگان را تحقیر و مطیعشان کنند. در این‌جا اگر کسی خوب رژه نرود یا به‌اصطلاح نظامی‌ «نظام جمع» را نداند، عقب‌مانده است. اگر به راست‌راست، به چپ‌چپ را خوب انجام ندهد، ابله است و فردا روزی، ملک و ملت را نجات نخواهد داد. در این‌جا باید مثل "استوار ترابی باشی"؛ تنها درجه‌داری که «شمشیر همایونی» داشت و هنگام رژه پایش تا نوک دماغش بالا می‌آمد و صورت همیشه قرمزش در این حالت بی‌خویشی رژه رفتن در برابر تمثال یا خود شاه قرمزتر از لبو می‌شد. در گروهانش، گروهان دژبانی، سربازان از ترس آن‌که مبادا تخت‌خواب «آنکادر»شان، پس از خواب محل ایراد استوار ترابی قرار بگیرد، روی پتو می‌خوابیدند و نه زیر پتو! در چنین محیط رعب‌انگیزی، استوار ترابی پنجشنبه‌ها دم در پادگان می‌ایستاد تا نسق‌گیری کند و دانشجویان افسری، لیسانسیه‌ها و دکترها را تحقیر کند و مرخصی هفتگی آن‌ها را لغو کند. گذر کردن از این برزخ هنوز من را می‌لرزاند... در این خوفناک‌ جا باید نفس کشیده باشی تا به اهمیت آنچه رخداد پی ببری:

یک دستگاه تلویزیون سیاه و سفید را وارد آسایشگاه می‌کنند و آن را بر بلندایی قرار می‌دهند. کسی نمی‌داند که چه اتفاقی قرار است بیفتد. شاه پیامی ‌دارد و شنیدن و دیدن آن واجب است؟... پخش مستقیم یک مراسم حکومتی در جریان است؟! هیچ‌کس نمی‌داند چه خبر است. سربازانی که تلویزیون را آورده‌اند، سربازان دژبانی و غلامان حلقه به گوش استوار ترابی‌اند و حق ندارند کنجکاوی ما را جدی بگیرند و جوابی بدهند. اما به‌زودی و در مراسم شامگاه پادگان معلوم می‌شود که فردا بیدارباش ساعت چهار و نیم صبح است و در همه آسایشگاه‌ها پخش مستقیم مسابقه بوکس کاسیوس کلی یا محمدعلی کلی نمایش داده می‌شود. شادمانی همه ما به شادمانی کودکانی می‌ماند که به آن‌ها خبر بدهند فردا به مدرسه نیایید و برف‌بازی کنید. ناگهان در آن فضای رعب‌انگیز غریو شادمانی شنیده می‌شود: "عجب! مگر ممکن است که مسابقه بوکس محمدعلی کلی، یا آن‌چنان که همه می‌گفتند کلی، پخش بشود؟ مگر نه این‌که او "مخالف جنگ ویتنام بوده است"؟ آفتاب از کجا سر زده که این نماد قهرمانی و نومسلمان امریکایی قرار است پادگان مخوف فرح‌آباد! را شادمان کند؟ شاید حدس زده‌اند که او این‌بار شکست خواهد خورد و پوزه مالیدنش فرح‌بخش خواهد بود...

آن شب تا دم‌دمای صبح و شروع مسابقه کسی نخوابید، حتی آن‌ها که با بوکس‌بازی مخالف بودند. هر کسی چیزی می‌گفت: "دوازده ساله بوده که دوچرخه‌اش را از او دزدیده‌اند و از آن به بعد مشت‌زنی را آموخته است که حقش را بگیرد..." یکی می‌گوید: "در امریکا زور و زر مهم است و کلی هر دو را دارد..." یکی دیگر که به حالت دراز‌کش همچون سربازان استوار ترابی بود، می‌گوید: "او انتقام سیاهان را از سفیدپوستان گرفته است" و دیگری می‌گوید: "بابا بی‌خیال اگر سفید‌پوست‌های ثروتمند بلیت‌های مسابقاتش را نمی‌خریدند، کلی، کلی نمی‌شد." جالب آن است که هیچ‌کس فرمان سکوت نمی‌دهد: "اصلا تلویزیون را آورده‌اند که یک شب رویایی برای ما فراهم کنند و..." مسابقه از تلویزیون «کانال امریکا» پخش می‌شود و این رستم دستان ما، این غول تماشایی، غرش‌کنان وارد رینگ می‌شود. من طرف مقابلش را نمی‌شناسم. هر که هست، یک قهرمان سفیدپوست است و کلی در حال رقص پا و در حال کری‌خوانی برای روان او. پیش از بازی با جسم او بازی می‌کند و سپس با هر ضربه او فریادهای شادمانی ما سقف را می‌لرزاند، تخت‌خواب‌های دوطبقه را می‌لرزاند، پادگان را می‌لرزاند و رستم ما صورت حریفش را خونین و مالین می‌کند و ما ککمان نمی‌گزد. انگار ما هم در انتقام‌گیری با او شریکیم. انگار او دیو سپید و حریف سیاهش رستم شاهنامه است و دیو سپید بر کف رینگ دراز به دراز که می‌افتد و داور هفت شماره می‌شمارد و او برنمی‌خیزد، ما از خوشحالی پتوهایمان را پرت می‌کنیم... بازی تمام است... سربازانی که برای دیدن مسابقه به ما ملحق شده‌اند فورا و برابر دستوری که به آن‌ها داده شده است، تلویزیون را خاموش می‌کنند و آن را با خود می‌برند...

یکی از هم‌دانشکده‌ای‌های ما که دبیر بود، تعریف می‌کرد یکی از شاگردانش در انشای خود با موضوع «علم بهتر است یا ثروت؟» نوشته بود:‌ زور بهتر است و اضافه کرده بود که مگر رستم دیپلم داشت؟ رستم ما، محمدعلی، زور داشت و دیپلم نداشت و بالاتر از آن از شدت زور دائم در حال رقص پا بود و نمی‌ایستاد اما بیماری که آمد، لرزش قهرمانانه او به پارکینسون مبدل شد؛ لرزی که امان ایستادن نمی‌داد. حتی اراده او قادر نبود که لرزش دستانش را متوقف کند و من هر بار می‌شنیدم یا می‌دیدم که «رستم دستان ما» مدام می‌لرزد به بی‌دوامی ‌قدرت از هر نوعش بیشتر ایمان می‌آوردم. محمدعلی کلی سی سال تمام همچون کوهی نه از قدرت و در مقابل حریف و در رینگ بوکس، بلکه در مقابل ضعف بشری می‌لرزید و خدا می‌داند که تا هنگام مرگ چند بار از خدا خواسته بود که «ناک آوتش» بکند و از زندگی لرزان چون بید در برابر حریف نجاتش بدهد... و اگر فردوسی بود، هنگام مرگ این رستم دستان از نو می‌سرود:

ابا آنک از مرگ خود چاره نیست/ ره خواهش و پرسش و باره نیست/ ز‌مادر همه مرگ را زاده‌ایم/ بناکام کردن بدو داده‌ایم/ کس از گردش آسمان نگذرد/ وگر بر زمین پیل را بشکرد. 


این مقاله قبلا در هشتمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 25 خرداد 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
بهروز غریب‌پور
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 1548 خواننده / 11 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 11186 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 3510 خواننده / 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 1091 خواننده / 5 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 1084 خواننده / 9 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1336 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.