بخونید، خونده بشید!
ویسی، کاسترو و جنگ آدیوس و اسپورتکس
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
حامد یعقوبی حامد یعقوبی

روزنامه نگار و شاعر

من یک کوه المپ شخصی دارم که خدایانش با سخاوت نوشتن یادم می‌دهند. آن پیرمرد راست می‌گفت؛ مردها از بالای کوه دنیا را بهتر می‌بینند

دنبال کن
ویسی، کاسترو و جنگ آدیوس و اسپورتکس
10 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
کرگدن کرگدن
مجله هفتگی کرگدن
دنبال کن
ویسی، کاسترو و جنگ آدیوس و اسپورتکس

پدرم «آدیوس» طوسی‌رنگی را که خریده بود، گذاشت جلوم و گفت: "بیا، توی این ماه این سومیشه." راست می‌گفت، آن‌قدر که ما از این «کتونی» بیچاره ارزان‌قیمت کار می‌کشیدیم، شوروی کمونیستی از مجرمان محکوم به مرگ در اردوگاه‌های کار اجباری، بیگاری نمی‌کشید. اما چاره‌ای نبود، مسابقه فوتبال ما و بچه‌های خیابان اصلی، یک مسابقه عادی نبود؛ جنگ بود. جنگ تیم آن‌ها که از سه کیلومتری هم می‌شد از «کتونی»های اسپورتکس قرمز و آبی‌شان تشخیصشان داد، با تیم ما که معتقد بود هیچ کفشی برای فوتبال توی زمین آسفالت، مثل آدیوس سبک و خوب و مناسب نیست. جنگ ما یک جنگ حیثیتی بود، گاهی ساعت‌ها توی زمین فوتبال بازی می‌کردیم و مثل بارسا و رئال آمار بردها و باخت‌هایمان را به رخ هم می‌کشیدیم. منتها این وسط یک ایراد کوچک وجود داشت؛ از هر ده مسابقه فوتبال که بین ما به عنوان تیم آدیوس‌پوشان با آن‌ها به عنوان تیم اسپورتکس‌پوشان درمی‌گرفت، هفت‌هشت بار آن‌ها می‌بردند و یکی‌دو بار ما. ما تیم ضعیفی نبودیم، ولی آن‌ها نه‌تنها قد و هیکلشان از ما بزرگ‌تر بود، بلکه قواعد یک بازی فوتبال را بهتر از ما می‌دانستند؛ آن‌ها از ما تیم‌تر بودند. ضمن اینکه ساکن قسمتی از محله بودند که دست خانواده‌ها بیشتر به دهنشان می‌رسید.  این را می‌شد از آن «کتونی/ کتانی»‌های اسپورتکس قرمز و آبی‌شان به خوبی تشخیص داد. بنابراین بازی ما رقابت دو نوع سبک زندگی بود. روشنفکرها اگر می‌خواستند تقسیم‌بندی انجام بدهند، ما را به عنوان طبقه متوسط که فقرایی هم بینمان دیده می‌شدند منتسب به طبقه کارگر می‌کردند و آن‌ها را جزو مرفهین نزدیک به بازار به حساب می‌آوردند.

خلاصه ما هر چقدر به آب و آتش می‌زدیم تا تعداد باخت‌هایمان را کم کنیم، آب از آب تکان نمی‌خورد. ساعت‌ها با هم حرف می‌زدیم، استراتژی‌های پیچیده طراحی می‌کردیم، مسابقات فوتبال روز دنیا را با همان عقل‌های ناقصمان آنالیز می‌کردیم، اما نتیجه‌ای حاصل نمی‌شد. حتی یادم هست یک‌بار دست به کار عجیبی زدیم و یکی از بچه‌های بزرگ‌تر کوچه را به عنوان مربی بالای سر تیم گذاشتیم، طوری که خود او بعد از مدتی احساس کرده بود «تراپاتونی» ناشناخته‌ای است که حقش در فوتبال تهران، بلکه در فوتبال ایران ضایع شده. آن بیچاره آن‌قدر در کارش جدی بود که شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. انگار زندگی‌اش را به قبل و بعد از دوره مربیگری‌اش تقسیم کرده بودند. او به عنوان مربی جدید، به عنوان فرشته نجات یک تیم بازنده، تلاش می‌کرد علاوه بر همه فوت و فن‌های بازی تیمی به ما اعتماد به نفس هم بدهد، بخاطر همین برای تیم ما از جان مایه می‌گذاشت ولی شوربختانه موفق نمی‌شد از تعداد باخت‌هایمان کم کند. ما باری پشتوانه‌ای از تمام شکست‌های تاریخی تیم‌های ضعیف و پابرهنه را روی دوش خودمان داشتیم؛ نه‌تنها شکست در زمین فوتبال بلکه شکست در میدان زندگی. ما با آن فهم کودکانه نماینده گروه‌های مبارز انقلابی بودیم که زورشان به ثروتمندان نمی‌رسید. از این حرف‌ها سر درنمی‌آوردیم اما شاید اگر داستان پابرهنگی و تلاشمان را برای کاسترو تعریف می‌کردند، شخصا برایمان نامه می‌نوشت و روحیه مبارزه‌جویانه‌مان را تحسین می‌کرد. خلاصه در آن وضعیت رقت‌انگیز یک راه بیشتر باقی نمانده بود، راهی که از آن به‌مثابه یک شیوه دفاعی در مقابل تیم روبه‌رو استفاده می‌کردیم. ما بعد از هر باخت سرمان را بالا می‌گرفتیم و عین اسرای سرافراز یک لشکر شکست‌خورده که با حیثیت از کشورشان دفاع کرده‌اند، آواز می‌خواندیم: «ما باختیم و ما باختیم، محله را ما ساختیم.» آن‌ها هم طوری که همه رهگذران بشنوند، می‌خوانند: «ما بردیم و ما بردیم، چلوکبابو ما خوردیم.» واقعیت این بود که نه آن‌ها بعد از مسابقه فوتبال می‌توانستند چلوکباب بخورند، نه ما محله را ساخته بودیم. در آواز آن‌ها نوعی تفاخر به بردهای پی در پی‌شان دیده می‌شد و در آواز ما یک‌جور تلاش برای کنار آمدن شرافتمندانه با باخت‌های شرم‌آور. با این همه نباید از حق گذشت که آواز ما به حقیقت نزدیک‌تر بود. در محله ما هیچ مغازه چلوکبابی وجود نداشت، در عین حال هیچ‌کس باور نمی‌کرد خانواده‌های تیم پیروز برای بچه‌هایشان هر شب چلوکباب کوبیده و برگ درست کنند، چون هیچ آدم عاقلی این کار را نمی‌کرد. الحق خانواده‌های خیابان اصلی دستشان به دهنشان می‌رسید اما هیچ آدم ثروتمندی این‌قدر ابله نیست که هر شب خدا چلوکباب سر سفره بگذارد. بنابراین هر کسی می‌توانست جعلی بودن آن آواز متظاهرانه را تشخیص بدهد. آن‌ها فقط برای این‌که قافیه درست بنشیند، کلمات بردیم و خوردیم را در کنار هم نشانده بودند. ما هم البته محله را نساخته بودیم، یعنی وقتی ما به آن محله وارد شدیم همه خانه‌ها و کوچه‌ها ساخته شده بودند و چیزی برای ساختن دوباره وجود نداشت، اما حقیقتش این بود که مردم محله ما در میانه دهه شصت، با آن فشارهای اقتصادی و اجتماعی، شکست خوردگانی بودند که داشتند تلاش می‌کردند راهی به سوی آینده باز کنند.

توی آن محله - به غیر از اهالی یکی‌دو کوچه - به‌ندرت کسی زندگی مرفه را تجربه کرده بود؛ یعنی همه مردم فقیر نبودند اما مرفه هم نبودند، برای همین شکست در اداره زندگی اجتماعی را می‌شد در چهره اغلبشان به‌وضوح تماشا کرد. از این بابت است که می‌گویم آواز تیم فوتبال ما، حرف دل مردم محله بود. ما با آن آدیوس‌های پاره‌پوره‌مان، می‌توانستیم نماد مقاومت مردم در برابر فشارهای زندگی باشیم، ولی کسی برای تعدادی نوجوان سیاه‌برزنگی عرق کرده عشقِ فوتبال، تره هم خرد نمی‌کرد، وَاِلا از رفتار ما می‌شد فهمید آواز خواندن را راهی برای تحمل‌پذیر کردن شکست‌هایمان قرار داده بودیم و از این مسیر می‌خواستیم آن بار سنگین را از روی شانه رفقایمان زمین بگذاریم. اگر فیلم «چه سرسبز بود دره من» جان فورد را دیده باشید، می‌دانید آواز خواندن چه تاثیر شگفت‌انگیزی در مسیر تحمل رنج‌های زندگی دارد. از طرفی ما واقعیت شکست را می‌پذیرفتیم، از طرف دیگر از سنگینی بار طاقت‌فرسای زندگی کم می‌کردیم. یعنی آواز خواندن برای ما پل رسیدن به آینده بود، چون می‌دانستیم چیزی را از دست نداده‌ایم و تا کارخانه‌ آدیوس به عنوان تولید کننده یک کفش‌ سبک و ارزان‌قیمت وجود دارد، ما فرصت داریم شکست‌هایمان را جبران کنیم. اما واقعیت این است که نه تنها آن شکست‌ها جبران نشد و کسی داستان ما را به گوش فیدل کاسترو نرساند، بلکه چند سال بعد خط تولید آدیوس نیز متوقف شد. بنابراین تلخی آن شکست‌ها با ما ماند تا چند روز پیش که عبدالله ویسی همراه با چند جوان پاپتی بی‌ادعای خوزستانی که سال گذشته در دسته یک بازی می‌کردند، در میان چشم‌های حیرت‌زده طرفداران استقلال و پرسپولیس و سپاهان و تراکتورسازی، جام قهرمانی لیگ برتر را بالای سر بردند و موازنه قدرت را در فوتبال ایران به هم زدند. آن‌ها کاری کردند که ضعفا بتوانند تلخی‌های شکست را فراموش کنند، به آینده امیدوار باشند و مهم‌تر از همه از پابرهنگی خود خجالت نکشند.


این مقاله قبلا در چهارمین شماره از هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 28 اردیبهشت 95 چاپ و منتشر شده است.

نویسنده
حامد یعقوبی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 9259 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
حسن لطفی حسن لطفی 2911 خواننده / 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
حامد یعقوبی حامد یعقوبی 10 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.