بخونید، خونده بشید!
در ضرورتِ پارسی شدن
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شروین وکیلی شروین وکیلی

احتمالا یک Homo Sapiens که در اوقات فراغتش می‌خواند و می‌نویسد، دانش‌آموخته‌ی جامعه‌شناسی و عصب‌شناسی، با عزمی جزم که هویت ایرانی را از ریشه بازتعریف کند...

دنبال کن
در ضرورتِ پارسی شدن
15 دقیقه مطالعه / 10 ماه پیش
img-content
در ضرورتِ پارسی شدن

1. دو بانو را می­شناسم، که هردو با لقب سرخ­پوش شهرت دارند. آن یکی که مشهورتر است را خیلی­ها می­شناسند. ملکه­ی سرخ­پوش را می­گویم. همان که لوئیس کارول در داستان آلیس در سرزمین عجایب ماجرایش را نقل کرده است. در این داستان، آلیس با ملکه­ای روبرو می­شود که لباس باشکوه سرخی پوشیده، و مرتب در حال دویدن است. وقتی آلیس از او پرسید که چرا مدام حرکت می­کند، ملکه­ی سرخ جواب داد: "برای این مرتب در حال دویدن هستم که می­خواهم بر سر جای خودم بایستم."

همین جمله­ی پرمغز باعث شده تا دانشمندان ملکه­ی سرخ را به عنوان نمادی از یک فرآیند تکاملی بدانند. امروز در متون زیست شناسی و کتابهای مربوط به تکامل، از این ملکه زیاد یاد می­شود. گونه­ها و در کل جانداران، مثل همین بانوی سرخ­پوش باید مرتب حرکت کنند و تغییر نمایند و تکامل یابند، تا باقی بمانند. ایستادن در جهان زنده، همان انقراض است.

بانوی سرخ­پوش دیگری را هم می­شناسم، که اینقدرها استعاری و داستانی نیست. قضیه­اش به چهل پنجاه سال قبل مربوط می­شود، و شاید هنوز کسانی در تهران باشند که او را به یاد بیاورند. داستانش را دو تن از دوستانم برایم تعریف کردند. این بانوی سرخ­پوشِ دوم، زنی بوده که در روزگار جوانی نامزدی داشته و دلداری. خلاصه این که یک روز نامزدِ این خانم با او در میدان فردوسیِ خودمان قرار می­گذارد، اما چون گویا قصد ترک این زن را داشته، سر قرار نمی­آید. بانوی قصه­ی ما، آن روز با شادمانی لباس سرخی می­پوشد و برای ملاقات با دلدارش سر قرار ملاقاتی می­رود، که هرگز دست نمی­دهد. به این ترتیب بود که دو تن از دوستانم، که با هم سی سال اختلاف سن داشتند، وقتی ماجرایش را برایم تعریف کردند، گفتند که او را بارها و بارها در میدان فردوسی دیده­اند. بانوی بخت برگشته با همان لباس قرمز تا روزی که پیر شد و مرد، هر روز بر سر قرار حاضر می­شد و منتظر دلدارش می­ماند.

شاید بانوی سرخ­پوشِ لوئیس کارول به نظرمان استعاری و کارتونی بیاید، و سرگذشت بانوی سرخ­پوش میدان فردوسی را تراژیک و غم­انگیز بدانیم. به هر صورت، منکر شباهت این دو نمی­توان شد. در هردو بانویی وجود دارد سرخ­پوش، که با حرکت ارتباطی خاص برقرار می­کند. ملکه­ی سرخ­پوشِ آلیس همواره می­دود تا در یک جا ماندگار شود، و بانوی سرخ­پوشِ فردوسی همیشه در یکجا می­ماند تا شاید روزی دلدار را بیابد و از آنجا حرکت کند. هردوی آنها، با وجود درگیری پرهیجانشان با حرکت، در اصل با زمان بود که می­ستیزیدند. ملکه­ی سرخ، در مقام استعاره­ای تکاملی، برای دوام آوردن در زمان و برای باقی ماندن در زمانه و هم­عنانی با روزگار است که می­دوید. بانوی سرخ­پوش، با توهمِ نادیده انگاشتن زمان ایستاد، و کوشید زمان را در همان روزی که از دلدار خیانت دید، منجمد کند. اما کامیاب نشد و سیلاب زمان در نهایت او را و خاطراتش را برد و فرو شست.

حرکت، آنگاه که با زمان ترکیب شود، کانون دیالکتیک غریبی است، که گویی خود را به ضد خود تبدیل می­کند. در این دنیای شگفت، تنها دوندگان می­توانند بر جای خود بایستند، و آنان که می­ایستند، جایی نخواهند یافت. ما، همیشه و هر جا، در واقع بر سر دوراهی مهیبی قرار گرفته­ایم، که در یک انتهای آن ملکه­ی سرخ­پوش، و در انتهای دیگرش بانوی سرخ­پوش ایستاده­اند.

 

2. اندک­اند شرایطی که آدمی را به بازاندیشی بنیادین درباره­ی هرآنچه که هست وا دارند، و اندک­ترند موقعیت­هایی که جوامع را، و گروه­های بزرگِ انسانیِ برخوردار از تاریخی مشترک را به این بازنگری فرا خوانند. رویارویی با آن شرایط چالشی روانشناختی است، و درگیر شدن با این موقعیت، بحرانی جامعه شناسانه. از این روست که معمولا به آنچه هستیم خو می­گیریم و در باب آنچه که شده­ایم نمی­اندیشیم و در ساختارهای نهادینه شده و استوار اجتماعی، به تکرار نظمهایی عادت می­کنیم که تداوم­شان، وابسته به توهمِ طبیعی بودن­، بدیهی بودن، و "خوب" بودن­شان است.

اما نه برای این بداهت و آشنایی ارزش پیشینیِ مثبتی وجود دارد و نه برای آن نظمها تضمینی هست. هر آنچه سخت و استوار می­نماید می­تواند دود شود و به هوا رود و این نه تنها خصلت مدرنیته، که ماهیت جهانِ پیرامون ماست. امروز اما، در دورانی مدرن که این خصلت به رسمیت شناخته شده و دستمایه­ی برساختن هویتهایی پویا و گذرا قرار گرفته است، بختِ رویارویی خودآگاهانه و هشیارانه با آن بحرانها و آن چالشها نیز بیشتر است. از این روست که در موقعیت کنونی، در شرایطی شخصی که راستی و رواییِ خودانگاره­هایمان، و محتوا و ماهیت هستی­شناختی­مان مورد تردید واقع شده است، ضرورت دارد که به بنیادهای هویت خویش بنگریم. بدین خاطر است که در این موقعیت تاریخی ویژه، که الگوهای دیرپا فرو پاشیده و نظمهای مقدس مشکوک می­نمایند، ضرورت دارد که هویتی جمعی را از نو بر سازیم و بنیادهایش را با نقدی ژرف بازسازی نماییم.

گیتی گذراست و ما نیز جز برگی بر این سیلاب نیستیم. از این روست که در برابر آشوبهایی از این دست، حق انتخاب چندانی نداریم. یا در هیاهوی موجهای این سیل غرق خواهیم شد و به برآیندی تصادفی از هرآنچه نیروهای بیرونی تعیین کنند، تبدیل خواهیم شد، و یا نظمی درونزاد و خودبنیاد را بر خواهیم ساخت و در کشاکش سردرگمِ آشوبهای بیرونی، به هسته­ای خودساخته از معنای خویشتن دست خواهیم یافت. یا اجاره نشینانِ مستعمره­ای با هویتی وصله پینه شده و گذشته­ای مبهم و تاریخی دست­­چین شده بر مبنای منافعی بیگانه خواهیم بود، و یا وارثان قلمروی سرافراز و کهن خواهیم بود که بتواند همچون خزانه­ای و پایگاهی برای بازتعریف هستی­مان و جایگیری­مان در دنیای جدید عمل کند. از این روست که در شرایطی از این دست و در رویارویی با بحرانهایی این چنین، حق انتخابی در کار نیست. یا باید تن به نقدی همه جانبه و بازاندیشی­ای گستاخانه داد و تمام بنیادهای قدسی واصول موضوعه­ی معتاد را از نو ارزیابی و بازخوانی کرد، و یا باید فاتحه­ی آنان را به همراه سایر چیزهای جالب و مهم و عزیز خواند و دل به عدم داد و مسخِ فشارهای برونزاد شد و مستِ توهم­های خوشنما.

 

3. پرسش از آن که ما ایرانیان در آینده به چه چیزی تبدیل خواهیم شد دیرزمانی است اندیشه­ی همگان را به خود مشغول داشته است. به راستی این مردمانی که از نخستین روزهای ظهور تاریخ در صحنه حضور داشتند، وارث نخستین مراکز کشاورزی و سازندگان نخستین شهرهای گیتی بودند، و کهنترین ادیان و دیرپاترین نظمهای فکری را بنا نهادند، در آینده چه خواهند شد؟ آیا همچون همسایگانِ به همین اندازه کهنسالشان، آن مصریانِ نیل­نشین، منقرض خواهند شد و زبان و فرهنگ و پیشینه­ی خود را از یاد خواهند برد و به چیزی ستودنی در موزه­ای اروپایی تبدیل خواهند شد؟ یا مانند چینِ دیرپا و کهنسال، ولی نورسیده­تر و جوانتر از ایران زمینِ پیر، به ضرب و زور خودکامگی و سرکوب خویشتن نظمی و انضباطی بر خواهد ساخت و به قیمت پذیرفتن چند نسلی رنج و بدبختی، داعیه­ی همتایی با غرب را خواهد داشت؟

ایرانیان دیرزمانی است که موضوع گمانه­زنی هستند. از آن زمانی که منتسکیو در نامه­های ایرانی خطاب به شخصیتِ داستانش گفت:" ایرانی بودن چه جور چیزی است؟" تا به امروز، این پرسش همچنان بر جای مانده است. به راستی چه جور موجوداتی هستند این ایرانیان؟ و چگونه است که آنچه که هستند، هستند، و چه شده که اینگونه شده­اند؟

دیرزمانی است که بحث در این زمینه در جریان است، و شگفتا که خودِ ایرانیان، کمتر از همه در آن شرکت کرده­اند و منفعل­تر از همه همچون ناظری از دور به آن نگریسته­اند.

پاسخها، البته طیفی بسیار گسترده و متنوع از عقاید و باورها را در بر می­گیرد. زمانی مردمان سرزمینهای ژرمنی، شگفت­زده از قدمت و دیرینگی این تمدن و شادمان از خویشاوندی­شان با ایشان، کوشیدند تا زرتشت و آریایی بودن را با اصالت، و آن را با خویشتن یکی فرض کنند. ردپای این اندیشه­ی رمانتیستی از تعریف ایرانی بودن را، هنوز در آثار ایرانشناسان بسیار می­توان دید. ردپایی که به عظمت ایرانیان باستان، اصالت و نژادگی­شان، آریایی بودنشان، ارتباط محکم و زیبایشان با اخلاق و طبیعت، و البته اتصال و ختم شدن تمام این امور به اروپای شمال غربی پافشاری دارد. یعنی همان روایتی که شالوده­ی بخش مهمی از مطالعات ایرانشناسی معاصر ما را برساخته، و دست کم از عصر مشروطه تا آخر دوران پهلوی، خوانشی مسلط در فهم هویت ایرانی بوده است. و چرا هم نباشد؟ وقتی سراسر تعریف و تمجید است از ایرانیان، در مقام کهنترین سازندگان فرهنگ و وارثان نیرومندترین خون و فرهمندترین خاک؟

این البته تنها روایت نیست. در برابر ژرمن­هایی که نیازمند تراشیدن هویتی در برابر اروپای جنوبیِ کاتولیک بودند و به پیشینه­ی پاگانی و پیشامسیحی خویش گرایشی رمانتیستی داشتند، وارثان روم لاتینی صف بسته بودند و بازماندگان جنگهای صلیبی، که ایران زمین را برعکس، در زمینه­ای از هویت ملیِ یونانی-رومی تعریف می­کردند، و بر بستری از دیانت یهودی-مسیحی. هر دو شاخه­ی این هویت ملی و دینی، در ابتدای کار همچون زیرشاخه­ای بر حاشیه­ی تمدن ایرانی روییده بود و بعدها در تقابل با، و به دنبال وامگیری گسترده از عناصر فرهنگی ایرانی تکامل یافته بود. از این رو بود که از دید لاتین­ها، ایران زمین سرزمینِ دوردستِ "غیر" و ایرانی "دیگری" تلقی می­شد. این برداشت بیشتر بر سویه­ی خشن و جنگاور ایرانیان تاکید می­کرد و نه جنبه­ی تمدن­ساز و دینی، و جنگهای صلیبی و هویت اسلامی و تهدید وین و اسپانیا توسط مسلمانان را گرانیگاه­های وسواس امنیتی خویش قرار می­داد. در این نگرش، ایرانیان وارثان، نظریه­پردازان، و حتی بنیان­گذاران آیینِ خشن و مهاجمی به نام اسلام هستند، و امروز نیز لبه­ی تیز و خطرآفرین تمدن اسلامی را تشکیل می­دهند.

این روایت نیز در درون ایران هوادارانی یافت. مگر نه این که مردمان ایران زمین نیمی از تاریخ مدون خویش را مسلمان بوده­اند، و مگر شکی هست در این که مذهبهای گوناگون اسلامی، و تقریبا تمام متون مهم فقهی و کلامی اسلامی را ایرانیان تولید کردند؟ آیا نمی­توان عرفان ایرانی و عرفان اسلامی را با کمی چشم پوشی بر میراث مصری-آفریقایی، مترادف دانست، و مگر شکی هست در این مورد که پیکره­ی عمومی تمدن اسلامی را ایرانیان برساختند؟

و سومین روایت: ایرانیان مردمی بوده­اند، توده­ای از مردم، که کشاورزی و کار و تولید را دستمایه­ی هستی خویش قرار می­دادند. از این روست که در تاریخ ایران زمین، از دیرینه­ترین روزگار، که هنوز هخامنشیان نیامده بودند و تمدنهایی چندگونه بر این گستره ساکن بود، انقلابهای مردمی را بسیار می­بینیم. این روایت، که به ویژه زیر تاثیر جنبش چپ در قرن بیستم تولید شد، به ویژه در زمان جنگ سرد که ایران گودِ کشتی سرمایه­داران و کمونیست­ها بود، رونق گرفت و هنوز نیز رگه­هایی از آن باقی است. بر مبنای این روایت، ایرانیان اقوامی کهن، دیرینه، و مولد هستند که به خاطر سبک تولید آسیایی­شان، و به خاطر جبر مادی حاکم بر شیوه­ی معیشت­شان، با زمین و کشاورزی و رنجبری و دهقانی خو گرفته بودند و به همین دلیل هم نخستین اشکال سازماندهی انقلابهای دهقانی را در دل خویش پروردند و اولین سنت کمونیستی تاریخ را در قالب جنبش مزدکی پدید آوردند.

به این ترتیب خرمدینان و مزدکیان و شاخه­هایی از صوفیان نماینده­ی خلقی ستمدیده تلقی شدند که تجربه و پیشینه­ای درخشان در انقلابی­گری داشتند، و بنابراین دور نبود که به راه پدرانشان بروند و "سوسیالیسمِ واقعا موجود" را تجربه کنند. این روایت نیز هواداران خود را در ایران زمین یافت. بزرگترین حزب سیاسی چپ در کل آسیای ثلث نخست قرن بیستم، حزب توده بود، و جنبش چپِ ایرانی تا امروز نیز تاثیر روشنفکرانه­اش را بر فضای فکری خاورمیانه به جا گذاشته است.

کافی است به تاریخ معاصر ایران بنگریم، تا دریابیم که انگاره­ی ما از خودمان، و تصویر ذهنی­مان از هویتمان، و برداشتمان در مورد تاریخ­مان، در صد سال گذشته تا چه پایه متاثر از نظریه­ها و تفسیرهایی بوده است که مردمی دیگر، در شرایطی دیگر، به خاطر نیازهای هویتی خویشتن در مورد ما پرداخته بودند. آلمانی­ها و سوئدی­ها و برخی از فرانسوی­هایی که در ایرانیان بازماندگانِ اصیلِ پدربزرگان ­افسانه­ای­شان را می­جستند، به قدر اروپا و به تازگی آمریکای مسیحی­ای که در ایرانیان دشمنِ صلیبی­اش را جستجو می­کرد، وامدارِ نیازهای زمانه­ی خویش، و اسیر برداشتهای موضعی جوامع خود بودند. همچنین بود کیشِ غریبِ مارکسیسم، که در همان غرب هم به سرعت در میان توده­ها از حالتی نظری و دانشگاهی درآمد و به آیینی شبه مذهبی با قدیسان و قواعد اخلاقی و متون مقدس خویش تبدیل شد و ایدئولوژی سیاسی تاثیرگذاری را برساخت که ادامه­اش هنوز هم هست و هنوز هم از همان دریچه­ی خاصِ ایدئولوژیک به همه چیز، از جمله تاریخ ایران و هویت ایرانی می­نگرد.

ایرانیان در این مدت، تماشاچیانی بی­آزار، و هوادارانی پرشور اما غیرخلاق بوده­اند. ناسیونالیسم و دانش ایرانشناسی ما، که علمی­ترین و عقلانی­ترین شاخه­ی موجود برای تعریف هویت جمعی­مان است، همچنان تاکید ژرمنها بر خون آریایی و تاریخ پیش از اسلام و دین زرتشتی و مفهوم اصالت را حفظ کرده است، و خصلت اشرافی و کدخدامنشانه­اش آن را به نیرویی محافظه­کار و بی­تاثیر از نظر سیاسی تبدیل کرده است. چپِ ایرانی، که پرشورترین و پر سر و صداترین شاخه بود ، تابعِ مطلقِ نظریه­های مسلطِ جهانی باقی ماند، که بی­ارتباط بودنش با تاریخ ما و نابسنده بودنش برای فهم جامعه­ی ایرانی دیرزمانی است آشکار است، و برای خودِ چپ­ها هم بعد از تلفاتِ سنگین­شان پس از انقلاب اسلامی، شاید روشن شده باشد. نگرش اسلامی ستیزه­جو نیز، که همچون دنباله­ای از همان تصویر کاتولیکی می­نماید، جز رقصیدن به سازِ نظریه­پردازان هوادار برخورد تمدنها کاری نکرده است. ترکیبهای نامنتظره­ای مانند سوسیالیسم شیعی شریعتی و بنیادگرایی اسلامی شبه­آنارشیستی بن لادن، بقایای این شاخه هستند که حتی در نسخه­ی خشنِ سعودی­اش، بیشتر شعار است تا خشونت، و در همین حد هم همچون اثباتی بر نظریه­های مسیحی-صلیبی می­نماید.

 

3. اگر بخواهیم واقع­بینانه و نقادانه به تاریخ معاصر ایران زمین بنگریم، خواهیم دید که اندیشمندان ما با تمام تلاشها و همتشان در یکی دو قرن اخیر بسیار نارسا عمل­ کرده­اند، و سابقه­ای خراب و کشتزاری ویران را برایمان به یادگار گذاشته­اند. مرور کارنامه­ی سه جریانِ تعریف کننده­ی هویت ایرانی، و دستاوردها و فرجامهایی که از کردارهایشان برخاسته، برای فهم نابسنده بودنِ این تلاشها کافی است.

در میان این جریانها، مسلط­ترین و از نظر علمی و نظری مستحکم­ترینشان، رویکرد ملی­گرای نوینی بود که تحت تاثیر آرای ایرانشناسان شکل گرفته بود از پشتوانه­ی دانشگاهی محکمی برخوردار بود، به همراه سخت افزاری پایدار و غنی از یادمانهای تاریخی، داربستی استوار از شواهد باستان­شناختی و متون تاریخی، و نسلی از پژوهشگران و فرهیختگان معمولا اشرافی­مآب، که در تداوم سنتی تاریخی دلباخته­ی سرزمین­شان بودند و به تعبیری کهن "وطن پرست" بودند. این جریان، که در نوشتاری دیگر آن را "سپید" نامیده­ام. از نظر سیاسی تا پیش از انقلاب در ایران مسلط بود، و بخش عمده­ی مدرن ساختن جامعه­ی ایرانی را بر عهده گرفت و به انجام رساند. با این وجود، خوی محافظه­کار و نظریه­پردازانه­اش، و بی­اعتناییِ اشرافیِ بدنه­ی کلی­اش به امور عینی و ضرورتهای زیست جهانِ جاری در اطرافشان، در نهایت آن را از صحنه­ی سیاست حذف کرد و از تاثیرش در حوزه­هایی بسیار کاست. احیای مجدد این نگرش در زمانه­ی امروز، بیش از آن که ناشی از صلابت و نیرومندی چارچوب نظریِ یاد شده باشد، نتیجه­ی اتصال این نگرش به ملی­گرایی کهن ایرانی است، و سنتی تاریخی که هویت ملی ایرانیان را از دیرباز رقم زده­است. در هر حال، از یاد نبریم که در زمان حکومت نیم بند قاجارانِ دوستدارِ شکل سنتی از همین نگرش بود که روسها شمال ایران زمین و انگلیسها شرق و غرب ایران زمین را گرفتند و در عصر پهلوی­های مدرن­تر و ثروتمندتر بود که عراق و افغانستان و ارمنستان و گرجستان و ترکمنستان و سایر سرزمینهای ایرانی دستخوش ایرانی زدایی شدیدی شدند، بی آن که واکنشی عملی و موثر از سوی این جبهه نمایان شود.

کارنامه­ی نگرش سبز، یعنی آن برداشتی که اسلامِ شیعی را محور ایرانی بودن می­دانست، نیاز به تحلیل چندانی ندارد. نمایان­ترین و عریان­ترین محک برای کارآزموده یا نارس بودنِ برداشتهای برسازنده­ی هویت، آن است که به حاکمیت سیاسی دست یابند، و پیامد حاکمیت این نسخه از فهم هویت ایرانی را آنان که بایند دریابند، در می­یابند.

نگرش سرخ­گونِ چپ هم، برخلاف تصور مرسوم، چندان از قدرت سیاسی دور نبوده است. این نگرش تنها در قلب ایران زمین بود که به قدرت سیاسی دست نیافت. در نهایت پاره­هایی بزرگ از ایران زمین که روسها از قاجاران به غارت برده بودند، قلمروی سلطه­ی این نگرش بودند. از این رو این نکته که نگرش چپ کلاسیکِ عصر جنگ سرد، در صورت دستیابی به قدرت سیاسی چه بر سر هویت ایرانی می­آورد، امری انتزاعی و نظری نیست، که در آزمایشگاه تاریخ یک بار با هزینه­ای سنگین آزموده شده است. همین نگرش بود که پس از سقوط تزارها بر بخشهای تسخیر شده­ی ایران زمین حاکم شد و جمهوریهای شورایی کوچک و بزرگی را گرداگرد ما پدید آورد. امروز، پس از بیش از یک قرن جداسری، فقر معنایی و هویت زدوده بودنشان بر کسی پنهان نیست.

بالاخره این نکته را باید دریافت که بر خلاف تصور جاری، نگرش چپ و جنبش سیاسی متاثر از خالص­ترین شکلِ ایدئولوژی مارکسیستی، برای مدتی به درازای شش دهه در بخشهایی از ایران زمین حاکم بود، و آران و ارمنستان و گرجستان و تاجیکستان و ترکمنستان و سایر نودولتانِ کنده شده از پیکر ایران زمین، سوسیالیسم رویاییِ مورد نظر مارکسیستهای ایرانی را برای سه نسل تجربه کردند و آن هم نه به شکلی بومی و حاشیه­نشینانه، که دقیقا زیر نظر مسکو و در پیوندِ مستقیم با مارکسیسمی که ابرقدرتی جهانی بود. امروز بد نیست به این خرده دولتها بنگریم و فقر، ناسازگاری درونی، و موقعیت شکننده­شان به عنوان ملیتی در میان سایر ملل را دریابیم. این البته به دلیل خشونت استالینی در برخورد با میراث فرهنگی این قلمرو، و سه نسل ایرانی زدایی از این سرزمین نیز هست، و ناتوانی این مردم در خواندن خط فارسی و اختلالی که در ارتباط برقرار کردنشان با تاریخ کهن خویش دارند.

اینها را البته باید در پیوند با حرکتی دیگر دید، که از سیاست خارجی اروپا بر می­آید، و ملت­تراشی­ای به همین اندازه خشن و ویرانگر، اما زیرکانه­تر را پدید می­آورد. ظهور دولتهایی نوپا مانند افغانستان و عراق و پاکستان و امیرنشینهای اطراف خلیج فارس که همگی مدتی مستعمره­ی انگلستان بودند، فرآیندی است روشن با پیامدهای معلوم. آنچه که در این مدت در تمام این سرزمینها - و حتی تا حدودی در درون کشور ایرانِ گربه­گون- با شدت و حدت دنبال شده، سیاست ایرانی زدایی و مخالفت با هویت ایرانی است. این برنامه در شمال با انترناسیونالیسم مارکسیستی پیش می­رفت، و ظهور خلقهایی مانند تاجیک­ها و پشتون­ها، که با سرکوب نظامی، تبعید نویسندگان و شعرا و ادیبان به سیبری، و منع تدریس و آموزش زبان و خط و ادبیات فارسی و تاریخ ایرانی همراه بود. حالا که سیطره­ی شوروی بر این مناطق از میان رفته است، خوارزم و سغدِ باستان به جمهوری ترکمنستان و تاجیکستان و قزاقستانی تبدیل شده­اند، که از ترس اتصالشان با ایرانیان، ناگزیرند تاریخ دیرپا و کهنسالِ ایرانی، سکایی، و زرتشتی خود را از یاد ببرند، به عنوان دولتهایی با چند دهه عمر در میدانهای جهانی حاضر شوند، و خاطره­ی تاریخی و هویت خویش را بر مبنای زبانهایی قومی با چند قرن عمر استوار کنند، و چند متنِ معدود ادبی، و از پیکره­ی عظیمِ هویت ایرانی خویش، که قومیتشان زیرسیستمی از آن است، محروم بمانند. این حقیقت که تاجیکستان و ارمنستان و گرجستان و سایر سرزمینهای ایرانیِ روس­زده امروز از فقیرترین کشورهای دنیا هستند و جمعیتی اندک و تاریخی چند قرنه و مساحتی قابل چشم­پوشی­دارند، عجیب نیست. چرا که اینان مردمی هستند که از تمدنی بزرگ جدا شده­اند، به سودای آن که شاید ملتی کوچک بشوند.

این سودا اما، منحصر به قلمروی روسها نیست. در جنوب، این فرآیند کمتر با بگیر و ببند و کشتار ایدئولوژیک، و بیشتر با برنامه­ی غربیِ هویت­تراشی برای اقوام دنبال می­شد. به این ترتیب چند قبیله­ی عربی که در عراق ساکن بودند، برنامه­ریزانِ رستاخیزِ (بعثِ) عراق شدند. یعنی کشوری که شمالش کردنشین بود، اسمش عراق (معرب اَراک) و اسم پایتختش بغداد، فارسی بود، و هفتاد درصد مردمش شیعه و سنی­هایش هم کردِ ایرانی بودند، هویت ملی متمایزی پیدا کرد،که نه به اسلام ربط چندانی داشت و نه به تاریخ قبایل اعراب، که یکسره برساخته­ی توهم بود و خیال. و نامنتظره نبود که چنین ساده پس از موقوف شدنِ بگیر و ببند صدام­ از هم بپاشد.

به همین ترتیب، جای شگفتی نیست در افغانستانی که مستعمره­ی نظامی روسیه بود، تلاش روسها برای هویت­تراشی به هرج و مرجی که دیدیم منتهی شود. چرا که قوم پشتون - با جای مشخص و استوار و برازنده­شان در تاریخ ایران زمین- خلا سیاسی روسها را با شکلی ساده لوحانه از اسلام خشونت­گرای سعودی پر کرد، و لبه­ی جنگی قومی شد که هنوز کودکان دست و پا بریده­اش و بوداهای کهنسال زخم دیده­اش در گوشه­و کنار پراکنده­اند.

امیرنشین­های عربی در این میان خوشبخت­تر می­نمایند. آنان به نفت دسترسی داشتند و چون معمولا از هویت چیزی بیش از تظاهر به خوردن و نوشیدن و گاه پوشیدن نمی­فهمیدند، امروز بر خر مراد سوارند. اما به راستی در آن هنگام که نفتها به پایان برسد و سوخت به معنای امروزین جایگزینی بیابد، اعراب چه دارند جز خرده کشورهایی با چند ده سال سابقه، جمعیتهایی اندک، شکمهایی معتاد به زیاد خوردن و سابقه­ای تاریخی که تنها چند دهه­ی عصر اسلام را در چنته دارد و چند دهه­ی پس از جنگ دوم جهانی را؟

 

5. شاید از لحن کلام من چنین بر آید که مشغول واگویی یکی از آن سخن­سرایی­های غرای ملی­گرایانه­ی مرسوم هستم. گوشزد کنم که این سخنان به تعبیری ملی­گرایانه هست، اما از چارچوب مرسوم ناسیونالیسم رایج بر نمی­آید.

بحرانی که ما در آن گرفتاریم و شرایطی تاریخی که پیشارویمان قرار دارد، ارزشمند است و ارجمند، بدان دلیل که امکان اندیشیدِ نقادانه در مورد خودمان را فراهم می­آورد، و این خود را باید در گسترده­ترین حالت در نظر گرفت و در متکثرترین شیوه­ی ممکن اندیشید. اشاره به سرنوشت تلخ و موقعیت فرودستانه و تجربه­ی ویرانگر کشورهای همسایه­ی ایران امروزین، نه ابراز شادمانی بابت ادب شدن و تنبیه برادران مرتدِ ما بود که ناسیونالیسمی موهوم را پاس نداشتند، و نه سیاه­نماییِ جنبشهایی سرافراز و آزادی­طلب با محورِ قومیت بود، که به واقع هرگز وجود نداشته­اند. این تنها گوشزدی بود در مورد آنچه که بر سر ما رفته است، و می­رود.

به راستی چه ایرادی دارد که ایران همین کشور کوچکِ گربه­سای خودمان باشد؟ افغان­ها را برای چه بخواهیم؟ که جنگ­زده­اند و فقیر و در به در و آسیب دیده؟ عراقی­ها را برای چه بخواهیم؟ که جوانانمان را کشتند و جوانانشان را کشتیم؟ ارمنی­ها را چرا بخواهیم که اندک شمارند و مسیحی؟ و گرجیان را، که اندک­ترند و کوه­نشین؟ چرا در بندِ سرنوشت تاجیکانی باشیم که دیگر خط فارسی را نمی­توانند بخوانند؟ یا اهالی ترکمنستانی که خود را بیشتر ترک می­دانند تا ایرانی؟ به راستی چرا در همین پاره خاکی که داریم، آسوده ننشینیم و به خاطره­های خوش گذشته سرگرم نباشیم؟ مگرنه این که بقیه­ی مردم دنیا هم دارند همین کار را می­کنند؟ اگر قصد تفاخر است، که ما انبانی انباشته از شواهد تاریخی برای ذکر عظمت و رجز خواندن و ذکر مفاخر داریم، و اگر هدف وجهه­ای جهانی است، کافی است که کمی حرف گوش کنیم و دست از حرکتهای نمایشی برداریم و بگذاریم اروپاییان در کتابهای درسی­شان و آمریکایی­ها در هالیوودشان تحسین­مان کنند.

برای این که ببینیم خوبی­ها و بدی­های این دامن فراهم چیدنِ بزرگوارانه از دغدغه­های جاری چیست، بد نیست به کشوری بنگریم که در شرایطی مشابه، کاری مشابه را انجام داده است.

ترکیه، از بسیاری از جنبه­های سرزمینی جالب است. شاید اگر روزگار چرخشی دیگر می­داشت، امروز به جای ترکیه می­گفتیم روم، که نام کهنتر و دیرپاتر این سرزمین است. به راستی ترکان در ابتدای قرن بیستم چه کردند؟ از هویتهای دیرپاتر و جاه­طلبانه­ترِ خویش دست برداشتند، بخشهای مشترک تاریخ خویش را با سرزمینهای همسایه از یاد بردند، تسلیم هویت قومیِ مبتنی بر زبانی شدند که از کشورهای اروپایی برخاسته بود، و به همین ترتیب، رسمِ بازی کردن به زبان اروپاییان را آموختند و رعایت کردند. در نتیجه امروز، ترکیه کشوری است در سطح جهانی محبوب و معقول. تصویری صلحجویانه از آن در ذهنها متبادر می­شود، و مردم ترکیه به روشنی در مسیر مدرن شدن گام بر می­دارند. با این وجود، "من"های مقیمِ ترکیه، بابت تبدیل شدنشان به شهروندان کشوری با این بافت هویتی، بهایی را پرداخته­اند و چیزهایی را در مقابل به دست آورده­اند، که باید در موردشان اندیشید.

"منِ" یک ترکِ امروزین، اگر جزء لایه­ی باسواد، و شهرنشین کشورش باشد، فردی است با خودانگاره­ی منظم و سازمان یافته. او خود را بر اساس مفهومی موهوم به نام نژاد ترکی تعریف می­کند، که بر ساخته­ی شرق شناسان اواخر قرن نوزدهم است، و بر محور زبان مشترک این مردم با قبایل ترک و تاتار استوار شده است. این منِ ترک، حتی اگر کرد باشد، ناگزیر است تاریخ سرزمین خود را از آتاتورک شروع کند، و هویت ملی خویش را به پیکربندی مدرن این مفهوم محدود نماید. او در برابرِ این مرزبندی، امکانِ زیستن در کشوری مدرن، قانونمند، سکولار، و مقبول در سطح جهانی را به دست می­آورد. اما در مقابل، از پیشینه­ای تاریخی و زمینه­ای هویتی محروم می­شود، که به جای خود بسیار ارزشمند است. آن منِ ترک، چه کردی کوه نشین باشد، چه رومیِ شهرنشینی باز مانده از عصر بیزانس، و چه ترکی از تبار مغولی و وابسته به قبایل جنگاور قرون میانه، امکانِ دسترسی به سابقه­ی تاریخی عظیمی را با "ترک شدن" از دست داده است. او می­توانست رومی باشد، چرا که کشورش دست بر قضا همان رومِ شرقی باستان هم هست. یا می­توانست عثمانی باشد، که بزرگترین امپراتوری مسلمان تا عصر مدرن بود. یا حتی می­توانست هیتی باشد، یا کاپادوکیه­ایِ ایرانی­تبار، یا چیزهایی دیگر، که بیشترشان با هم قابل ترکیب و سازگار هستند. اما آن منِ ترک، به واقع هیچ یک از اینها نیست. چرا که ملیتی که او می­فهمد و هویتی ملی که درک می­کند، برساخته­ای مدرن است که از ناسیونالیسم اروپاییِ قرن نوزدهم بر می­آید.

منِ ترکیه­ای، از سابقه­ی عثمانی­اش بریده است، از ترس یادآوری این که عثمانیان از ایران زمین به آن قلمرو کوچیده بودند و زبان درباری و ادبی­شان فارسی بود. از سابقه­ی رومی­اش بریده است، چون هنوز در ژرفنای ساخت فرهنگی­اش مسلمان است، و از گذشته­ای که همچون مهمترین دشمنان مسلمانان بر صحنه بازی می­کرد، عار دارد. منِ ترکیه­ای، نه با انباشت خاطرات تاریخی، که با انکار این خاطره­ها پدید آمده است. ناسیونالیسمی که هویت او را پیکربندی می­کند، زبان را محور اصلی تعریف هویت می­گیرد، بی توجه به این که ترکانِ امروزین، پیش از آن که نخستین غارتگرِ ترک زبان پایش به این سرزمین برسد، تمدنی داشتند و خطی و دینی و فرهنگی و تاریخی. رومیانی که ترکی را در کنار زبان عربی و فارسی پذیرفتند و در قرن نوزدهم و بیستم با سرکوب زبانهای دیگر و تغییر خط پیوند فرهنگی خود را متون اسلامی و ایرانی­شان گسستند، در نهایت به مردمی فرهنگ زدوده تبدیل شدند که دیگر وارث تمدن بیزانس یا روم یا عثمانی نیستند، که کشوری متوسط و نوپا هستند، با اشتیاقی تحقیرآمیز برای اروپایی شدن، و واپس خوردن و بی­اعتنایی دیدنِ شرم­آور از اروپاییان متکبری که قرار است ایشان را به جرگه­ی خود راه دهند یا ندهند.

هویت ملی به ظاهر کارآمدی که با هزینه­ای چنین سنگین در ترکیه ریشه دوانده است، وامی است که از ناسیونالیسم اروپایی گرفته شده است. ناسیونالیسمی که در اروپایی با جمعیت هم­نژاد و هم­پیشینه شکل گرفت. یعنی در قلمروی که مهمترین عامل تمایز افراد و سرزمینهای همسایه، زبانشان بود. به همین دلیل هم ناسیونالیسم اروپایی از نخستین روزها تا همین اکنون، بر محور زبان سازمان یافته است. چرا که در غیاب مرزهای جغرافیایی پایدار و تعیین کننده، یا متغیرهای ریختی و ظاهری نژادی، و همچنین سیر رخدادهای وابسته به قلمروی خاص، تنها زبان است که می­تواند دستمایه­ی سیاست تفاوت باشد.

ناسیونالیسم اروپایی کشمکشهای خونینی به بار آورد، و خطاهای سترگی را در جریان جنگ اول و دوم جهانی پدید آورد. اما با این وجود حالا که به تعادل رسیده­است، گویا برای مردمش چندان بد هم نباشد. اگر این سابقه­ی تاریک را نادیده بگیریم، می­توانیم بپذیریم که زبان دست کم امروز برای پیکربندی هویت ملی اروپاییان خوب عمل کرده است. اما این بدان معنا نیست که همه جا خوب عمل خواهد کرد، یا حتی برای خودشان کم­هزینه­ترین گزینه بوده است.

ناسیونالیسم اروپایی در زمینه­ای خاص رویید و بالید. در زمینه­ای که برای دیرزمانی محل تاخت و تاز قبایلی تقریبا خویشاوند بود، که از عصر رویارویی­شان با روم تا دوران جنگ سرد، با خشونت تمام با هم می­جنگیدند. قبایلی متحرک و جنگاور که به مکان خاصی پایبند نبودند و از اروپای شرقی تا انگلستان را بسته به شرایط روز، عرصه­ی تاخت و تاز خویش می­دانستند. هویت ملی اروپایی در شرایطی شکل گرفت و بالید که روایتهای حماسی، مکانهای مقدس، چهره­های تاریخی تاثیرگذار، و زمینه­ی هویت­بخشی جغرافیایی به شکلی که در ایران زمین یا چین یا حتی روم وجود داشت، در آن غایب بود. در واقع ایتالیا تنها بخشی از اروپا بود که به سنت ملی­گرایی استخوان­داری از جنس هویت ملی ایرانیان و چینیان و هندیان مسلح بود، و همان را نیز هم به شکلی مدرن و سرهم بندی شده در قرنهای پس از نوزایی به سایر بخشهای اروپا صادر کرد.

از این رو ناسیونالیسم اروپایی که تازه در همین یکی دو قرن پیش صورتبندی شد و کشورهایی با قدمتِ ناچیز را پدید آورد، امری نوظهور بود که رگ و ریشه­ی تاریخی چندانی نداشت، و از همین رو بود که زبان برای تعریف کردنش بسنده می­نمود.

در مراکز تمدنی کهنسالتر اما، با روندی کاملا متمایز و متفاوت از پیکربندی هویت جمعی روبرو هستیم. در ایران زمین، هویت جمعی و ملیت به شکل ترکیبی پیچیده از همزیستی درازمدت تعریف می­شد، که پیشینه­ای مشترک و خاطره­های تاریخی در هم تنیده را در بر می­گرفت. این شکلِ خاص از هویت، که آن را ملی­گرایی پیشامدرن می­توان نامید، در تاریخِ مدون و نویساییِ درازمدت ریشه داشت، و در استقرار جمعیتهای دارای خاطره­­ی جمعی در قلمروهای جغرافیایی مشخص برای مدتی طولانی. از این رو، واحدهای اجتماعی برخوردار از ملی­گرایی پیشامدرن، کم شمار و بزرگ و گسترده هستند. در واقع چنین می­نماید که با ابراز نادانی در مورد تمدنهای آمریکایی، تنها بتوان ایران زمین و چین و هند و روم را دارنده­ی چنین بافتی از هویت دانست. این البته در کنار هویتهای کهنتری است که در عصر پیشاهخامنشی وجود داشتند، و بیشتر قومی بودند تا ملی.

گستردگی قلمرو جغرافیایی و پهناوریِ دامنه­ی جمعیت­شناختی­ای که پیدایش ملی­گرایی پیشامدرن را ممکن می­ساخت، عاملی بود که همزیستی گروهها و قبایل و جمعیتها و شهرهای متفاوت را در کنار هم رقم می­زد. به عبارت دیگر، بر خلاف هویت مدرنِ ملی که بر پایه­ی همریختی و تشابه و یکسان­سازی استوار شده است، ملیتِ پیشامدرن از ابتدای امر خصلتی متکثر و چندقومی داشت. در واقع پیوند میان اقوام متفاوت و ناهمگن بود که ملیتِ پیشامدرن را ممکن می­ساخت، و این همان است که برای نخستین بار در عصر هخامنشیان ظهور کرد و تا حدودی توسط دیوانسالاری پارسیان مدیریت شد و بعدها به الگوی غالب در تمام ملیتهای باستانی تبدیل شد.

هویت ملی باستانی، از همجوشیِ قبایل،اقوام، زبانها، قلمروهای جغرافیایی، و ادیانِ متفاوت بر می­خاست و تنها در شرایطی که این تکثر را به شکلی موفق ترکیب می­کرد، بختِ بقا می­یافت. واحدهای تمدنی­ای که به چنین ترکیب پایداری دست نیافتند، از میان رفتند و به صورت اقماری برای تمدنهای دیگر در آمدند، هرچند که مانند مصر، سابقه­ای درخشان و دیرپا و سنن معنازاییِ نیرومند و موثری می­داشتند.

ایران زمین، نخستین و کهنترین شکل از این هویت ملی را در دل خود پرورد، و شاید به دلیل تاثیرِ شگرف این ابداعِ تاریخ­ساز و قدمتِ شگفتِ آن بود که ملیتش ماهیتی اساطیری به خود گرفت و چندان نیرومند شد که هنوز هم موضوع گمانه­زنی بیگانگان است و هم به قوت خود باقی است و در برابر اشکال جدید هویت مقاومت به خرج می­دهد.

از همان ابتدای کار، هویت ملی ایرانی بر مبنای اتحاد قبایل و اقوامی شکل گرفت که زبانها، ادیان، نژادها، سرزمینها، و اقلیمهایی متفاوت داشتند. پایداری این اتحاد، و تداومِ فرهنگ­سازی در آن، نشانگر امکانی است که به ضرب و زور آزمون و خطا برای دیرزمانی سنجیده شده است. این حقیقت که مهاجمان مقدونی و یونانی و ترک و عرب و مغول به سرعت و در کمتر از یک و نیم قرن در پیکره­ی هویتی ایران زمین جذب می­شدند، نشانگر موفقیت این چارچوب است، و این چیزی است که باید در موردش بیشتر آموخت و بیشتر اندیشید.

 

6. آنچه که در زمانه­ی ما بر سرهویت ایرانی آمده است، ترکیبی است از دو نیروی متعارض که شالوده­های این بافت سنتی و کهن از ملیت را تهدید می­کند. از سویی، روایتهای مدرن از فهم ملیت، که در زمینه­ی اروپایی صورتبندی شده بود و بیشتر به کار تعریف "منِ" اروپایی با تاریخِ کوتاه و شباهتِ بسیارش با همسایگان می­خورد، به ایران زمین وارد شد. این روایت، از سویی بر مبنای رمانتیسم اروپایی ساخته شده بود و بنابراین به مثابه دستگاهی عقلانی چندان بسنده و بالنده نبود. از سوی دیگر، رگ و ریشه­هایش را با زبان­مداری و نیازهای سپهر اروپایی حفظ کرده بود، که با شرایط ایران زمین همخوانی نداشت و ندارد. بی­تردید تمایزی که بین یک آلمانی و فرانسوی وجود دارد، بسیار بسیار کمتر از تفاوت میان یک ایرانیِ عربِ خوزستانی و یک ایرانیِ زرتشتیِ یزدی است. در چارچوب نگاه اروپایی، این که چگونه و چرا مردمی با زبان و نژاد و اقلیم و حتی قیافه و دین متفاوت هویت ملی مشابهی پیدا کرده­اند، معمایی حل ناشدنی جلوه می­کند، و این ناشی از کوچک بودنِ نسبی اروپا، یکدستی جمعیت­شناسانه و فرهنگیِ ایشان، و تاریخ به نسبت کوتاهشان است. جوش خوردن مردمی که تا این پایه با هم تفاوت دارند، تنها در زمانی بسیار طولانی ممکن است، و اصولا قلمروی چنین وسیع و تنوعی چنین بالا را می­طلبد، تا باقی بماند و زاینده باشد.

از این روست که ملی­گرایی مدرن اروپایی، اگر در رویارویی با زمینه­ی تمدنهای کهنسالی مانند ایران زمین یا چین سنجیده شود، به سردرگمی­ای نظری دچار می­شود. اگر با مقیاس مفهوم ملیت اروپایی به ایران زمین بنگریم، آن را انباشته از ملتهایی گوناگون خواهیم دید. در این سو "ملیت" فارس را داریم با زبان فارسی، در آن سو ملیتِ ترک را با زبان ترکی، و این طرف­تر ملیت عربی و ارمنی و گرجی و دیگران را که زبانهایی متفاوت دارند. اما اشکالی در این میان وجود دارد. یکی این که شکل ظاهری و زبان و دین و موقعیت جغرافیایی در ایران زمین به شکلِ مورد انتظار اروپاییان توزیع نشده است. تاریخ کوتاهِ قبایل همگون و از نظر فرهنگی یکدستِ اروپا، با آنچه که در ایران زمین در طی پنج هزاره تجربه و تدوین شده است، قابل مقایسه نیست. در اینجا ما مردمی بور یا سیاه چرده، بلند قامت یا کوتاه، کوه نشین یا دشت نشین را داریم که ممکن است مسلمان یا مسیحی یا زرتشتی یا یهودی یا صابئی باشند. مردمی که مستقل از دینشان، ممکن است به عربی، ترکی، کردی، پشتون، اردو، بلوچی، ارمنی، آسوری یا گرجی سخن بگویند، و مستقل از هردوی اینها، ممکن است در شهرها و جاهایی متفاوت زندگی کنند.

تمایزهایی مانند دین و زبان و شکل ظاهر و محل زندگی که  برای یک اروپایی ملیت، یا حتی واحدهایی بزرگتر از ملیت را بر می­سازد، در ایران زمین امری شخصی است که هویتِ فرد را در زمینه­ای بسیار بزرگتر و ریشه­دارتر از ملیت تعریف می­کند. به گمان من، این مهمترین خزانه­ی فرهنگی موجود در ایران زمین است. در اینجاست که امکانِ داشتنِ ملیتی مشترک، با به حساب آوردن و حتی تاکید کردن بر تمایزهای قومی و زبانی و دینی و جغرافیایی ممکن شده است. این امکان، یکی دو قرن سابقه ندارد، که از بیست و پنج قرن پیش، به مثابه نخستین شکلِ مدون از ملیت، در همینجا به شکلی بومی و درونزاد تکامل یافته است.

از این روست که من مدافع پیکربندی کهنتر و سنتی ملیت ایرانی در برابر نسخه­های به نظرم سست مدرن هستم. نسخه­هایی برخاسته از شور رمانتیستی، آغشته به طرد دیگری و مرزگذاری­های دلبخواه و نامعقول، و آماده برای ارتکاب خشونت، که تاریخ معاصر ما را در سایه­ی خود فرو پوشانده است. ملیت مدرن، اگر در ایران زمین باور شود، قومیتهایی کوچکتر و کوچکتر را به مرتبه­ی ملیت بر می­کشد، و کشورها و دولتهایی کوچکتر و کوچکتر را پدید می­آورد، که همگی ناگزیرند برای سرپوش نهادن به تنوعی که در نهادشان تنیده شده است، به سرکوب و طرد و ویرانگری فرهنگی دست بزنند. همانطور که روسها با معلمان زبان فارسی و طالبان با هزاره­ای­ها و صدام با کردها کردند.  نتیجه­ی این هویت ملیِ ساختگی، وارداتی، طرد کننده، سرکوبگر، قوم­گرا، و نیم­بند، واگرایی بیش از پیشِ هویتهای جمعی است، و کشمکش خونینِ درونی، و نابود کردن میراث فرهنگی و توانمندی­ها و خلاقیتهای معنایی، به بهای بر کرسی نشاندن روایتی که نادرست بودنش دیر یا زود معلوم خواهد شد.

به راستی نمایشنامه­ای که با این گستردگی و دقت هم اکنون در پیش چشمان ما قرار دارد، برای داوری در مورد پیامدهای این روایت کافی نیست؟ شکی داریم در این که افغانان و عراقی­ها به بدبختی و ادباری فرو افتاده­اند که شایستگی­اش را ندارند؟ تردیدی داریم در این که وقتی نام بغداد و کربلا و نجف می­آید، ایرانی­های دیندار، و وقتی اسم سمرقند و بخارا و بلخ به گوش می­رسد، ایرانی­های تاریخ­خوانده، به هیجان می­آیند؟ از یاد برده­ایم که شاعرانمان، سردارانمان، دانشمندانمان، هنرمندانمان، و مردان و زنانی که در زمانی بسیار طولانی برای باقی ماندن و تداوم این تمدن کوشیدند، تا چه پایه همگون در سراسرِ این قلمرو پهناور توزیع شده­اند؟

 

7. ایرانیان دیر یا زود باید با آن چالش و این بحران روبرو شوند، شاید که دردِ زایمانی که قرنی است درگیرش هستیم برایمان فرزندی شایسته به بار آورد. ایرانیان یا باید خود درباره­ی هویت خویش بیندیشند، یا آن که همچون گذشته ناگزیر خواهند بود از نسخه­های نوساخته و بی­ربطی استفاده کنند که در سپهر زیست جهان ما نه اعتباری دارد و نه کاربری­ای. هر چه هم که شیفته­ی ظلم­ستیزی مارکس و معنویت اسلامِ ستیزه­جو و عظمت و شکوه هخامنشیان باشیم، دیر یا زود چشم خواهیم گشود و خواهیم دید که این روایتهای رمانتیستی از هویت ملی، که با طردِ روایتهای دیگر همراه است، ابتر و ناکارآمد هستند. دیر یا زود درخواهیم یافت که در کنار این سه روایت از بازسازی هویت ملی به شیوه­ی مدرن، قوم­گرایی مهلک و تجزیه­گرایانه­ای در همه جا رخنه ­کرده است.

هرقدر به هویتهای قومی خویش دلباخته باشیم و در توهم جداسری به سر بریم، دیر یا زود در این نسل یا نسل بعد، با کسانی روبرو خواهیم شد که درباره­ی قدمت زبانشان، مسیر کوچ نیاکانشان، تبارشناسی فرهنگشان، و منابع فرهنگی­شان به کنجکاوی خواهند پرداخت. قوم­گرایی جمعیتهای ایرانی در تمام اشکالش، برساخته­ای مدرن است که از تفسیرهای پا در هوای تاریخی و سوءاستفاده­ی منظم اما آشکار و رسوا از شواهد ­شبه­علمی ناشی شده است. شاید در این نسل کسانی باشند که مانند تاجیکان و پشتونهای نسل پیش، درگیر شور و هیجان شروعی دوباره و رستاخیزی قومی باشند و دروغهای ایدئولوگها را باور کنند. اما دیر یا زود، فرزندان و نوه­های همین قوم­گرایان وقتی خود را وارث کشوری کوچک و فقیر و کم جمعیت با سابقه­ای چند ده ساله ببینند، به کند و کاو کتابخانه­ها خواهند پرداخت و در خواهند یافت که همه چیز بر پایه­ی تفسیری دروغین از شواهدی استوار شده، که می­توانست تفسیری نیرومندتر و کارآمدتر داشته باشد، که راست نیز بود.

تا آن روز، پشتونهای افغانستان بوداهای پدربزرگهایشان را با موشک نابود خواهند کرد، عرب­تبارهای جنوب کتیبه­ی نیاکانشان را در خارک با تیشه خواهند کرد، مردمانی هویت زدوده بر در و دیوار معبدهای باستانی­شان اسم خود را حکاکی خواهند کرد، و اشموغان با تیشه به جان بناها و تندیسها و با اره به پوستین درختانی مقدس خواهند افتاد، که سابقه­ای کهنتر، باشکوهتر، زیباتر، یا معنادارتر از حد مجاز را برایشان آشکار سازد.

 

8. در این میان اما، آنان که قصد ندارند از یاد ببرند چه کنند؟ چیست راهِ پیش پای آنان که قصد ندارند به شهروندان کشورِ سی و هفت ساله­ی امارات، یا صاحبانِ ملیتِ سی چهل ساله­ی آذربایجان و ارمنستان و تاجیکستان تبدیل شوند؟ ساکنان بلخ که نخواهند مرگ زرتشت در شهرشان را و حکومت کوشانیان را در آنجا از یاد ببرند، چه وظیفه­ای دارند؟ ارمنیانی که نخواهند سابقه­ی پنج هزار ساله­ی سرزمینشان را از یاد ببرند، و عراقیانی که از سکونت در نزدیکی پایتخت دو هزار ساله­ی ایران سربلند باشند، باید چه کنند؟ اصولا چگونه می­توان در این شرایط ایرانی باقی ماند؟ در شرایطی که وابستگی به ملیتهایی نوپا و کوتاه عمر با معنای مبهم و تحقیرآمیز، مدِ روز شده است؟ و آیا به راستی عراقی بودن، گرجی بودن، افغان بودن، تاجیکستانی بودن، و در کل عضوِ دولتهایی با مساحتهایی چنین اندک و جمعیتهایی چنین کم و تنوع و محتوای فرهنگی چنین بی­رمق و چنین فقیر و چنین ناتوان، برای وارثان کهنترین دولت جهان شرم­آور نیست؟

شاید لازم باشد که در این روزگار، بار دیگر ایرانی بودن را از نو تعریف کنیم. همچنان که نیاکانمان بارها در شرایطی مشابه با موفقیت چنین کردند، و نیاز ما برای انجام این کار و خودآگاهی­مان نسبت به اندوخته­ای که در خطر بر باد رفتن است، نماد کامیابی و پیروزی ایشان است.

در آن نخستین روزهایی که ایران زمین در قالب یک دولت سازمان می­یافت و هخامنشیان دست اندر کارِ سترگِ یکی کردن هویتهای پراکنده­ی دولتشهرهای ایران زمین بودند، شکل خاصی از سوژه و پیکربندی ویژه­ای از "من" ظهور کرد، که پارسی نامیده می­شد. در آن روزگار، مصریان و لودیاییان و هندیان و سغدیان و مرویان و اعراب و ایونیان، بدان دلیل خود را سرافراز و نیرومند می­دانستند، که نمادی از "منِ پارسی" بودند. نه به دلیل برخورداری از قومیتِ قبیله­ی پارس، یا دیانت زرتشتی، یا سخن گفتن به فارسی باستان، که به خاطر پیوند با تمام این عناصر به همراه عناصری دیگر، که شخصی بود و محلی و موضعی و به بیان امروزین، قومی.

امروز نیز، شاید نیاز به بازسازی "من" داشته باشیم. "من"ای نو باید که صورتبندی شود، سنجیده گردد، محک خورد و آفریده شود. "من"ِ پارسی جدیدی باید که با تغذیه از اندوخته­ی تاریخی و فرهنگی ایران زمین بازسازی شود. سوژه­ای نیرومند، معنادار، پایدار و شادکام، که رمز درونی ساختنِ ملیت ایرانی کهن را بداند، بی آن که درگیرِ بخشهای فرسوده و مندرس سنتهای دست و پاگیر گذشتگان شود. "من"ای هوشیار و انتخابگر و خودمختار و آفرینشگر، که بر چارچوب فهم مدرن مسلط باشد و انضباط سوژه­ی مدرن را دریافته باشد و از آن گذر کرده باشد، بی آن که اسیر بازتابهای بی­ربطِ آن باشد، و گرفتارِ قوم­گراییِ مهلکِ نهفته در آن.

"منِ پارسی" نوینی در راه است. همچون روزگاران گذشته، این بار نیز باید از خودمان شروع کنیم. بی تکیه به عوامی که به دنبال ساده­ترین راه می­گردند، و در نهایت راهِ ما را اگر شایسته و سودمند بیابند، پیروی خواهند کرد. بی­توجه به باید و نبایدهای نخبگانی که منافع خویش و گروه­هایشان را در مقیاسهایی کوته­بینانه و موقتی تعبیر می­کنند.

این بار نیز باید هرکس نخست در خویشتن آن "منِ پارسی" را بیافریند. در کلیتِ فراگیر و انسجامِ هدفمندش، و در تکثرِ آزادانه و پویاییِ اراده­مدارانه­اش. خزانه­ی معناییِ ایران زمین، در دسترس همه­ی ماست تا راهبردهای نوینِ منضبط کردن خویش را تجربه کنیم، صورتبندی نماییم، و دستگاه­هایی نظری و انتزاعی برای فهم آنچه که به انجام دادنش نیاز داریم، پدید آوریم. اندوخته­ای گرانبها و بی­نظیر از متون در اختیار ماست، و سلسله­ای نامدار و گرانقدر از کوشندگان همین راه که زنجیره­شان از امروز تا هزاران سال پیش ادامه می­یابد. عضویت در این حلقه و حضور در این هنگامه، شاید ارزشمندترین چالشی باشد که بتواند زندگی ما را، به عنوان یک انسان، معنادار کند. ایرانی بودن، امروز و در این زمانه­ی پرآشوب، و دست بر قضا درست امروز و در این شرایط، بختی است بلند برای آنان که جویای سرافرازی باشند و دلیر در خواستن.

چرا که پارسی شدن، امروز پیروی از سرمشقی نمونه و قطعی نیست. فهمِ چارچوبی نظری ضرورت دارد، تا در آن داوری کنیم و نقد نماییم، و تسلط بر سپهری از دانشها و داده­ها لازم است، تا با پشتوانه­اش دقیق و روشن و بی­طرفانه بنگریم و از ستایش بی­محابا یا شرمساریِ بی­مورد درباره­ی گذشتگان­مان پرهیز کنیم. پارسی بودن، امروز به معنای برگزیدنِ محض و خالص است. برگزیدن زبانی که بدان سخن بگوییم، برگزیدن زبانهایی دیگر که قومیت خویش را در دل این زبانِ فراگیر عمومی تقویت کنیم. چنان که پیش از ما هزاران هزار سخن­آور و سخندان از گنجه تا سمرقند و از دهلی تا قونیه کردند.

ظهور منِ پارسی، برنامه­ای محلی نیست که با ملی­گرایی مدرن و مرزبندی­ای جغرافیاییِ مرسوم گره خورده باشد. امروز نیز مانند بارها و بارهای پیش، بخش عمده­ی ایرانیانِ بالقوه خارج از مرزهای کشورِ ایران قرار دارند. بیست و چند میلیون افغان و چند ده میلیون عراقی و ارمنی و گرج و تاجیک را با هشت میلیون نفری که از خود ایران به غرب کوچیده­اند جمع ببندید، تا دریابید که عصری جدید از کوچگردی ایرانیان آغاز شده است. گویا ما سکاهای نو، کوچگردی­ای که را اجدادمان هزاران سال پیش در مرزهای خونیرثِ بهشت­آسا متوقف کرده­ بودند، از سر گرفته باشیم.

از این رو تبدیل شدن به منِ پارسی برنامه­ای هستی شناسانه است. تدوین راهی است برای بازسازی مفهوم "من" در عام­ترین شکلِ ممکن. تلاشی است برای فهمِ مجددِ امور مرسوم و آشنا و بدیهی، در کلیتِ سترگشان. این تنها به تاریخ یک تمدن یا اندوخته­های ادبی و زبانی یک کشور مربوط نمی­شود. هرچند مانند بارهای پیش در این قالب بیان می­گردد و صورتبندی می­شود. امروز نیز مانند بارهای قبل، باید باور کرد که هرآنچه نیک و برگزیده و خوب و کارآمد است، از آنِ ماست، اگر که تصاحبش کنیم. و اهمیتی ندارد که آن را از کدام فرهنگ و از کدام مقطع وام بگیریم. تلفیق درست این عناصر و ترکیب کردنش در نظامی منسجم و یگانه، و بهره گرفتن از آن برای تبدیل شدن به چیزی نو، "من"ای بی­سابقه و نیرومند، چیزی است که ظهور "پارسی" را ممکن می­سازد.

از این رو بیایید به برنامه­ی آفرینش من پارسی همچون قول و قراری پنهانی بنگریم. قول و قراری رازورزانه در میان اشخاصی که عرصه­ای جز خویشتن برای جستجوی این جام جم، و تحقق آن معجزه­ی کهن ندارند، که اینهمه بار در زمینه­ی فرهنگ ما تکرار شده بود، و شاید از این رو چنین خوب در قالب شعر صورتبندی شده است. در ابتدای کار نه همچون جنبشی عمومی و فراگیر، که مانند انتخابی شخصی و کوششی فردی. پارسی شدن در زمانه­ی امروز، برگزیدن راهی است برای حل معمای "چگونه هستی داشتن"، و آری گفتنی است به چالشِ بزرگ تردید و ابهام، که در عین جانکاه و هراس­انگیز بودنش، زاینده و خلاق و شورآمیز نیز هست.

ایرانی بودنِ امروزین، بختی است برای بازسازی بنیادین سوژه، و پیکربندی زیربنایی خویشتن، در پرتوِ نقدِ بنیادین هرآنچه که داریم و هرآنچه که توانیم داشت. همچون روزگارانی باستانی که مغان زرتشتی، گوسانان پارتی، داعیان اسماعیلی، ارتاوانان مانوی، نقیبان شیعه، و قلندران و صوفیانِ ایرانی در سراسر دنیای خویش پراکنده شده بودند و با بندِ نافِ مقدسِ "از نو ایرانی بودن" به هم متصل بودند، لازم است که به کند و کاو در هرآنچه هست بپردازیم و خویشتن را بازتعریف کنیم.

در این میان، دستیابی به منِ پارسی را باید به فراگیرترین شکلِ ممکن فهم کرد. با برخورداری از آنچه که تا به حال داشته­ایم و کارساز بوده است، و با پرهیز از هرآنچه آسیب­رسان و زیانمند بوده است، می­توان از نو پارسی شد. این پارسی شدن به معنای مسخ شدن با افسانه­ی قومیت فارس یا قبیله­ی طرد کننده­ی خاصی نیست. کلید پایداری و ماندگاری تمدن ایرانی در مهارتش برای جذب کردن و در بر گرفتن و در آغوش کشیدن منشهای نو و معانی تازه و اقوام نو آمده و عقاید نوظهور بوده است. امروز نیز باید از نو بیاموزیم تا چگونه در عین حفظ قومیت خویش، که سطحی از تعریف هویت است، ایرانی و پارسی باشیم. باید بپذیریم که ایرانی بودن و دست یافتن به منِ پارسی، به معنای آریایی یا سامی بودن، سیاه یا سپید بودن، زرتشتی یا مسلمان بودن، و هیچ "جورِ مطلق و بسته بودن"ای نیست، که در نیرومندی است و آفریدن معنا و پایندگی و شادکامی. باید بنگریم که چگونه در درازای هزاره­ها، مردمی که به خانواده­ها، قبایل، ایلها، سرزمینها، ادیان، نژادها و زبانهای قومی گوناگون تعلق داشتند، عهد و پیمانِ بزرگِ پارسی شدن را دریافتند و پذیرفتند و به انجام رساندند. باید نگریست به گوناگونی مردمی که سطر به سطر و خشت به خشت، بدنه­ی گسترده و پیچیده­ی هویت ایرانی را برساختند. مردمی که ممکن بود مانند بیدل دهلوی مغولی باشند بنگالی زبان که استاد زبان فارسی باشد، یا مانند علاء الدین کیکاووس سلجوقی ترکی باشد برخاسته از آسیای میانه که در قونیه حکومت کند و حامی صوفیان و عارفان باشد. رمز پارسی شدن، به هم در پیوستن است و نیرومند و معنادار ساختن یکدیگر، و  تا وقتی که این فنِ باستانی را فراموش نکرده­ایم، در هنگامه­ی این زورآزمایی خاک نخواهیم شد.

پس بر ماست خواندن و اندیشیدن و گمانه­ زدن و نهراسیدن از محک­های دیگران و نترسیدن از اصلاح کردن خویشتن. بر ماست کند و کاو در سابقه­ی تاریخ­ بسیار غنی­مان؛ و برگزیدن استخوان­بندی استواری که بتوانیم با تکیه بر آن بر پاهای خویش بایستیم. بر ماست که آنچه را ارزشمند وسره و نیرومند است برگزینیم و هرآنچه کژ و ناراست و دروغ است را از دست بنهیم. هرچه آن راستها دوردست و ناآشنا بنمایند و هرچه به آن دروغها خو کرده باشیم.

بر ماست که میراثی ارزشمند را که در اختیار داریم، پاس بداریم و بر آن بیفزاییم. بر ماست که ایرانی بودنِ خویش را، زبانِ پارسی را، و تاریخ فراگیر ایران زمین را در تمامیت دیرپایش بفهمیم و بشناسیم و تصاحب کنیم و به کار بندیم. بر ماست که زبانهای قومی خویش را، سابقه­ی تاریخی محلی خود را، سبکها و سلیقه­های منطقه­ای خود را، و خرده­تاریخهای قبیله­ای و خاندانی و محله­ای خود را بشناسیم و برسازیم و تدوین کنیم و پیوندی استوار میان آن و هویت ملی خویش پدید آوریم، چنان که با آویختن به یکی از دیگری محروم نگردیم.

بر ماست که راهی شخصی و نو و اصیل را برای هستی داشتن ابداع کنیم و خویشتن را همچون سزاوارترین اثر هنری­ای که می­توانیم بیافرینیم. در پیوند با دیگرانی که چنین می­کنند، و همچون نمادی و سرمشقی برای آنان که چنین نمی­کنند.

بر ماست که نیرومند و راستکار و هوشیار باشیم. تا با توهم و خیال و دروغ سابقه­هایی زیبا اما دروغین و سطحی را از گذشتگان­مان جعل نکنیم. تا شیفته­ی ستایش یا شرمسار نکوهش­ آنان که از این حلقه بیرون­اند و از این خزانه بی­بهره، نشویم.

بر ماست که گذشتگان خویش را بشناسیم. کردارهای نیک و بد مردمانی را که در این سرزمین می­زیستند را دریابیم و در موردشان به راستی و درستی داوری کنیم. بر ماست که کوشش ابرانسانهایی پرشمار و نیرومند را که در سراسر این تاریخ چند هزار ساله در این سرزمین پارسی بودن را تجربه و ابداع کردند را ارج نهیم، و چندان نیرومند و بختیار و خردمند باشیم که آیندگان ما را حلقه­ای از این سلسله­ی سربلند به شمار آورند.

بر ماست که هستی خویش را با ژرف­ترین شکها و تردیدها بازبینی کنیم، و انضباطی سخت و مستحکم را بر خویشتن چیره سازیم، و راهِ مهر پوییدن با دیگران و پیوستن به همگنان را در این سنگلاخ بگشاییم. بر ماست که بمانیم و شایسته بمانیم و شویم و سزاوار شویم.

بر ماست که پارسی شویم.

نویسنده
شروین وکیلی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شروین وکیلی شروین وکیلی 12 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
شروین وکیلی شروین وکیلی 8 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
img-content
شروین وکیلی شروین وکیلی 15 دقیقه مطالعه | 10 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 9 دقیقه مطالعه | 1 روز پیش
img-content
4 دقیقه مطالعه / 1 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.