بخونید، خونده بشید!
انقلابی در کشور درونم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
گالیا توانگر گالیا توانگر

خبرنگار هستم، بیشتر به مسائل ادبی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی می‌پردازم. یک مجموعه شعر با نام "زیر پوستم زنی سرباز مخفی ست " نشر مایا، یک مجموعه داستان با نام "روزهای گل اناری باغ " نشر بهاران و زیارت و یک کتاب خاطره -داستان با نام "جادوگر قلب من سلام" نشر مجنون، در کارنامه خود دارم. تنها شعارم در زندگی تلاش و دوباره تلاش است و اینکه "تا می‌توانی بنویس و بیشتر از آن بخوان". کتاب مورد علاقه‌ام "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" و "جنایت و مکافات" است. خوردن قهوه در یک بعد از ظهر تابستانی کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ام که پر از گلدان است مرا خیلی خوشحال می‌کند. هنوز هم دوست دارم روز تولدم نامه‌ای برایم پست کنند؛ نامه‌ی واقعی، نه الکترونیکی. تفریحم نیز طبیعت گردی‌ست.

دنبال کن
انقلابی در کشور درونم
9 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
انقلابی در کشور درونم

پیش ترها شب ها با قمیشی، یواشکی، برای نامه ای که بی جواب مانده بود، گریه می کردم.جوانی و عشق و غم عاشقی! مخصوصا اگرکه در رگ هایت خون جنوب بجوشد. در جنوب شعر از عشق بیدار می شود و اندک اندک وقتی همچون رطب ها بر نخیل پخته شدی، از شعرت عشق بیدار می شود.آن عشق اول عشق بی فرجام و دومی عشقی است که می تواند دلاوران تنگستان را برای بیدار کردن خورشید و آوردنش به ولایت ذهن و دلت به صف کند. از این روست که در شعر بوشهر می توان هم خلیج خروشان را دید و هم چشم های عاشق همیشه سوگوار.
غروب هنگام
وقتی خورشید
دریا را به آتش می کشد
لیلای شعر من
سر بر شانه پیر زن بندر
غم هایش را گریه می کند
این سرخی آتش قلیان اوست
که بر پیشانی بندر داغ می زند
من زیاد عاشقی کشیده ام. اولین بار عاشق چمن زار چشم های یار.ازعطشان باغچه های سوخته بوشهر درنیمه تابستان خسته بودم. من سبز را دوست داشتم. شاید به همین دلیل بود که یکبار از درخت تنومند نخل حیاطمان بی ترس بالا رفتم،آنقدر که به خورشید داغ ظهر گاه رسیدم. دست هایم را دراز کردم تا موهای سبز نخل را نوازش کنم وخورشید را بچینم. با این حال خورشید چیدن کار هر تازه کاری نیست. جا پایم زیر پایم در رفت واگر زن عرب همسایه نجاتم نمی داد، دیگر نفسی از عشق نوشتن نداشتم.
سبز مثل چشم های او، او؟ دو بار در کلاس های ادبی دانش آموزی دیده بودمش. از بچه های هنرستان فنی و حرفه ای بود. لاغرواستخوانی. نه آنچنان بلد بود داستانی بنویسد و نه آنچنان بلد بود نقدی بگوید، اما گویی روابط عمومی خوب در خونش بود. می آمد و کارهای خوب را جمع می کرد و برای نشریه داخلی هنرستانشان می برد. یکبار در ایستگاه اتوبوس نزدیک مدرسه دیدمش. سلامی داد.مودب بود. من جوابی ندادم. مبهوت بودم. خرگوشی در چمنزار چشم هایش می لرزید. گفت:«این تلفن مستقیم من است، زنگ بزنید تا بیایم و کارهای داستانی جدیدتان را در مسیر مدرسه بگیرم.»آنروزها حتی جواب سلام دادن جرم بود. تکه کاغذ شماره را از لای انگشتانش قاپ زدم و دویدم !!!! هیچ وقت زنگ نزدم. هیچ وقت دیگر ندیدمش. از مسیر دیگری می انداختم و به مدرسه می رفتم، اما نامش در ذهنم ماند.
سال ها گذشت. نامه های عاشقانه جایشان را درلای انگشتانم به نامه های اداری دادند. نه اینکه از عاشقی دلزده شده باشم، اما آن همه بی فرجامی در وجودم فرجام یافته اند.عشق در من لباسی انقلابی پوشیده و دلم برای گنجشک ها، کودکان، زنان و مردان دردمند دنیا می تپد. با این حال از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد، نامش را به یاد داشتم. یکبار درسایت مدیران ارگانی از زادگاهم نامش را و عکسش را دیدم. درجا شناختمش. چقدر پیر و چهار شانه شده بود. کت و شلوار فاستونی آخرین مدل به تن داشت. چون طراحی لباس وپارچه می دانم، اینبار مبهوت کت و شلوار ماندم. دیگر چشمانش سبز خوشرنگی نداشت. یک تکه موی سپید شیارهای پیشانی اش را پوشانده بود. به هر جهت آن نامه عاشقانه قدیمی از تپه نامه های اداری بیرون پریده بود. از خودم پرسیدم :«مرا به خاطر دارد؟»زنگ زدم. شماره اش در لیست مدیران بود. خودم را معرفی کردم. با لحن سردی گفت:«کی؟ »من اسمم را تکرار کردم و گفتم؛ از شاگردان کلاس داستان نویسی آقای... هستم. گفت:«آقای ... را می شناسم، اما شما را به خاطر ندارم.» گفت: «کار اداری دارید؟»گفتم :«نه ! من خودم نامه اداری می نویسم. دیگر ساکن جنوب نیستم. خواستم ادای احترامی کنم.»
شخص دیگری صدایش آمد:«نمی آیی؟جلسه شروع شده.»زود به بهانه جلسه قطع کرد.
 من در خاطره تار و پود کت فاستونی چند میلیونی اش گم شدم.
با همه اینها اگر جوانی و عشق نبود، کجا می توانستم تا این زمان عاشقی واقعی با دغدغه های بزرگتر باقی بمانم. عاشقی لازمه شاعر شدن است. شعر در جنوب از عشقی بی فرجام بر می خیزد و بعد که چون رطبی بر نخیل پخته شدی، از شعرت انقلابی بر بیدار می شود؛انقلابی در کشور درونت.

نویسنده
گالیا توانگر
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
گالیا توانگر گالیا توانگر 3 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
گالیا توانگر گالیا توانگر 4 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
گالیا توانگر گالیا توانگر 5 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1336 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.