بخونید، خونده بشید!
اودیسه‌ی دختر شدن
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
اودیسه‌ی دختر شدن
9 دقیقه مطالعه / 11 ماه پیش
img-content
اودیسه‌ی دختر شدن

نه موهام رو بلند می‌کردم نه رضایت می‌دادم گوشم رو سوراخ کنن و نه برای مهمونی دامن و پیرهن دخترونه می‌پوشیدم. مامان دلش یه دختر نازنازی می‌خواست که با هم کوبلن بدوزن و قلاب بافی کنن اما من قاطی داداشم و پسرخاله‌هام الک دولک بازی می‌کردم یا سیریش درست می‌کردم واسه بادبادک. مامان دلش می‌خواست یادم بده چایی رو که دم می‌کنم زیرش رو کم کنم که جوشیده نشه من دلم می‌خواست با عکس فوتبالیستایی که جمع کردم آلبوم بسازم. مامان تف میزد به دیوار قابلمه ببینه برنج دم کشیده یا نه من کبریت کش می‌رفتم که داداشم و دار و دسته‌اش مهمات چهارشنبه سوریشون تکمیل باشه و نارنجک که نه ولی 4 تا فشفشه به منم بدن.

داداشم که رفت راهنمایی مثل تازه چریک‌ها خط فکریش عوض شد. نه هفت سنگ راضیش می‌کرد نه منچ و مار و پله. با دوستای جدیدش که من عاشق 10 تاشون شده بودم، میرفت تو اتاقش و نمی‌دونم چه بازی‌ای میکردن که بیصدا بود. مامان راضی بود از تنهایی من. همه اش دلش میخواست اون 4 جلسه کلاس خیاطی‌ای که به قول خودش زمان دختریش رفته رو به من یاد بده، مثل جادوگری که وردهاش رو به دخترش یاد میده دلش می‌خواست الگو و بُرش، نسل به نسل و سینه به سینه به نوادگانش منتقل بشه. من شاگرد اهلی‌ای نبودم اما و مغزم درگیر هویتم بود. با یه سارافون سبز که پشت ویترین یه مغازه دیده بودم خواستم مزه دختر بودن رو تجربه کنم و تنها مشوقم هم مامانم شد. یک ماه بود من یه سارافن سبز داشتم و می‌خواستم تو اولین مهمونی با یه جوراب شلواری بپوشمش و به همه اعلام کنم که تغییر جنسیت دادم. از مهمونی خبری نبود و من همه‌اش متظر بودم آخر هر هفته یکی از خاله‌ها یا عموها یه دعوت اساسی بکنه اما بخت بد هیچ خبری نبود و هنوز کسی نفهمیده بود که من دختر شدم. مامان گوشی رو گذاشت و گفت خاله پری مهمونی دعوته و گفت از تو خواهش کنم لباسی که تازه خریدی رو به نگار بدی تا بپوشه.

نگار دختر خاله چشم سبز و نُنُر من بود که همیشه یه عروسک زیربغلش بود و حتا سر سفره هم دهن عروسکش غذا میذاشت. اصلن بلد نبود با یه تیکه نایلون فریزر صدای جوجه در بیاره و همیشه یه کیف دخترونه و کوچولو از کولش آویزون بود و مثل من وقت راه رفتن دستاش رو تکون نمی‌داد و کفش تق تق صدا میداد. تو دفتر مشقش پر بود از عکس برگردونای سیندرلا. مرتب می‌نوشت و تمیز بود و 4 رنگ خودکار داشت همیشه. من دفتر مشقم بوی خودکار بیک آبی و دراز کشیدن رو شکم و نوشتن با حواس پرت رو میداد!

خواهشی در کار نبود. مامان و خاله پری بریده بودن و دوخته بودن. دوست نداشتم لباسم تن این ایکبیری بره اما چاره نداشتم. سارافون من به تاریخ پیوست. نگار توی اون مهمونی شاتوت کوفت کرد و دستش رو بی هوا مالید به دامنش. خاله هم هر چی تلاش کرد پاک نشد و خواست از خجالت من در بیاد یه پیرهن دامن پف پفی صورتی خرید و مامان هم خواست به خواهرش بگه یه سارافون چیزی نیست که باعث کدورت باشه اولین مهمونی خانوادگی اون پیرهن رو به زور تنم کرد و دورم پر شد از تورهای صورتی بیحال. توی مهمونی مثل پسرهای 12 ساله‌ی ختنه شده که به زور دامن پوشیدن از جام تکون نخوردم و نمیدونم چرا تو چشم بعضیا میخوندم که ورژن پسرت حیف نبود دستمالیش کردی؟ بعد از اون شب مامان دیگه هیچ لباسی رو به کسی قرض نداد ولی من هنوزم گوشام رو سوراخ نکردم و دلم ضعف میره واسه یه توپ دولایه کاشته که یه ضربه کات دار بزنم بهش.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
img-content
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 1 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.