بخونید، خونده بشید!
آینه
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
علی لشنی زند علی لشنی زند

نفر اول جشنواره دانشجوئی فرهنگی هنری ققنوس لرستان در فروردین 1396

دنبال کن
آینه
9 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
آینه

با بوی یخِ ‌نَم‌کرده‌یِ دیوارها فهمیدم که دیشب بین سقف و آسمان جنگی در گرفته. چشم‌هایم بیدار شده بود اما خودم هنوز کامل بیدار نشده بودم. نوک پاهایم از پتو بیرون زده بود و از سرما به چپ و راست می‌غلطید و گهگاهی با هم برخورد می‌کردند. حالا دیگر به خاطر سرما خودم هم بیدار شدم. جلوی آینه‌ی دستشویی مثل همیشه، صورت مکروه نیما با آن موهای بلند جلویم ظاهر ‌شد. با آن پیراهن چرکین که انگار به آینه چسبیده بود همیشه جلوی چشمانم راه می‌رفت. اصلا به همین خاطر بود که من با وجود شکستگی‌های روی سرم، تمام موهایم را از ته تراشیده بودم.

بعضی شب‌ها آنقدر در خیالم گورش را می‌کندم که انگشتانم فواره‌ی خون می‌شد و خودم در گودال بیهوش می‌افتادم.

اولین کینه که از نیما داشتم مربوط به دوازده سالگی‌ام می‌شد. جلوی یک دکان میوه‌فروشی یک‌هو، یک‌مشت آجیل و کشمش برداشت و شروع به دویدن کرد. فروشنده با صدای پهن و دولایه شروع به شلیته بازی کرد و هوار که: ای دزد.... ای دزد....

از ترس دنبال نیما دویدم. من پشت سر نیما، فروشنده پشت سر من.

دوازده ساله بودم و دیگر توان دویدن نداشتم که سنگینی دست فروشنده را پشت گردنم احساس کردم. آن روز چنان کتک خوردم که احساس می‌کردم دوباره شیشه‌ای را شکسته‌ام.

این اواخر هم که به گوشَم رسیده بود، حوالی دخترعمویم می‌پلکد، تصمیم گرفتم کَلَکش را بکنم. می‌ترسیدم که دخترعمویم عاشق نیما شود. با این‌که دخترعمویم همیشه به من می‌گفت: امین، تو تنها مرد زندگی من هستی. و بعضی اوقات هم برایم شعر می‌زائید.

 جلوی نیما همیشه احساس نخ‌کش شدن می‌کردم و اکثرا در بازی‌های بچگی بازنده می‌شدم. اما چیزی در خود احساس می‌کردم که یک روز بلاخره برای همیشه از دستش راحت می‌شوم. شاید نیما هم از من متنفر بود، چون یکبار که داخل قفل خانه‌ی همسایه ‌بالایی‌ قیر چسبانده بود، اسمش را زیر بار کتک لو داده بودم.

چنان از دست همسایه کتک خورد که سر و صورتش خونی شد. وقتی که سر شکسته‌اش را دیدم و پارچه‌های سفید را دور سرش پیچانده بود برای اولین بار بود که دلم برایش سوخت.

همیشه سر و صورتش خونی بود و شر از ریختش می‌بارید. تمام محل را عاصی کرده بود. گهگاهی هم همسایه‌ها پچ‌پچ می‌کردند که کارش به دزدی رسیده. بر خلاف میل‌ به او حق می‌دادم وگرنه پای من هم وسط می‌افتاد.

چون همین چند روز پیش آنقدر گرسنه شده بودم که می‌توانستم تمام کتاب‌های دکوری – که تنها ارث رسیده به من بود – را گاز بزنم و نم دیوارها را در لیوان بریزم و هورت بکشم. این اواخر هم تنها چیزی که در یخچال پیدا می‌شد تارهای عنکبوت بود و نه حتی عنکبوتی که حداقل یک میان‌وعده باشد. لباس‌هایم را عوض کردم، حتی موهایم را به شکل دیگری مرتب کرده بودم و به ایستگاه راه‌اهن رفتم. آفتاب در وسط آسمان فرمانروایی می‌کرد اما معلوم بود که از زیر کار در می‌رفت و دل به کار نمی‌داد. سوت قطار از دور شنیدنی بود و هربار که تلق تلوق می‌کرد انگار درونم شعله‌ور می‌شد. کنار یکی از مسافرهایی که تازه به شهر ما رسیده بود، رفتم و ‌پرسیدم:

ـ ببخشید آقا ساعت چند است ؟
مسافر کیف و ساک دستی خود را به زمین گذاشت و دستش را بالا آورد تا به ساعت نگاه کند. مسافر نگون بخت تا خواست به خود بیاید کیفش را برداشتم و مثل-بخار کتری- کم‌کم از جلوی چشمانش ناپدید شدم.

آخ که چقدر مرغ بریان می‌چسبید و زیر زبانم بازی می‌کرد.

هرچند به خاطر دخترعمویم دیگر به سراغ این حقه نرفتم.

از آن کتاب‌هایی که به ارث رسیده بود خوانده بودم که  عشق می‌تواند معجزه کند و انسان را به کاری وادارد که می‌خواهد. عشق را یک قدرت جادویی معرفی کرده بودند که هیچ کاری نیست که با عشق به سامان نرسد. حتی یکی از آن کتاب‌ها که گرد و خاک بیشتری روی جلد آن نشسته بود عشق را به آب‌های پشت سَد تشبیه کرده بود که هرچه عشق بیشتر باشد آب پشت سد هم پُرتر می‌شود. زمانی که عاشق بخواهد، می‌تواند سد را بشکند و همه چیز مقابلش را از بین ببرد.

من هم عاشق شده بودم اما نمی‌دانستم چقدر ظرفیت پشت سد را پر کرده‌ام.

حتی زمان‌هایی در زندگی بود که دخترعمویم رفتار متفاوتی داشت و احساس می‌کردم قطره‌های پشت سد در حال تبخیر شدن هستند.

برای همین بود که باید هرچه زودتر سد را می‌شکستم.

از جهتی هم هر لحظه قدرت نیما بیشتر می‌شد و من پیرتر و ضعیف‌تر.

یک روز دختر عمویم در حالی که با نگاهی مایوسانه به ماهی درون آکواریوم نگاه می‌کرد، گفت:

ـ امین تا حالا به این فکر افتادی که به یک شهر بزرگتر سفر کنیم؟

کلمات از دهانش مانند جنین‌های سقط شده بیرون می‌آمد. سرم را یکی دوبار به چپ و راست تکان دادم و گفتم :

ـ هیچوقت. شهرهای بزرگ دردسرهای بزرگی دارند.

لحظه‌ای گمان کردم که دختر عمویم قصد دارد با نیما شهر را ترک کند. برای همین دست به دامان کتاب‌ها شدم تا واژه‌ای، جمله ای، حرفی، پیدا کنم تا نیما را از زندگی کم‌رنگ کنم.

کتاب‌ها مثل دارو می‌مانند. داروهایی که برای ما تجویز می‌شوند، هرچند تلخ. همان داروهایی که با یک لیوان آب هم تلخی‌شان هیچوقت فراموش نمی‌شود.

کتاب‌ها تلخ‌تر هستند.

هیچ کتابی انسان را به قتل تشویق نمی‌کند. با این حال تصمیم گرفتم کلک نیما را بکنم و از شرش راحت شوم. می‌دانستم نیما هر سه‌شنبه حوالی ساختمان متروکه می‌پلکد و گنده کاری‌هایش را زیر خاک‌های خسته‌ی آنجا دفن می‌کند. گاهی هم از خاک آنجا، گنده‌کاری هایش ریشه می‌زد.  اسلحه‌ی کمری که از سه پدر قبل از پدرم به ارث رسیده بود را برداشتم و خودم رو به سمت متروکه هُل دادم. بین راه فکر و خیال کلافه‌ام کرده بود که پدرم گفته بود:

ـ اسلحه برای دفاع کردن است نه کشتن.

کشتن نیما، باعث ریشه زدن عذاب وجدان در ذهنم می‌شد.

یا باید نیما را می‌کشتم و خونش را می‌ریختم یا با دادن گل قرمز این دشمنی را برای همیشه پایان می‌دادم.

به هرحال می‌دانستم مقصد قرمز است. یا خون نیما یا گل قرمز!

سر دو راهی مانده بودم.

اسلحه را پرپر کردم و با گل قرمزی که در دستانم بود به متروکه رسیدم. نیما هنوز نرسیده بود و چند ساعتی منتظر شدم. صدای جغدها هم به گوش رسید اما نیما باز نیامد. گل قرمز را در همان متروکه گذاشتم تا شاید جوانه بزند. به سمت خانه برگشتم.

احساس سبکی می‌کردم و خیلی زود به خانه رسیدم. کلید را به سوراخ در انداختم و در را باز کردم. وقتی به خانه رسیدم، کنار گلدان گل رز - روی کتاب‌های پوسیده-  نامه‌ای مثل آتش ، زبانه می‌کشید.

نامه را که یک بار خواندم فهمیدم دخترعمویم برای همیشه اینجا را ترک کرده.

یکبار دیگر که نامه را خواندم نوشته بود با نیما از اینجا رفته‌اند.

دیگر توان غصه خوردن هم نداشتم. یکی دو روز که گذشت و آرام‌تر شدم تصمیم به ترک شهر گرفتم. دیگر ماندن من اینجا بی‌فایده بود. تصمیم گرفتم به دورترین شهری که نرفته‌ام سفر کنم.

جایی که به خوشبختی نزدیک‌تر بود.

همه‌ی وسایل‌ها به جز کتاب‌ها را برداشتم. در شهری که خوشبختی باشد نه کتاب نیاز است و نه دارو.

به ایستگاه قطار رفتم اما وقتی رسیده بودم که قطار حرکت کرده بود و من برای همیشه روی ریل‌ها جا ماندم.

اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
علی لشنی زند علی لشنی زند 11 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.