بخونید، خونده بشید!
خلافکاران بزرگ پا
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
آنالی اکبری آنالی اکبری

نویسنده و روزنامه‌نگار 

دنبال کن
خلافکاران بزرگ پا
1125 خواننده / 19 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
like1K
img-content
خلافکاران بزرگ پا

زنی که می‌شناختم بالاخره سرش را از پنجره بیرون آورد و فریاد زد: "کیه؟" بالا را نگاه کردم، کله بیرون آمده از پنجره طبقه سوم را مخاطب قرار دادم و گفتم: "میبینی که." چشم‌هایش را از آن بالا تنگ کرد و گفت: "میبینم. کور نیستم. کی هستی حالا؟" ابروهایم را بالا دادم، دست‌هایم را از هم باز کردم و گفتم: "گرفتی ما رو؟ نمیشناسی منو بعدِ پونصد سال رفاقت؟" نیمتنه چاقش را از پنجره بیرون داد، سر تا پای کهنه‌پوشِ داغانم را تماشا کرد و صادقانه گفت: "نه." با آن مانتوی سرمه‌ای گل گشادِ بور شده نشستم کف پیاده‌رو کنار غذای گربه‌ها، کف کفش‌های لاستیکی کج و کوله آشغالم را چسباندم به هم و گفتم: "دست وردار بابا. یه الف بچه بودیم، کوچه شاپوری، خونه آجری با اون نره‌خر کفتربازِ پشمالو رو پشتبوم، درخت خرمالو، زیرپله، 20 سالگی، باشگاه بولینگ، کار و کاسبی، یادت نیومد؟" از آن بالا، دسته کلیدی پرت کرد توی صورتم و گفت: "بیا بالا بابا، آبرومونو بردی." 
از روی زمین بلند شدم، زحمت تکاندن پشتم را به خودم ندادم، در را باز کردم و لنگان‌لنگان رفتم تو. توی راه‌پله‌ها فریاد زدم: "سه طبقه؟ اینهمه پله رو چه جوری میری بالا با اون پاهای چلاقت؟" صدایش از دور آمد که: "بیا بالا، زر زر بیخود نکن." آویزان نرده‌ها شدم و خودم را به زور بالا کشیدم. یک طبقه، دو طبقه. نرسیده به طبقه سوم نشستم روی پله‌ها. گفتم: "نفسم گرفت لامصب. بقیه‌شو تو بیا پایین." دیدم دارد صدای جیرینگ‌جیرینگ شکستنی می‌آید. انگار کاسه لیوان چینی را گذاشته باشد توی سینی و با آن دست‌های لرزان در حرکت باشد. 
خودش بود. همان زنی که می‌شناختم. به اندازه خودم شکسته شده بود. با خطی عمودی وسط پیشانی، با صورت چین و چروک خورده مثل پیرهن مردانه تازه از ماشین لباسشویی بیرون آمده. چشم‌هایش هنوز سبز بود. سبز مثل برگ‌های تازه‌جوانه‌زده درخت مو که قرار است خیلی زود تبدیل به دلمه شود. از توی پارچ، شربت لیمو را توی لیوان لبپر شده ریخت و گفت: "اینجا چیکار میکنی تو؟" قلپ قلپ شربت ترش و شیرین تگری را سر کشیدم و گفتم: "بهت که گفته بودم هر گوری بری پیدات می‌کنم." سرش را تکیه داد به دیوار ترک‌خورده، لیوان شربت را بالا گرفت و گفت: "هنوز که خبری از گور نیست. میبینی که سر و مر و گنده اینجام. به کوری چشم تو و باقی رفقای الدنگت." لیوان را کوبیدم کف سینی و گفتم: "اومدم قرضم رو پس بگیرم. چهل سال پیش همه چی رو ورداشتی و فلنگ رو بستی. انگار نه انگار. حالا اومدم حقمو پس بگیرم." زد زیر خنده و گفت: "کدوم حق؟ دلت خوشه. بعدِ صد سال اومدی حرف اون چندرغاز رو میزنی؟" گفتم: "اون چندرغاز الان کلی پوله." حبه انگوری توی دهان انداخت و گفت: "برو بابا." گفتم: "همه رو که نفروختی؟ فروختی؟ اون همه زنجیر و دستبند و آشغال‌پاشغال طلا، نفروختی که همه رو." خودش را یک پله بالا کشید و گفت: "معلومه که فروختم. نه پس، چهل سال صبر کردم که تو یه‌کاره، هلک‌هلک پاشی بیای اینجا و دو دستی تقدیم کنمشون." کوبیدم روی پای چاقش و گفتم: "نامرد. اَی نامردِ بی‌پدر." یقه پیراهن گلدارش را صاف کرد و گفت: "درست حرف بزن، دیگه سن و سالی ازت گذشته." گفتم: "نه که تو همون جوری بیست و دو ساله ترگل ورگل موندی." گفت: "حالا میگی چی؟ نه خبری از طلاها هست و نه پول. ده ساله دارم با بدبختی زندگی می‌کنم و چشمم به بذل و بخشش هر از چند گاهِ دومادمه."

گفتم: "ده سال که خوبه. من چهل ساله بدبختی یه روز یقه‌مو ول نکرده. مثل سایه تعقیبم میکنه بی‌پدر." سینی را برداشت، بلند شد و گفت: "زندگیه دیگه، مثل ته خیاره. بیا تو حالا یه چایی بخور." گفتم: "جدی هیچ خبری از پول‌مول نیست؟" شانه بالا انداخت که یعنی «هیچ». دوتایی لنگان و خسته و ناامید رفتیم توی خانه. گفتم: "دوماد داری مگه؟ تو کی بچه‌دار شدی؟" رفت توی آشپزخانه و گفت: "چهل سال بی‌خبری واسه زاییدن و دوماددار شدن کافی نیست؟" نشستم روی مبل زهوار در رفته جلوی تلویزیون و گفتم: "نه والا. واسه من که کافی نبوده. چهل سال گذشته، نه شوهری، نه بچه‌ای، نه پول و پله‌ای. هیچی." صدایش از توی آشپزخانه گفت: "چه غلطی می‌کردی پس اینهمه سال؟" رد زیر کش جورابم را خاراندم و گفتم: "هیچی. فقط منتظر بودم. هی نشستم ببینم این روز خوب که میگن، میاد؟ چهل سال گذشت دیدم نیومد. اینجوری شد که دیگه تاکسی گرفتم، خودم اومدم پیدات کردم. گفتم میام پول‌ها رو می‌گیرم، یه زندگی جدید شروع می‌کنم." با سینی چای بیرون آمد و گفت: "آخه زن حسابی، سر پیری وقت زندگی جدید شروع کردنه؟ هنوز به اندازه جوونیات خری به خدا." عرق زیر گردنم را پاک کردم و گفتم: "خر خره دیگه. آهو نمیشه که یهو." زد زیر خنده. قند را فرو کرد توی استکان چای و گفت: "چرا شوهر نکردی؟" فوت کردم توی استکان و گفتم: "شوهر کجا بود؟ زن یکی از اون قزمیت‌های مفنگیِ آفتابه‌دزد می‌شدم که سر عقد بهم یه سرویس آفتابه قرمز نگیندار هدیه بده؟ هی صبر کردیم یکی از اون شازده اسب سوارا بیاد، نیومد. اسبِ شازده ما رو بین راه کشتن کباب کردن لابد. خود شازده هم که طفلک پای پیاده نمیتونه بیاد اینهمه راهو." استکان را از این دست به آن دست داد و چیزی نگفت. گفتم: "تو با کی عروسی کردی؟ هست هنوز؟" پای چاق را روی پای چاق دیگر انداخت و متشخصانه گفت: "تا صبح بود. دیگه رفع زحمت کرده." پوزخند زدم و گفتم: "کجا؟ نکنه مرد کار و زندگیه رفیقمون؟ اگه اینجوریه پس چرا چشمت به دست دومادِته؟" شانه بالا انداخت و گفت: "نه بابا، منظورم یه جور رفع زحمت ابدی‌ازلیه." اخم کردم و گفتم: "ای بابا پس عزاداری که. خدا رحمتش کنه. مرد خوبی بود؟"  
یکجور شیشکی ریز و مجلسی بست و گفت: "اگه مرد خوبی بود، با بالش جهیزیه‌م می‌نشستم رو صورتش و خفه‌ش می‌کردم؟" چشمه‌ایم گشاد شد. گفتم: "یا خدا! کشتیش؟" استکان خالی را روی میز گذاشت و دو دور غب‌غب گنده‌اش را تکان داد. از جا پریدم. رنگم هم پریده بود حتما. تند با دستمال کاغذی سه‌لایه، عرق پیشانیام را پاک کردم و گفتم: "زده به سرت؟ چرا داری این چیزا رو به من میگی؟" با خونسردی یک قاتل زنجیره‌ای که روزی یک لایه اثر انگشتش را با تیغ می‌کند، گفت: "مگه تو رفیق پونصد ساله من نیستی؟ مگه همیشه اینجوری نبود که ما از همه جیک و پیک زندگی هم خبر داشتیم؟" چسبیدم به دیوار. گفتم: "فکر کردم پیر شدی، آدم شدی." سر تکان دادم و گفتم: "نه... نشدی."

تکیه داد به پشتی کاناپه درب و داغان و در سکوت تماشایم کرد. گفتم: "حالا چندمیته؟" "چی؟" "میگم تا حالا چند تا کشتی؟" انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با لحن دختر بچه‌ای معصوم با جوراب‌شلواری قرمز و دامن چهارخانه گفت: "همین یکی." گفتم: "آره ارواح عمه‌ت. حالا جسد اون شوهر بدبختت رو چیکار کردی؟" کنترل تلویزیون را برداشت، روشنش کرد و بدون اینکه نگاهم کند گفت: "هیچ کار. همونجاست." برگشت به طرفم و با لحن کسی که دارد آدرس رختکن را می‌دهد گفت: "تو همون اتاق پشت سرت." برق از سرم پرید. دویدم آن سر خانه و گفتم: "اَی بی‌پدر." از روی کاناپه بلند شد، لخ‌لخ‌کنان به سمت آشپزخانه رفت و گفت: "چیکارش می‌کردم؟ آخه من پیرزن چجوری تنهایی، اون تن لش رو از اونجا بلند کنم؟" پشتش رفتم توی آشپزخانه و گفتم: "نکنه رو کمک‌مُمَک من حساب کردی؟" با آن چشمه‌ای سبز لبخند زد و گفت: "رفیق خوب اونیه که وقتی بهش بگی یکی رو کشتی، فقط بپرسه کجا چالش کنیم." دست به سینه ایستادم و گفتم: "حالا کی گفته من رفیق خوب توام؟ گذشت اون زمان." نشست روی صندلی پلاستیکی سفیدِ پشت میز، با نوک ناخن، لک عسل را از روی رومیزی پاک کرد و گفت: "لابد قسمت بوده که تو درست امروز، بعد چهل سال سر و کله‌ت پیدا شه. هیچ کاری بی‌حکمت نیست." نشستم روی دومین صندلی و پرسیدم: "حالا چرا کشتیش؟" دست کشید به پیشانی و گفت: "آخه دختر... تو چی از ازدواج و زندگی مشترک می فهمی؟" با هیجان گفتم: "پول‌مولی، چیزی ازش مونده یا نه؟" پشت‌چشم نازک کرد و گفت: " اَه. تو هم که همه فکر و ذکرت پوله." پوزخند زدم و گفتم: "هه! نکنه واسه رضای خدا کشتیش مادر روحانی؟ یعنی از مرگ این بابا، یه تیکه زمین تو ورامین هم گیر ما نمیاد؟" چشم‌های سبزش را ریز کرد و گفت: "ما؟" گفتم: "نه پس. موقع چال کردن و کفن و دفن، می‌شیم رفیق پونصد ساله. پای یه تیکه زمین تو ورامین که میاد وسط، شراکت به هم میخوره؟ عجب ناکسی هستی به خدا." گفت: "شلوغش نکن حالا. زمین کجا بود؟ باز واسه خودت قصه سر هم کردی؟ اون هم تو ورامین؟" گفتم: "میخوای با این جنازه چیکار کنی؟ بوش میزنه بالا، همه همسایه‌ها خبردار میشن ها." با دست، چشم‌هایش را پوشاند و گفت: "هولم نکن. یه فکری میکنم. اگه یه کم اسید مَسید داشتم، همین جا تو وان حموم تجزیهش میکردم." چشم‌هایم گشاد شد و ابروهایم بالا رفت. گفتم: "بابا تو توی این چند سال عجب جونوری شدی. این کارا رو از کجا یاد گرفتی؟" با خونسردی گفت: "خوف برت نداره. تو این سریال مرِیالا دیدم ولی نمیدونم چقدر عملیه. راستش خیلی به این والتر وایت اعتماد ندارم." قیافه‌ام درهم رفت. پرسیدم: "کی؟" از روی صندلی بلند شد و با حواس‌پرتی گفت: "هیچی، ولش کن." 
رفت کنار پنجره ایستاد. جوری زل زد به خیابان که انگار منتظر رسیدن شوهر خسته‌اش از سر کار است. بعد از یکی، دو دقیقه‌ای سکوت گفت: "تو نقشه‌ای نداری؟" شانه بالا انداختم و گفتم: "مغز متفکر گروه همیشه تو بودی. تو بودی که نقشه‌ها رو می‌کشیدی و بعد خلاف نقشه عمل می‌کردی و همیشه خدا گند میزدی به همه چیز." خیلی منطقی گفت: "این دفعه نباید گند بزنم. گند بزنم، گند زده میشه به همه زندگیم." گفتم "چالش می‌کنیم تو باغچه." گفت: "باغچه کجا بود؟ حیاط این خراب شده مثل صحرای بزرگ آفریقاست. یه شاخه علف توش نیست." گفتم: "خب می‌بریمش بهشت‌زهرا، می‌ندازیمش تو یکی از این قبرهای کنده شده. ثواب هم داره. یهو دیدی همونجا کل گناهامون پاک شد. صفر- صفر." گفت: "فکر کردی شهر هرته؟ یه جنازه بندازیم رو دوشمون، هلک‌هلک پاشیم بریم قبرستون؟ هیشکی جلومون رو نمیگیره؟" رویم را برگرداندم و گفتم: "فکر دیگه‌ای ندارم." دوباره رفت پشت پنجره و زل زد به خیابان. گفتم: "میخوای تیکه‌تیکه‌ش کنیم؟ هر تیکه‌ش رو بندازیم یه جا؟" دماغش را چین داد و گفت: "اَه. وحشی." پوزخند زدم و گفتم: "آره دیگه وحشی منم. اونی هم که با بالش نشسته رو صورت این بنده خدا و خفه‌ش کرده، عمه‌م بوده." گفت: "نمیتونم با شوهرم همچین کاری کنم. میتونم خفه‌ش کنم ولی نمی‌تونم مثل گوشت قربونی تیکه‌تیکه‌ش کنم." شانه بالا انداختم و گفتم: "نکن. همینجوری درسته، سوراخ کن بنداز گردنت." 
از توی یخچال یک پاکت سیگار وینستون درآورد، یک نخ لای لب گذاشت و گفت: "آخیش. بعد یه عمر بالاخره میتونم با خیال راحت یه نخ سیگار توی آشپزخونه بکشم." گفتم: "واسه همین کشتیش؟ واسه یه نخ سیگار راحت توی آشپزخونه؟" چشم‌غره رفت و گفت: "تو چی میدونی آخه؟" خیره شدم به کابینت زنگ‌زده و گفتم: "هیچی. من هیچی نمیدونم. حتی نمیدونم الان چرا نشستم اینجا، ور دل توی قاتل بی‌معرفت که همه زندگیم رو تباه کردی و یه پاپاسی برام نذاشتی."

دستش را زد زیر چانه، با لبخند نگاهم کرد و گفت: "فرض کن اون روز با کیسه طلاها فرار نمی‌کردم، فرض کن پول‌ها رو نصف کرده بودیم، فرض کن اصلا پوله خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود، فرض کن هیچوقت گیر نمی‌افتادیم و به قول خودت یه زندگی جدید شروع می‌کردی و زنِ یکی از اون غیر آفتابه‌دزدها میشدی؛ یه کارمندی، مدیری، چیزی. فرض کن ده تا بچه هم ازش داشتی. فرض کن اون ده تا بچه هم هر کدوم چند تا زاییده بودن و حالا شده بودی مادربزرگ. آخرش چی؟ فکر میکنی الان راضی و خوشحال بودی؟" خیره شدم به چشم‌هایش و گفتم: "چه میدونم. زندگی واقعی همینه دیگه." گفت: "ولی اون دختری که من میشناختم دنبال زندگی واقعی نبود؛ دنبال دیوونگی بود." گفتم: "ای بابا. این حرف‌ها مال وقتیه که جوونی، خوشگلی، سالمی، چهار نفر دنبالتن و تو هم دنبال چهار نفر دیگه‌ای. الان واسه من یه خونه درست‌حسابی آسانسوردار با یه لوله نترکیده و یه توالت فرنگی سیفوندار و یه حقوق بازنشستگی کافیه. دیگه پیرتر از اونم که دلم دیوونگی بخواد." چند حلقه دود بیرون داد و چیزی نگفت. گفتم: "بینم؟ حالا این فرض کنیم، فرض‌کنیمه‌ایی که گفتی، داستان زندگی خودته؟" ابرو بالا انداخت. 
گفت: "یادته اون روز، قرار گذاشتیم بعد از دزدی و بیرون اومدن از طلافروشی، بدوییم سر خیابون و بعد بپیچیم سمت شلوغیِ میدون؟" سر تکان دادم و گفتم: "آها، خوب یادمه." گفت: "یادته تو داشتی جلوتر از من می‌دوییدی و کیسه طلاها تو دست من بود؟" سر تکان دادم و گفتم: "آها، خوب یادمه." گفت: "یادته وقتی رسیدیم سر خیابون، من به جای میدون، اونوری دوییدم؟" سر تکان دادم و گفتم: "آها، خوب یادمه. همون موقع بود که وسط خیابون عربده زدم: هرجا بری گیرت میارم." سر تکان داد و گفت: "خوب یادمه. ولی میدونی چرا این کارو کردم؟" شانه بالا انداختم و گفتم: "خب تو تخصصت نامردی بود." زل زد توی چشم‌هایم و گفت: "اون روز یکی دنبالمون بود. شاگرد طلافروشه رو بسته بودیم، ولی همین که از مغازه اومدیم بیرون، رفیق یارو رسید. ما رو دید که داریم اونجوری، با یه کیسه درمیریم. پشتمون اومد. تو جلوتر بودی و نمیدیدیش. نمیدیدش که چجوری داره مثل فشنگ دنبالمون میکنه. سر خیابون که رسیدم، فکر کردم بهتره از هم جدا شیم. اگه یکیمون رو می‌گرفت بهتر از این بود که جفتمون دستگیر شیم. فکر کردم می‌ندازم تو کوچه‌پس‌کوچه‌ها و گمش میکنم. خیالم خیلی از خودم راحت بود. ولی ولم نکرد. هر جا رفتم اومد. از هر دیواری پریدم، اون هم پرید. ولی بالاخره ته یه کوچه بنبست گیر افتادم. نفسم گرفته بود، دیگه جون دوییدن نداشتم. دستاشو باز کرده بود و داشت می‌اومد طرفم. نفس‌نفس میزد ولی قهرمان بازیش گل کرده بود. می‌خواست هر جور شده طلاها رو پس بگیره. اینور، اونور رو نگاه کردم و دیدم کنار آشغالا، یه میله آهنی افتاده. دیگه به هیچی فکر نکردم. فقط با میله کوبیدم تو صورتش."

یک کام از سیگار گرفتم و گفتم: "بینم؟ الان باید این قصه رو باور کنم؟" دستش را روی پیشانی گذاشت و گفت: "حق داری باور نکنی. یه شاهد داشتم، ولی دیگه اونم نیست که شهادت بده." انگار که در حال شنیدن یک قصه واقعی باشم گفتم: "خب؟ بعد چی شد؟" روی صندلی چرخید، نیم‌رخش گفت: "بعد از اون زندگیم عوض شد. فکر کردم طرف مرده. افتاده بود کف خیابون و تکون نمیخورد. مونده بودم با این جنازه چیکار کنم. یه کیسه طلا داشتم و یه نعش. رفتم دم مغازه سیروس دراکولا. گفتم سیروس به دادم برس. یادته که سیروس دراکولارو؟" آهسته سر تکان دادم. "دوتایی برگشتیم تو همون کوچه بن‌بسته. دیدم ای داد! جنازه بلند شده و داره کله‌ش رو میماله. گیج و ویج بود هنوز. ما رو که دید، ترسید. بیخیال قهرمان‌بازی شده بود. خواست در بره که سیروس دراکولا با مشت کوبید تو صورتش. بدبخت دوباره نقش زمین شد." سیگار را ته استکان خالی چای خاموش کردم و گفتم: "پس کی زندگیت عوض شد؟" گفت: "از اینجا بود که زندگیم عوض شد. اونی که یه روز می‌خواست طلاها رو پس بگیره، شد گروگان من. بردمش خونه سیروس. بستمش به صندلی و جوراب ده روز نشسته سیروس دراکولارو چپوندم تو دهنش. واقعا از این کارم شرمنده‌ام. خدا منو ببخشه." با کف دست کوبیدم روی میز و گفتم: "یعنی چی که گروگان گرفتیش؟ اون بابا به چه دردت میخورد؟" شانه بالا انداخت و گفت: "چه میدونم. جوون بودم و خام. گفتم من که زدم اینو آش و لاش کردم، بذار گروگان هم بگیرمش. بهش گفتم پونزده هزار تومن پول میگیرم تا آزادت کنم. از پشت جوراب گفت اگه پونزده هزار تومن پول داشتم، دنبال تو و کیسه طلای دزدیت نمی‌افتادم. تازه فهمیدم جناب قهرمان اصلا رفیق شاگرد طلافروشه نبوده، بلکه خودش دزد بوده و پدّسگ می‌خواسته شاه‌دزدبازی دربیاره." گفتم: "پس اینجا بود که زندگیت عوض شد." سر تکان داد و گفت: "آره همینجاها بود. بهش گفتم ببین بچه! من تا پولم رو نگیرم آزادت نمی‌کنم. زنگ بزن به فک و فامیلت بگو پول رو جور کنن. گفت خونه ننه‌م تلفن نداره. باید زنگ بزنم به بقال محل بگم گوشی رو بده به ننم، تا بهش بگم منو گروگان گرفتن، تازه اون بدبخت که پولی نداره. خلاصه هر چی گفتم، یه چرتی تحویلم داد. بهش گفتم من این حرف‌ها حالیم نمیشه. بی‌مایه خبری از آزادی مازادی نیست. اونم از پشت جوراب گفت: پس فعلا هستم خدمتتون." گفتم: "خب؟ بالاخره کی آزادش کردی؟" کله‌اش را خاراند و گفت: "راستش یه خرده طولانی شد." گفتم: "مثلا چقد؟" گفت: "مثلا تا همین امروز صبح." 
چشم‌هام از حدقه زد بیرون. دودستی، توی هوا گرفتمشان و گفتم: "چی میگی؟ چرا همه اتفاقای دنیا باید امروز صبح بیفته؟" لبخند زد و با خونسردی گفت: "تقدیره دیگه. گاهی اینجوری رقم میخوره." یک لحظه زبانم بند آمد. با تته‌پته گفتم: "نکنه... نکنه...؟" از جا بلند شد، توی آشپزخانه راه رفت و گفت: "آره. آره. من زن گروگانم شدم. امروز صبح هم، گروگان و شوهرم رو کشتم. همین رو می‌خواستی بشنوی؟" ولو شدم روی میز و گفتم: "اَی بی‌پدر. تو این یه ساعت به اندازه چهل سال بهم استرس وارد کردی. عجب غلطی کردم امروز اومدم اینجا. داشتم زندگیم رو می‌کردما." شانه‌هایم را مالید و گفت: "مجبور شدم. تو که من رو میشناسی. تا وقتی مجبورم نکنن، آدم خوبیم." گفتم: "آره یکی تو خوبی، یکی اون والتر وایت." اخم کرد و گفت: "تو چه میدونی والتر وایت کیه." گفتم: "همین که ملت رو تو وان تجزیه میکنه، واسه خوب بودنش کافیه!" 
تکیه داد به دیوار و گفت: "میخواست فرار کنه. باورت میشه؟ بعد اینهمه سال زندگی، مچش رو موقع بیرون رفتن از پنجره گرفتم. میتونی باور کنی؟" گفتم: "والا این تنها چیزیه که امروز می‌تونم راحت باور کنم. چطور تو این همه سال در نرفته بود؟" با افتخار گفت: "نمی‌تونست. مگه کسی میتونه از دست من در بره؟ هر جا میرفت با خودم بود. مثل سایه می‌پاییدمش. بهش گفته بودم اگه فکر فرار مرار به سرش بزنه، زنده نمی‌مونه." گفتم: "عجب زندگی شیرینی. واقعا بهت حسادت میکنم." دستش را توی هوا تکان داد و گفت: "آ... به اون بدی که به نظر میرسه هم نبود. یه جورهایی به هم علاقه‌مند شده بودیم که ازدواج کردیم." گفتم: "بینم؟ این بابا چجوری میخواسته از پنجره فرار کنه؟ میخواسته سه طبقه رو بپره پایین؟" شانه بالا انداخت. گفتم: "دیوانه! میخواسته خودکشی کنه. بدبخت زده بوده به سیم آخر." اخم کرد و گفت: "آخه کیو دیدی که با یه کوله‌پشتی پر از جوراب و زیرپوش بخواد خودشو بکشه؟" توی فکر فرو رفتم.

یخچال را باز کرد، دو تا سیب بیرون آورد، یکی را به سمت من پرت کرد و آن یکی را خودش گاز زد و گفت: "حالا برنامه‌ت چیه؟ پایه‌ای به روزای خوبمون برگردیم یا نه؟" سیب را مثل سیب سمی سفیدبرفی، روی میز گذاشتم و گفتم: "با تو؟ عمرا." بیخیال، گازی دیگر به سیب زد و گفت: "راستی... کلاه‌هایی رو که از مادام کلود گرفته بودیم یادته؟" گفتم: "اونایی که دزدیدیم یا اونایی که خریدیم؟" اخم کرد و گفت: "معلومه. اونایی که دزدیدیم." گفتم: "آره. یادمه." گفت: "هر دوشون اینجان. پیش خودم." با مشت کوبیدم روی میز و گفتم: "ببین تورو خدا. تو این چهل سال یه کلاه هم به ما نرسید." کف دستش را بالا آورد و گفت: "عصبانی نشو. یه برنامه خوب دارم. یه برنامه درست حسابی." با بی‌میلی نگاهش کردم و گفتم: "هان؟" با هیجان گفت: "برگردیم به روزای خوب قدیم. به همون خل‌بازی‌ها و عشق و حال‌ها. بشینیم تو ماشین، گازشو بگیریم و بزنیم به جاده. شیشه‌ها رو بکشیم پایین و باد بخوره تو صورتمون و با صدای بلند آواز بخونیم و اونقدر بریم که برسیم به آخر دنیا. مثل قدیم." گوشه دماغم را بالا بردم و گفتم: "آخه زن حسابی، من مثل قدیمم یا تو؟ اصلا حواست هست که یه جنازه افتاده تو اون اتاق؟ تازه، ماشینمون کجا بود که بخوایم بزنیم به جاده؟" خندید و گفت: "از شوهر خدا بیامرزم تنها چیزی که مونده، یه شورلت قراضه س. ولی همون قراضه هم سگش میارزه به بقیه‌ی لگنهای جاده."  
با آن هیکل چاق، دوید از آشپزخانه بیرون و چند دقیقه بعد، با دو کلاه دوطبقه پُر از پَر و گل و زلم زیمبو برگشت. یکی روی سرش بود و یکی توی دستش. دست‌هایش را از هم باز کرد، یک دور چرخید و گفت: "چطوره؟" اولین چیزی که جلوی چشمم آمد، مغازه شیک و پیکِ مادام کلود بود و کلاه‌هایش. بعد یاد خاطره روزی افتادم که کلاه‌ها را از مغازه بلند کردیم و تا آخر شب، با کلاه‌های باشکوه‌مان توی خیابان نادری چرخیدیم و مسخره‌بازی درآوردیم و خندیدیم. لبخند زدم و گفتم: "عجب روزایی بود پسر." 
کلاه دوم را به سمتم پرت کرد و گفت: "بگیر بذار سرت. میدونی که سفر جاده‌ای، بیکلاه نمیشه." گفتم: "انگار جدی‌جدی میخوای بری." گفت: "معلومه." گفتم: "با این جنازه میخوای چیکار کنی؟" گفت: "هیچی. همین که از شهر خارج شیم، زنگ میزنم پلیس و اورژانس و هر چیزی که لازم باشه. خودشون میان پیداش میکنن و یه فکری به حالش میکنن. تا بخوان بفهمن ماجرا چی بوده، ما رسیدیم به ته دنیا." گفتم: "اگه بگیرنت چی؟ اعدام مِعدامت میکنن." باد را از لای لب‌ها بیرون داد، پووف کرد و گفت: "ای بابا! حالا کو تا منو پیدا کنن؟ تازه از کجا معلوم تا اون موقع در اثر مرگ طبیعی نمرده باشم؟" خندیدم و گفتم: "نه، خوشم اومد. هنوز همون روحیه قدیم رو حفظ کردی." کلاه به دست از آشپزخانه خارج شدم. رفتم جلوی آینه. گره روسری را سفت کردم و کلاه را روی سرم گذاشتم. پیرزنی بودم با لباس‌های کهنه و درب و داغان و کلاهی کج و کوله، با پرها و گلهای خاک گرفته؛ یک عتیقه به تمام معنا. گفتم: "کجایی پس؟" 
با یک ساکدستی کوچک و کلاه بر سر ظاهر شد. لبخند همه صورتش را گرفته بود. دوتایی، لنگ زنان از پله‌ها پایین رفتیم. شورولت خردلی جلوی در بود. قبل از آنکه سوار ماشین شوم گفتم: "فقط یه سوال. چرا تو اینهمه سال، یه بار سراغ منو نگرفتی؟" گردنش را کج کرد، زل زد توی چشم‌هایم و گفت: "ازدواج که میکنی خیلی چیزا عوض میشه. انگار یه دفعه دوست و رفیق و همه خاطره‌های خوش قدیم پودر میشن و میرن هوا. نه اینکه کسی مجبورت کنه‌ها... خودت میخوای یه زندگی جدید شروع کنی. انگار اون آدم‌های قدیم رو هیچوقت نمیشناختی. ولی خدا میدونه، خیلی روزا می‌اومدی جلو چشمم. فقط جرئتش رو نداشتم سراغت رو بگیرم." گریه‌ام گرفت. تند با گوشه روسری خیسی چشم‌ها را خشک کردم. گفت: "ولی حالا که دیگه خبری از شوهر موهر نیست، میخوام برگردم به شادترین روزهای زندگیم، کنار بهترین رفیق عمرم." رویم را برگرداندم و گفتم: "خب حالا..." نشست پشت فرمان. گفت: "فقط الان یه مسئله‌ای هست. نمیدونم بهتره برای یک بازگشت شکوهمند، با یه شانسون فرانسوی شروع کنیم یا یکی از اون انگلیسی‌هاش؟" شیشه را پایین کشیدم و گفتم: "دلم لک زده واسه یه Abba ی درست‌حسابی." سر کلاهدارش را پایین آورد و محتویات داشبورد را زیر و رو کرد و بالاخره دستش با یک کاست قدیمی بیرون آمد. نوار را توی ضبط گذاشت، صدا را زیاد کرد و گاز زد. 
دوباره بعد از چهل سال، ما دو نفر بودیم. پیرزن‌هایی زهوار در رفته که هیچ شباهتی به آن دخترکان خوشبررو و زبر و زرنگ گذشته نداشتند. با سرعت توی خیابان حرکت می‌کردیم و باد پرهای کلاهمان را تکان میداد و با انگلیسی مندرآوردیمان، با خواننده روزهای خوش میخواندیم: 
I've been cheated by you since I don't know when
So I made up my mind, it must come to an end…


این مقاله قبلا در 5امین شماره هفته‌نامه کرگدن در تاریخ 4 خرداد 95 منتشر شده است.

نویسنده
آنالی اکبری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
آنالی اکبری آنالی اکبری 1189 خواننده / 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1336 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 11 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.