بخونید، خونده بشید!
تنهایی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
رضوان مشاهری فرد رضوان مشاهری فرد

متولد ۱۳۵۵. شهر تهران. دانشجوی دکترای رسانه و روزنامه نگاری.

دنبال کن
تنهایی
8 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
تنهایی

هوای برفی و سرد.. خیابونای تهران توی این روزها شلوغ و پرهیاهو میشه....حالا بدتراینکه... روز پنج شنبه  آخرهفته‌ای هم هست.... برف می‌باره.. ریز... ریز... من از دانشگاه به خونه برمی‌گردم.. کلاس‌های پشت سرم هم کل انرژیم رو گرفته...خیابان ظفر شلوغ .. و ادم‌ها که توی برف وسرما به هم تنه می‌زنند...همه عجله دارند...راستش هنوز برام مشخص نیست که چطوریه که با یک قطره ریزش برف و باران همه چیز بهم می‌ریزه... و باعث میشه که گاهی آدم‌های این شهر شلوغ مثل زامبی ها برخورد کنند... !!!! هنوز تعجب می‌کنم که چرا این همه از باران و برف برای آدم ها نفرت انگیز شده......من ولی عجله ای ندارم..سعی می‌کنم از کنار حرکت کنم .. که به کسی تنه نزنم.. برای من خسته و تنها این بارون بیشتر مث قرص مسکن هست ترجیح میدم که ازش لذت ببرم تا اینکه بخام بدو بدو کنم ...!!!

به ایستگاه مترو شریعتی که می‌رسم ...سعی می‌کنم که سرازیرشوم پایین... توی لابی مترو شلوغی موج میزنه... میان همهمه جمعیت سوار مترو می‌شوم.. قیافه آدم‌ها درمیان جمعیت دیدنی هست.. همه اخمو.. همه عصبی... اما با این حال همه همدیگر را فشار می‌دهند که سوار واگن شوند.. من یک گوشه واگن پشت به در راننده رو انــتخاب می‌کنم و می‌ایستم.. درمیان همهمه جمعیت، سرو صداهای دستفروش‌ها و حرف ها و غرغرهای همه مسافران، دخترجوانی کنار من ایستاده و پشت به درراننده مشغول خواندن کتاب.... کنجکاویم گل می‌کند.. راستش هیچ وقت درمورد کتاب نمی‌توانم خودم را کنترل کنم..... وقتی کسی می‌خواند یا مشغول می‌شود .. ناخودآگاه به سمتش کشیده می‌شوم.. متوجه می‌شود که کنجکاو شده‌ام به من نگاه می‌کند و لبخند می‌زند.. و همین دونگاه.. کافی است برای شروع یک ارتباط جالب که تا وقتی که من خط مترو رو تعویض کنم به سمت ایستگاه امام خمینی، ادامه پیدا می‌کند.. راجع به کتابش با هم صحبت می‌کنیم .. نام کتابش " دخترکوروش " است و راجع به زندگی ملکه ایران " آتوسا" نوشته شده... خیلی برایم جالب می‌شود.. این که یک نفر توی این هیاهو.. به کتاب و مطالعه علاقه مند است و به جای غر زدن.. داد کشیدن و  حرافی‌های بیخودی، مشغول مطالعه است.. می‌گوید که کتاب را هدیه گرفته.. خوانده... بعد با خنده ..می‌گوید که کتاب را تمام کرده و حالا که من علاقه مند هستم حاضر است آن را به من هدیه بدهد.. از تعجب شاخ درمی آورم!!! یعنی واقعاٌ دراین دوره زمانه بی عاطفگی و بی مهری و سردی روابط آدم‌ها چنین انسان والایی یافتنش سخت است.!!!. با هم صحبت می‌کنیم. اول قبول نمی‌کنم.. اما او اصرار دارد که این کتاب را خوانده و دوست دارد آن را به دست کس دیگری بسپارد.. راستش خودمم هم دارم پرواز می‌کنم ... از او می‌خواهم برایم به یادگار درصفحه اول کتاب یادداشتی بنویسد.. از توی کوله پشتی خود خودکار بنقش قشنگی درمی‌اورد و درصفحه عنوان کتاب برایم می‌نویسد: تقدیم به دوست مترویی... با مهر... بعد از من قول می‌گیرد که کتاب را بخوانم و بعد که خواندم آن را به کس دیگری هدیه بدهم.. دوست دارد که این کتاب و تاریخ زنان ایران زمین دست به دست بگردد.. ازایده خلاقش خوشم میاید.. مترو به ایستگاه که می‌رسد..با هم دست می‌دهیم و می‌گویم: خوشحال شدم.. لبخند قشنگی میزند که تمام صورتش رو روشن می‌کند و می‌گوید: من هم همینطور....... دست برایم تکان می‌دهد.. و با انگشت اشاره اش به من تاکید می‌کند: قول دادی!!!

توی شلوغی و بلوا.. درفشارجمعیت.. کتاب به دست از واگن خارج می‌شوم .. مترو به راه میفتد اورا می‌بینم که کنار پنجره دست برایم تکان می‌دهد.. مات مانده‌ام.. روی یک صندلی می‌نشینم .. هنوز رفتاردخترجوان برایم باورکردنی نیست... کتاب را میگذارم توی کیفم... عین یک چیز با ارزش.. کنارجزوات دانشگاهم.. اینها دنیای من هستند فعلا...

 به خانه که میرسم علیرغم خستگی بسیار زیاد..شروع میکنم به خواندن کتاب.. و تازه میفهمم که چه کتاب با ارزشی است..کشش عجیبی دارد.. کتاب  راجع به اولین زن ایرانی.. اولین استاندار ایرانی.. زنی جنگجو.. زنی شجاع.. زنی با درایت و باهوش.. آتوسا.. همسرداریوش.. دخترکوروش.. که به مقام بالایی در ایران می رسد.. سختی ها و مشکلات را چگونه پشت سر میگذارد.. بعد یاد بحثم با دخترجوان در مترومیفتم.. کاش حداقل نامش را میپرسیدم.. بعد کتاب به دست به فکر میروم.. اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که درمیان خانواده ها چقدر به سریال " حریم سلطان" پرداخته می شود که ماجرای زنی به نام " خرم" است.. که از کنیزی به مقام ملکه سرزمین عثمانی می رسد. بعدش خجالت میکشم!!!! ازکی؟؟؟ اول از همه از خودم.... خودمان در میان تاریخ خودمان چنین زنی را داشته ایم.. پس چرا هیچ وقت به او نپرداخته ایم؟؟!! هرچه کتاب را بیشتر میخوانم.. بیشتربه متن و ساختار و داستان جذب می شوم... آنطور که تا شب نشده زندگینامه " آتوسا" تمام شده و شب هم به نیمه رسیده.. آتش بخاری اتاقم را کم می‌کنم و چشمم میفتد به شعله های آبی رنگ بخاری..خیلی قشنگن.. احساس آرامش غریبی دارم....

روزخوبی رفته.. حداقل علیرغم خستگی بسیارزیاد از شلوغی.. ترافیک وسروصدا و .. به یـک چیز جدید دست یافته ام.. ماجرای یک زندگی جدید..  اما یک مشکل هست....

حالا من این کتاب را به چه کسی بدهم؟؟؟ دراین چرخه به دست چه کسی بدهم تا او لایق درامانت باشد... من قول دادم.. قول دادم که این اثر را هدیه بدهم به کس دیگری.. اما به کی.....؟؟؟!!! به یک دختر تنهای دیگه؟؟؟

نویسنده
رضوان مشاهری فرد
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
5 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
img-content
15 دقیقه مطالعه / 3 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.