بخونید، خونده بشید!
دانشگاه بهتره یا صافکاری اوساحسن؟
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
علی لشنی زند علی لشنی زند

نفر اول جشنواره دانشجوئی فرهنگی هنری ققنوس لرستان در فروردین 1396

دنبال کن
دانشگاه بهتره یا صافکاری اوساحسن؟
11 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
دانشگاه بهتره یا صافکاری اوساحسن؟

خیلی خوشحال بودم. بعد از کلی درس خوندن وقتش رسیده بود، نتیجه‌ا‌ش رو ببینم. مهرماه چهار سال پیش بود.

از هیجان زیاد، یادم رفته بود برای ثبت‌نام باید عکس سیاه‌سفید بگیرم یا عکس رنگی. برای همین، هم عکس رنگی گرفتم، هم عکس سیاه‌و سفید!

چنان خوشحال بودم که از فیش تلفن همسایه، تا مدارک ابوی‌مادرم رو از مهدکودک‌گلها، تا دانشگاه فرنگیش، جمع کردم و از هر کدوم چند کپی گرفتم، همه رو زیر بغل گذاشتم و راه افتادم.

باورم نمی‌شد علی کوچولو اونقدر بزرگ شده که حالا خودش می‌تونست روی پاهاش بمونه و به تنهایی تو دانشگاه ثبت‌نام کنه.

همه‌ی مدارک رو آماده کردم و تنها، شهریه‌ی ناقابل کم بود که خدا لطف کرد و دایی محسن رو، پیش خودش برد تا ارثیه‌اش به جیب دانشگاه سرازیر شه.

تقریبا تمام راه خونه تا دانشگاه رو پیاده رفتم. چون ترسیدم وقتی از پدرم بخوام که منو به دانشگاه برسونه ممکن بود لج کنه و بهانه‌ای دستش بیاد تا قضیه‌ی دانشگاه رفتن من به کل منتفی شه.

تا هوا دو درجه اینور و اونور می‌شد می‌گفت:

ـ برو در مغازه اوساحسن صافکاری یاد بگیر، دو روز دیگه مثل خر تو گل نمونی.

اما گاهی اوقات که به خونه‌ی باجناقش می‌رفتیم، من رو کنار دستش می‌نشوند و مدام به همه می‌گفت:

ـ پسرم داره میره دانشگاه مهندس شه. اگه نفرستمش دانشگاه، معتاد میشه یا باید بشه پادو و گوش‌فرمون بقیه.

وقتی به دانشگاه رسیدم، انگار وسط جزایر اونور آبی بودم.

اول فکر کردم اشتباه اومدم، وقتی تابلوهای دانشگاه رو بالای ساختمون‌ها دیدم فهمیدم درست اومدم.

فقط ساختمون که نبودند! مثل هتل‌های پنج ستاره. قد کشیده. پارک وسط محوطه رو که دیدم از خدا تشکر کردم که بین این همه دانشگاه، قسمت من، این دانشگاه شد. نیمکت‌های وسط پارک، جون می‌داد برای درس خوندن.

از کنار هر دانشجو و کارمندی که رد می‌شدم مشخص بود که عطرهایی که زدن، همگی اصل و اقوام‌شون از فرنگ براشون خریدن.

بیشتر از همه‌ی این‌ها نظم دانشگاه مجذوبم کرد.

حراست دانشگاه فقط به اساتید اجازه می‌داد که ماشین‌ها رو داخل محوطه بیارند. پارکینگ دانشجوها جدا بود.

شش دستگاه اتوبوس برای حمل نقل دانشجویانی که وسیله نقلیه نداشتند. ساختمان ورزشی هم مجهز بود. از سالن غذاخوری بوی تخم‌مرغ تا چلو و خورش و مرغ به مشام می‌رسید. تنها چیزی که کم داشت، زیرانداز و پتو بود تا من قید خونه‌مون رو بزنم.

هر چند قدم، یک کاغذ روی دیوار چسبونده بودند و روی اون هم نوشته بود: به طرف ثبت‌نام.

یکی یکی کاغذها رو با چشم دنبال کردم تا رسیدم به اتاق ثبت‌نام.

انگار تمام مسئولان‌ دانشگاه، فقط منتطر من بودن تا ثبت‌نام کنم. وقتی پرونده‌های زیر بغلم رو دیدن، هر کدوم از اون‌ها صِدام می‌کرد و پرونده‌ها رو نگاه می‌کرد و با اون خودنویس گرون‌ها یک امضای باکلاس زیرش می‌انداختند.

اونقدر تحویلم گرفتند که خجالت ‌کشیدم توی اتاق بمونم. آخرین باری که کسی اینقدر تحویلم گرفت، وقتی بود که تازه به دنیا اومده بودم و پدر و مادرم منو از بیمارستان گرفتند.

هر کارمندی که امضا می‌کرد، می‌گفت:

ـ خب آقای زند، از اینجا برو پیش آقای فلانی در اتاق بمانی، تا کارت راس و ریس بشه.

آخر حرف‌هاش هم لبخند ملیحی می‌زد و از جا نیم‌خیز می‌شد تا از اتاق کاملا خارج شم.

اون روز برای ثبت‌نام حدودا بیست اتاق پاس‌کاری شدم اما در هر اتاق فقط یکی دو دقیقه معطل ‌شدم، تازه اونقدر از آدم عذرخواهی می‌کردند که ((ببخشید معطل شدی آقای زند عزیز.))

تقریبا اواخر مراحل ثبت‌نام بود که باید پیش آقای حیدرپور می‌رفتم.

ظاهرا تنها کسی که با پارتی بازی وارد دانشگاه شده ‌بود، همین آقای حیدرپور بود. چون دوستم گفته بود که برادر همین آقای حیدرپور، رئیس نمیدونم کجای دانشگاه بود و هم این‌که تنها کارمندی که کت‌و شلوار نپوشیده بود، ایشون بودند.

فکر کنم بنده‌ی خدا، بیکار بوده و برادرش که رئیس بوده، دلش به حالش سوخته و اونو استخدام کرده. برخلاف بقیه اخلاق گند و خشکی داشت. حتی یک کلمه هم حرف نزد. فقط یک امضا زد و برگه‌هام رو تحویل داد.

فقط یک اتاق دیگه مونده بود که باید می‌رفتم تا برنامه هفتگی‌ام رو تحویل بگیرم.

وارد اتاق شدم. آقای احمدی و آقای بهلولی پشت میزهاشون نشسته بودند.

به محض ورودم به اتاق، آقای بهلولی سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد، به طوری که فکر کردم حتما یکی از پسرهای عمو محمدم باشه. اما اون یکی آقای متشخص و کت و شلواری که پشت میز پایینی بود، اصلا سرش رو از کامپوتر جلوش بلند نکرد. به طرف آقای بهلولی رفتم و برگه‌هام رو روی میزش گذاشتم. وقتی برگه‌ها رو دید گفت:
ـ آقای زند خیلی مخلصتیم. آقا علی شما رشته‌ی حسابداری ثبت‌نام کردی باید بری پیش آقای احمدی.

برگه‌هام رو برگردوند و دوباره گفت:
ـ خوش‌اومدی. موفق باشی.

به یک متری آقای احمدی رسیدم، اما هنوز چشم از کامپیوترش برنداشته بود. انگار چشماش روی صفحه‌ی کامپیوترش قفل شده بود.

یکی دوبار صداش کردم تا بلاخره گفت:
ـ بفرما!

گفتم:
ـ منو فرستادن اینجا تا برنامه‌ی هفتگی‌ رو ازتون بگیرم.

از بالای عینک‌هاش نگاهی تند به من کرد و ابروهاش رو گره زد. این بار چشماش به من قفل شد بعد یکهو ترکید و گفت:
ـ برنامه‌ی هفتگی؟؟؟ مگه اومدی ثبت‌نام مدرسه.

جوابی نداشتم و نفسم بالا نمی‌اومد. بعد اسمم رو در کامپیوترش ثبت‌ کرد و دو کاغذ از دل و روده‌ی کامپیوترش بیرون آورد. دوباره از بالای عینک نگاه کرد و گفت:
ـ به این میگن چارت تحصیلی، به این یکی هم میگن برگه‌ی انتخاب واحد،  نه برنامه هفتگی.

دوباره پرسید:
ـ دیپلم چه رشته‌ ای بودی؟ معدلت چند شده؟

سینه‌ام رو بالا گرفتم و صدام رو کلفت کردم و با اعتماد به‌نفس گفتم:
ـ رشته تجربی بودم و معدلم هفده شده.

مثل دفعه‌های قبل از بالای عینک به من زل زد و گفت:
ـ بعد یک ماه اومدی انتخاب واحد؟ بیا شانزده واحد برات انتخاب واحد کردم. اینم برگه‌ی انتخاب واحدت. حواست باشه اینجا مدرسه نیست. اگه نمره کم بیاری باید دوباره درس رو برداری و منم هیچ کمکی نمی‌تونم بکنم. امروز هم دوشنبه‌س، پنج دقیقه دیگه هم کلاس ریاضی داری. زود برو ساختمان روبه رو، سر کلاس.

برگه‌ها رو روی میز گذاشت و منم برگه‌ها رو از دست میزش گرفتم.

از آقای احمدی خداحافظی کردم. بدون اینکه چشمش رو از کامپیوتر بلند کنه سرش رو تکون داد و فقط این آقای بهلولی بود که گفت به سلامت عزیزم، موفق باشی.

از اتاق بیرون اومدم. چنان هیجان داشتم انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش آقای احمدی غرورم رو ترکونده بود.

اصلا عین خیالم نبود و در بین راه فقط چشمام روی برگه‌ی انتخاب واحد و چارت تحصیلی (یا همون برنامه هفتگی) بود و به این فکر می‌کردم شانزده واحد درس انتخاب کردم. ای کاش زیاد سخت نباشند، تا من مجبور باشم یک‌بار دیگه درس رو انتخاب کنم. وگرنه باید دعا می‌کردم اون یکی دایی‌ هم دنبال دایی محسن بره.

به سالن روبه‌رو رسیدم. سمت راست سالن، یک تابلو بزرگ زده بودند. اول فکر کردم، روی تابلو، قیمت بورس و سهام رو زده باشند. جلوتر که رفتم دیدم تابلو مربوط به ساعت کلاساست.

وسط سالن یک ساعت بزرگ زده بودند، دقیقا مثل ساعت‌های داخل ایستگاه راه‌آهن.

کلاس رو پیدا کردم و چند دقیقه منتظر موندم. هیچکس به جز من داخل کلاس نبود. انگار همه‌ی دانشجوها، هم منتظر اومدن من بودند. چند لحظه بعد دختر جوانی هم سن و سال خودم وارد کلاس شد و پرسید: سلام، ببخشید کلاس ریاضی اینجاس؟‌

گفتم بله.

اولین بار بود که با دختر هم سن و سالم داخل یک کلاس درس نشسته بودم.

مدام از انعکاس شیشه‌ی تلفن‌همراهم، استفاده می‌کردم تا بتونم موهام رو مرتب‌ کنم.

یکی یکی دانشجوها اومدند و بعد از همه‌ی دانشجوها، زن جوانی وارد کلاس شد و پشت میز استاد رفت.

جلوی جایگاه استاد، دانشجویی با ماژیک نوشته بود (جا استادی). اونقدر خندیدم که تمام خستگی‌ها از تنم بیرون رفت.

انگار برنامه‌ی هفتگی رو طبق میل من چیده بودند.

اولین کلاسم، ریاضی بود و منم چون عاشق و دل‌سوخته‌ی ریاضی بودم، از استاد ریاضی بیشتر جلوی‌ تابلو بودم و بیشتر وقت کلاس رو من تمرین حل می‌کردم. به طوری که بعدا اعتراض همه‌ی دانشجوها بلند شد.

اولین روز دانشگاه عالی گذشت. داخل برنامه‌ی هفتگی نوشته بود فردا اصول حسابداری با آقای حیدرپور.

خدا خدا می‌کردم ای‌کاش فردا استاد همون حیدرپور رئیس باشه، نه برادرش که فقط امضا زدن بلد بود.

صبح روز بعد، داخل کلاس اصول حسابداری نشسته بودم. سه پسر هم‌سن بودیم و حدودا چهل دختر (شاید هم بیشتر) از هفده ساله بگیر تا پنجاه ساله.

زهی خیال باطل....

حیدرپور وارد کلاس شد و بی این‌که به دانشجوها نگاه کنه به پشت میز (جا استادی) رفت.

هنوز توی شوک بودم که فورا ماژیک‌هاش رو به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد.

نفمیدم چی شد که دو دقیقه‌ای همه‌ی تابلو رو سیاه کرد. همونطور فقط داشتم به اعداد و نقاشی‌هاش نگاه می‌کردم.

وقتی متوجه من شد گفت: چیه آقای زند ، هنگ کردی؟

گفتم اره آقای حیدرپور اصلا هیچی نمی‌فهمیم.

پوزخند نرمی زد و گفت: میدونم. چون رشته‌ات تجربی بوده و حسابداری نخوندی برات قابل درک نیست. اما مطمئنم نمره‌ خوبی می‌گیری چون معدلت بالا بوده و از شخصیتت معلومه دانشجوی خوبی هستی.

حرف‌هاش رو باور نکردم چون واقعا هیچی از مطالب درک نکردم. فقط هرچه روی تابلو نوشته بود من هم در دفترم نقاشی می‌کردم.

بعد از کلاس تازه متوجه شدم که این آقای حیدرپور، ‌روز ثبت‌نام، توجه زیادی به اسم من نکرد. اما حالا هم اسم من یادش بود هم میدونست تجربی بودم و هم این‌که معدلم بالا شده.

اونجا بود که فهمیدم با پارتی استخدام نشده. چون هوش فوق‌العاده‌ای داشت. تمام جزئیات رو یادش بود و هر چه عدد روی تابلو بود، بدون استفاده از ماشین‌حساب جمع می‌کرد. تا یکی از دانشجوها روی ماشین‌حسابش به دنبال دکمه‌ی جمع می‌گشت، آقای حیدرپور جمع حاصل چندین رقم بزرگ رو از حفظ می‌نوشت.

وقتی که به ندرت از ماشین‌حساب استفاده می‌کرد، به ماشین‌حساب نگاه نمی‌کرد. ماشین‌حساب رو توی دست چپ می‌گرفت و در حالی که چشماش فقط اعداد روی تابلو رو می‌دید با دست راست، تق تق تق، سریع اعداد رو وارد می‌کرد.

(روانشناسی‌ آقای حیدرپور هم عالی بود. چون نمره‌ی آن درس‌، نوزده شد.)

روز بعد با استاد تاجی درس حسابداری دولتی داشتم. از اسمش مشخص بود از استادهایی است که به قول معروف، حسابداری توی مُشتِشه.

تعادل بین دانشجوها در کلاس تاجی بهتر شد. حدودا ده پسر و سی دختر.

خیلی از دخترها سر کلاس آقای تاجی حضور نداشتند و برعکس پسرهای بیشتری توی کلاس حسابداری دولتی نشسته بودند.

آقای تاجی وارد کلاس شد. دو متر قد داشت. هیکلش بیشتر به ورزشکاران المپیکی نزدیک بود.

اول حضور و غیاب کرد. اسم هر که رو می‌خوند چند دقیقه با او صحبت می‌کرد. یا وسط حل تمرین، از خاطره‌ی جالبی برامون تعریف می‌کرد. بیشتر حرف‌هاش رو که گوش می‌دادی انگار استاد روانشناسی و جامعه شناسی بود.

در این دو ساعت که با او کلاس داشتیم، دو صفحه می‌نوشتیم و بیشتر شنونده‌ی خاطرات آقای تاجی می‌شدیم. از دوره‌ی ژوراسیک ها و دایناسورها حرف‌ میزد تا به معایب و مزایای تکنولوژی در قرن بیست و یک می‌رسید.

در کل عمرم فقط چند نفر مثل آقای تاجی باسواد، به‌روز و سخنران دیده بودم. یکی خود آقای تاجی، یکی معلم فیزیک دبیرستان، یکی هم در اقوام داشتیم که نوه‌ی پسرعموی بابای پسر دایی‌ام می‌شد. البته همیشه به همه گفته بودم که فلانی پسرعموی حق‌ام است.

***

حدودا چهار سال گذشت. در این چهار سال به اندازه‌ی چهل سال پیرتر شدم و به اندازه‌ی چهارصد سال از شاگرد اوسا حسن عقب افتادم.

شاگرد اوساحسن دیپلمش رو هم به زور مدارس شبانه و روزانه و چی و چی و چی گرفت اما حالا یک وضعی بهم زده که بیا و ببین...

هر وقت هم که به صافکاری نمی‌رفت، توی بنگاه، ماشین خرید و فروش می‌کرد.

حالا من باید با کارمندهای دانشگاه هر ترم سر و کله بزنم که این همه سرویس اتوبوس، چرا باید هر دفعه نیم‌ساعت منتظر باشیم یا سالن غذاخوری چرا فقط بوی  غذای خوب رو پخش می‌کنه . این اواخر هم،‌  آی داد، آی بیداد، استاد جلالی رو عوض کنید، چون اصلا سر کلاس نمی‌اومد، وقتی هم که تشریف خودش رو می‌آورد همش در حال صحبت کردن تلفنی با وزیر امور اقتصاد بنگلادش یا رئیس جمهور ازبکستان بود. گهگاهی که تلفنش خاموش بود سر کلاس، تمام اساتید و دانشجوها رو مسخره می‌کرد. انگار ایشون دانای کل بودند و بقیه مجیدجان.

به هر دری زدیم باز نشد، به هر کارمندی که دست دادیم، به پشت دستمون زد.

با بقیه دانشجوها تصمیم گرفتیم که با آقای حیدرپور صحبت کنیم شاید بتونه کاری کنه.

وقتی همه‌ی دانشجوها دسته جمعی رفتیم پیش آقای حیدرپور و ماجرا رو تعریف کردیم، طبق عادتش، بدون اینکه صحبت کنه، پشت میز کامپیوترش نشست و استاد درس رو جابه جا کرد. و ما چقدر برای خودمون افسوس خوردیم که چرا ترم‌های قبل پیش آقای حیدرپور نرفتیم و چقدر برای دانشگاه افسوس خوردیم که چرا مثل آقای حیدرپور در دانشگاه نیست...

اکثر کارمندها و استادان، خودشون رو پشت نقاب کت‌وشلوارشون پنهان کرده بودند و به فکر خودشون بودند.

و امثال آقای بهلولی و اقای حیدرپور نقاب نداشتند و چندین سال با همون ماشین خودشون، بدون نقاب به دانشگاه اومدند تا به قول خودشون مستهلک شد.

و اون شانزده واحد روز اول که چند ماه من رو عقب انداخت. به قول خودشون اگر طبق چارت ترم اول هفده واحد برای من درس برمی‌داشتند الان مجبور نبودم به خاطر یک‌واحد، یک ترم اضافه بمونم.

حال ترم آخرم و ترم آخر بودن مزایای خیلی خوبی برای دانشجویان داره، برای من که خیلی خوب بود.

چون فقط دو روز در هفته کلاس دارم. اون یکی استاد هم چنان دوران ژوراسیک را برامون توصیف و تعریف کرده که انگار خودم یکی از اون دایناسورهای پرنده‌ام. تموم حرف‌هاش رو حفظ بودم، چون هر ترم همون خاطرات رو برامون تعریف می‌کرد. برای همین کلاس اون استاد نمی‌رفتم.

شش روز در هفته با ماشین پدرم، مسافرکشی می‌کنم.

واقعا چی از این بهتر ؟؟؟؟

نویسنده
علی لشنی زند
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
علی لشنی زند علی لشنی زند 9 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.