بخونید، خونده بشید!
در ستایش شهرها
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
پدرام بهروزی پدرام بهروزی

نویسنده، مترجم و مقاله‌نویس

دنبال کن
در ستایش شهرها
7 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
در ستایش شهرها

توی مترو، کودک سرش را از روزنامه‌ی پدرش بالا آورد و پرسید: «بابا، این چیه؟ بی‌روت چیه؟» پدرش تصحیح کرد: «بِیروت.» کودک تکرار کرد: «بیروت.» بعد گفت: «بیروت یعنی چی؟» پدرش گفت: «نمی‌دونم. اسم یه شهره.»

*

چند وقت پیش با اکیپی از دوستان به فوشه رفتیم. فوشه روستایی است نزدیک قلعه رودخان در گیلان، محصور میان دیوارهای بلندی از کوه‌های پر درخت. جنگلی آنجا هست و میان جنگل رودخانه‌ی پرآبی است که از سرچشمه‌ای نامعلوم به روستا سرازیر می‌شود. در جنگل، شش ساعت که پیاده بروی به غار خون می‌رسی. محلی‌ها می‌گویند درون غار چشمه‌ای است که از زیر آن خون می‌جوشد و بالا می‌آید. از یک پسر محلی پرسیدم: «خون واقعی؟» گفت: «خون واقعی.» اما بلافاصله گفت: «ولی من نمی‌دونم. اگه بخواید می‌برمتون خودتون ببینید.» نرفتیم، اما در جنگل به اندازه‌ی یک ساعت پیش رفتیم، هوا دم بود و عرق کرده بودیم. از کنار درخت‌هایی گذشتیم که صد، دویست، هزار ساله بودند. تنه‌شان را اگر بغل می‌کردی دست‌هایت به هم نمی‌رسید و یکی دو تا درخت بود که از فرط کهولت ترک خورده بودند و صدای پوکی می‌دادند. همه جا بوته‌های بلند سرخس و تمشک وحشی بود و ما راه پاخورده‌ی باریکی را که میان آنها بود می‌رفتیم و دوراهی‌ها را به سمتی می‌پیچیدیم که نزدیک‌تر به رودخانه بود. از اسطبل‌های متروکه‌ای گذشتیم که استراحت‌گاه دام‌ها در فصل سرما بود و چاله‌های عمیقی دیدیم که جویندگان گنج کنده بودند. روی پلی ساخته شده از تنه‌ی دو درخت و تکه‌های کوچک چوب نشستیم و چای خوردیم و رنگ چای لابلای رنگ سبز و قهوه‌ای جنگل بیشتر به چشم می‌آمد. رودخانه از زیر پایمان می‌گذشت و صدایش دائمی بود. صدایی که می‌گویند انسان را دیوانه می‌کند یا او را به این فکر می‌اندازد که خودکشی آنقدرها هم سخت نیست. پایمان را در آب فرو کردیم و روی سنگ‌های سرد و لیزی گذاشتیم که ما را پس می‌زدند و ایستادن روی آنها محال بود. سفری رویایی بود. شب را در روستا ماندیم. از خانواده‌ای محلی ویلای تمیزی اجاره کردیم که دو اتاق خواب داشت و پنجره‌اش به مزرعه‌ی چای‌ای باز می‌شد که از شیب کوه بالا می‌رفت. کتری را روی منقل گذاشتیم و چای بهاره‌ی نوبر دم کردیم. شام خوردیم و از تلویزیون کوچک ویلا، با آب و تاب، فوتبال نگاه کردیم. وقتی همه خوابیدند، من بیرون رفتم و روی کاناپه‌ی کهنه‌ای در ایوان نشستم و به تاریکی چشم دوختم. باد سردی می‌وزید اما سردم نبود. راحت و بی‌خیال بودم. شهر و هیاهویش از من دور بود. به آسمان نگاه کردم و به ستاره‌های کوچکی که اشکال نامنظمی با هم می‌ساختند. به درخت‌ها و کوه‌ها نگاه کردم که تاریک‌تر از آسمان بودند و رد شدن نور چراغ‌های روستا را از لابلای شاخه‌های جنبنده در باد دیدم که شبیه موجودات ترسناکی می‌شدند که از اعماق جنگل بیرون آمده بودند. فکر کردم دوست دارم همین جا بمانم، همین جا زندگی کنم، و همین جا بمیرم. اما چیزی من را به شهر باز می‌خواند. به شهری که خانه‌ام آنجا بود.

*

از شهرنشینی ما هزاران سال می‌گذرد. خوی شکارگری‌مان، خوی دنبال مراتع گشتن‌مان در طول فصل‌های سال، دیگر در ما نیست. دست کم نه در مایی که در شهر زندگی کرده‌ایم. یکجانشینی برگزیده‌ایم، زیرا امنیت می‌خواستیم. امنیت از عبور از راه‌های صعب‌العبور، از خطر مردن جایی به جز رختخواب. شهرها، کنار هم زندگی کردن، ساختن خانه‌های مقاوم در برابر سرما و بادها و باران‌ها، به ما امنیت بخشیدند. این گونه نماند. شهرها بزرگ شدند و مشکلات جدیدی برایمان تراشیدند که حالا باید آنها را رفع و رجوع کنیم. قوز بالا قوز. اما همچنان برایمان تداعی‌گر جریان زندگی‌اند، تداعی‌گر مهم‌ترین دغدغه‌مان: خانه، امنیت.

*

کودک پرسیده بود: «بیروت یعنی چی؟» از خودم پرسیدم: قاهره یعنی چی؟ هرات، کابل، دمشق، تنجیر، استانبول، بوینوس آیرس، لیما یعنی چی؟ پرسیدم: تهران یعنی چی؟ خرمشهر یعنی چی؟ اسم شهرها در ذهنم جاری می‌شدند و دیدم برایم مهم نیست معنی‌شان چیست. فهمیدم برای عشق ورزیدن به یک شهر لازم نیست آن را ببینم، کافی است نامش را زیر لب تکرار کنم: «بیروت، بیروت.» و ببینم که چطور نام‌شان من را با خود می‌برد. و ببینم که عاشق شهرهام. شهرهای خودخواه زیبای ستمگر که ما را بی‌آن که بخواهیم، شبیه خودشان می‌کنند.

 

همه جا را به دنبال عشقی جدید پیمودیم
اما نیافتیمش.
شراب از همه‌ی تاکستان‌ها سر کشیدیم
اما سرخوش نشدیم
و به دنبال جایگزین درآمدیمجایگزین بیروت کبیر
بیروت خوب
بیروت زلال
نیافتیم آن را.
بازگشتیم و بوسه بر زمین زدیم
بوسه بر سنگ‌هایش که شعر از آن جوانه می‌زند.
و تو را در آغوش گرفتیم
سبزه‌زار و پرندگانت را
آفتاب و خیابان‌های ساحلی‌ات را
و چون دیوانگان بر عرشه کشتی‌ای غرق شده گریستیم
تو تک هستی بیروت، چون تو در جهان نیست.

 

نزار قبانی

نویسنده
پدرام بهروزی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
امیرحسین خالقی امیرحسین خالقی 11 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
4 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.