بخونید، خونده بشید!
شاهپری خانم
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
شرمین نادری شرمین نادری

کارشناسی ارشد تصویرسازی از دانشگاه تهران، نویسنده و تصویرگر، نویسنده مطبوعات از سال 1381 در چلچراغ، روزنامه اعتماد، مجله کرگدن و... نویسنده کتاب‌های خانجون و کوچه پریون، قمر در عقرب، ماه گرفته‌ها، تلخ وشیرین بلدیه، اشرف جان و رویاهای شهریور، فدایت شوم ورویای تهران و...

دنبال کن
شاهپری خانم
13 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
شاهپری خانم

بخش اول :
مامان بزرگ زمستان که می شد توی اتاق مهمان خانه،درست کنار میز نهارخوری بزرگی که صندلی های مخملی آبی زبر داشت،کرسی پهن می کرد.کرسی در حقیقت میز مربع کوچکی بود که خدا می داند از کی توی انباری خانه مامان بزرگ مانده بود، پاهایش لق بودند و رنگ و رویش رفته بودند و زیر آن لحاف گنده کرسی که از شدت سنگینی نمی شد بلندش کرد،هر لحظه داشتند پهن زمین  می شدند.
 مامان بزرگ خودش اما کرسی دوست نداشت،همیشه گرمش بود،خودش را باد می زد و روی میز شربت به لیمو می گذاشت و شب های یلدا که ما می رفتیم زیر کرسی هول هول از جایش می پرید و می آمد که ببیند به قول خودش کرسی ما را نگرفته   باشد.
بعد اما نرسیده به کرسی یادش می افتاد که منقل کرسی برقی است و این یکی با آن یکی فرق دارد و بعد پایش شل می شد و روی همان مبل های سورمه ای زبر که پای آدم را ازروی لباس هم خراش می داد می نشست و می گفت نمیرید. این را که می گفت مامان توی گوشمان می گفت یادش افتاده به بچه پری خانم،همسایه پنجاه سال قبلشان که شبی زیر کرسی رفته بود آن دنیا. ما می گفتیم قصه پری خانم قصه پری خانم که مامان بزرگ می خندید و می گفت به درد شما نمی خورد و بعد هم یک سری قصه های دیگر ردیف می کرد که قصه پری خانم یادمان برود.
 همان زن مو سیاه توی آلبوم عکس که تور سیاه روی مویش داشت و لبش را سرخ سرخ کرده بود و اسمش در حقیقت شاهپری بود، مامان بزرگ می گفت شاهپری را در چهارده سالگی آورده بودند خانه شوهر با موی سیاه بافته و پیرهن ارمک مدرسه و جوراب های سفید زیر زانو. این قدر هول هول آورده بودند که حتی وقت نکرده بودند لباس عروسی برایش بخرند و موی سیاه بلندش را بچینند و با انبری که روی ذغال داغ می کردند برایش فر بزنند. انگار دختر بچه را از سرکلاس آورده باشند، گذاشته باشند دم در و رفته باشند.
شاهپری اما کم عقل نبود، مامان بزرگم می گفت زن پسرعمویش که شد یک دفعه ده سانت قد کشید، یک سال نشده لباس ژرسه به خیاط سفارش می داد و خودش برای شوهرش شال بافته بود و کلاه شاپوی سوراخش را رفو کرده بود.
مامان بزرگم بعدترفهمیده بود که شاهپری خانم از بچگی عاشق پسرخاله اش شده بوده و دوتایی تصمیم داشتند که فرار کنند به یک شهر دیگر و خدا می داند کی نامه هایشان را پیدا کرده بود و دختر را   سر صبح روز اول زمستان آورده بود خانه نامزدش و عروس را به نامزدش که البته پسرعمویش بود،تحویل داده بود. 
عقد را هم همان روز بسته بودند و لباس سفید مادرشوهر عروس هم به تن دختر زار زده بود ولابد یک نفر هم به پسرخاله که رفته بود سربازی تلگرافی زده بود وگفته بود چه نشستی که مرغ از قفس پرید.
پسرعموی شاهپری خانم اما اهل سوال و پرسش نبود،به زنش می گفت پری و صبح تا شب سر مغازه می نشست و حتی برای نهار هم خانه نمی آمد. بیست سالی از دختر بزرگتر بود و چندبار زن گرفته بود و همه زن هایشان جوان جوان مرده بودند. 
مامان بزرگم می گفت دستش سنگین بود وحتی گاهی مادرش را می زد اما هیچ وقت دست روی شاهپری بلند نکرده بود، این یکی را مثل دختربچه ای بزرگ می کرد انگار، برایش کتاب و دفتر می خرید و دستش را می گرفت و می برد خیاطی ارمنی سر بازار برایش پالتو سفارش میداد با دکمه های فرنگی مروارید نشان و جیبی که تویش دستمال سفید گلدوزی می گذاشتند.
لابد شاهپری خانم راضی بود از شوهرش، چند سالی خانه شوهر بود تا بچه‌دار شد، تازه سیکل گرفته بود و برای معلم شدن ثبت نام کرده بود که مامای مریضخانه درگوشش گفته بود که چندماهه باردار است. مامان بزرگم همان وقت سر دایی من باردار بود، یک روزی توی حیاط شاهپری خانم را دیده بود که گریه می کند، اما خیال کرده بود از ترس حاملگی است، سوال و پرسش نکرده بود، خودش حال و احوال نداشت، زنجبیل دم کرده بود که دل بهم خوردگیش کم شود، اما مادر شوهر شاهپری خانم گفته بود زنجبیل برای زن حامله ضرر دارد و قوری را توی باغچه خالی کرده بود. 
مامان بزرگم هم قهر کرده بود و آمده بود خانه خودشان وبعد هم بچه دار شده بود و نشده بود برود دیدن شاهپری خانم. بعد هم که دیدش اصلا نشناختش، زن کلی وزن کم کرده بود و موی سیاهش را چیده بودند و لبش ترک داشت و چشمش دودو می زد. بچه اش هم که آمد حالش بهتر نشد، هی گریه می کرد و بچه اش را زیر سینه نمی گرفت، شوهرش خیلی دکتر و دوا برایش آورد،آخرسر یک مامایی گفته بود بچه را بدهید دایه شیر بدهد که بچه گرسنه را آورده بودند پیش مادر بزرگ من، طفلک را شیر داده بود، این قدر که چیزی به دایی من نرسیده بود،همان جا مهر بچه افتاده بود به دل مامان بزرگم که چند هفته بچه را مثل بچه خودش نگه داری کرده بود....

بخش دوم :
بعد اما یک زنی را از ده آوردند کمک دست شاهپری خانم که شیر هم داشت، بچه خودش مرده بود و شوهرش زندان بود. بچه این ها را همین زن بزرگ کرده بود، بچه دومشان که آمد رفت ده و بچه خودش را هم آورد،شدند سه چهارتا، همه توی حیاط بازی می کردند. شاهپری خانم اما کاری به کارشان نداشت، می نشست کتاب می خواند،می خواست دیپلم بگیرد، بعد هم رفته بود امتحان داده بود و شاگرد اول شده بود، یک معلمی از وزارت خانه آمده بود دم خانه شان و به شوهرش گفته بود بگذارید ادامه تحصیل بدهد این نابغه است که گذاشته بودند. 
مادربزرگم می گفت شاهپری خانم رشته ادبیات می خواند، کتاب های داستان می خرید و برای مامان بزرگ من هم می آورد، بعد ارتباطشان کم شد و دفعه بعد که دیدش همان شب اول زمستان بود که دود کرسی بچه بزرگش را گرفته بود.
توی حیاط بلوایی بود آن شب، شاهپری خانم و بچه را بردند مریضخانه و بعد زن را تنها برگرداندند و گذاشتند گوشه اتاق، باز نصف شده بود، حرف نمی زد، مویش را تراشیدند و دوا و شربت به حلقش  می ریختند، دست آخر بردنش امین آباد و گفتند خل شده، مدتی بستری بود و برگشت. 
مامان بزرگ من که رفته بود خداحافظی دیده بود نشسته دارد موهای دختر کوچکش را می بافد، جواب سلام مامان بزرگم را داده بود اما تعارف نکرده بود بیاید توی اتاق بنشیند، مامان بزرگم همان طور سرپا خداحافظی کرده بود، گفته بود می رویم امیریه، اما شاهپری خانم سرش را بلند نکرده بود، مامان بزرگم می گفت دکترهای امین آباد به سر شاهپری خانم برق گذاشته بودند، جای سوختگی روی سرش معلوم بود،از صورتش فقط دوتا چشم سیاه مانده بود، مامان بزرگم خیلی گریه کرده بود.
 بعد اما شنیده بود که شاهپری خانم اسم خودش را گذاشته پری و دوباره شروع کرده به درس خواندن، دایی جان دیده بودش،برادر مامان بزرگم، درحیاط دانشکده ادبیات،سال ها بعد وقتی استاد دانشگاه بود.
دایی جان پرسیده بود آقای اختری خوبند، پری خانم گفته بود فوت کرده اند، بعد هم سلام رسانده بود به مامان بزرگ من و رفته بود سمت کلاس، دایی جان مانده بود که خداحافظی کند یا نه، دیده بود پری خانم دارد تند تند برمی گردد،صدای پاشنه کفشش روی کف پوش راهروی دانشکده بلند بود. پری خانم گفته بود به خانم بگویید تقصیر من نبود، دایی جان گفته بود چی ؟ پری خانم گفته بود بگویید به خدا گاز کرسی گرفته بودش و برگشته بود سمت کلاس و بی خداحافظی رفته بود.

نویسنده
شرمین نادری
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
like1K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1162 خواننده / 14 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.