بخونید، خونده بشید!
مثلث برمودا
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
مثلث برمودا
1633 خواننده / 7 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
like1K
img-content
مثلث برمودا

یا این کشتی با دماغه‌اش باید صاف بره توی دل یه کوه یخ یا باید خوراک مثلث برمودا بشه... . شک ندارم الان لاشه‌ی پیمان باد کرده... _دلم یه دزد دریایی یه چشمی‌‌می‌خواد که جای یه ساق پاش چوب کار گذاشته باشن و پهلو به پهلوی این کشتی لنگر بیاندازه و حمله کنه و نظم این اقیانوس رو به هم بزنه... . پیمان شنا بلد نبود... . _باید یه طوفان بیاد و بادبان‌ها رو مثل بادبادک بفرسته خال آسمون ... .  پیمان سکان زندگیش توی دست‌هاش نبود... _یا کف کشتی سوراخ بشه و لحظه لحظه به غرق شدن نزدیک‌تر بشیم... . نادر خواست که من و پیمان سوار این کشتی بشیم... برادر بزرگ پیمان بود و ماه عسل ما رو دعوت به دریانوردی کرد... پنج روزه روی آب شناوریم... . همه‌ی مسافرها دلشون برای تازه عروسِ بیوه شده می‌سوزه... . ده ماه پیش خیلی  اتفاقی با پیمان آشنا شدم... . من سی و پنج ساله بودم و پیمان شمع 26 رو فوت کرده بود... بعد هشت ماه ناز کردن دل به دریا زدم که زنش بشم... پدر و مادری نداشت و مراسم ازدواجمون رو ساده گرفتیم... پیمان هم قد کوتاهی داشت، هم کمی‌‌ شیرین‌عقل بود، هم لکنت زبون داشت، هم خیلی خیلی پول داشت... . پدرش بچه‌ی کوچک و ناقصش رو که از زن دومش بود بیشتر دوست داشت و ارثیه کامل‌تری بهش داده بود... . موج شایعه پشت سرم شکل گرفت که احتمالا من اول زن پولِ پیمان شدم بعد زن خودش... اما واقعیت این بود که من فقط با پولش ازدواج کرده بودم و گذاشتم همه موج سواریشون رو بکنن... گیوتین، طناب‌ دار، اتاق گاز، غرق کردن در اقیانوس... . وقتی پیمان گفت برای به چنگ آوردن من نذر کرده خنده‌ام گرفت... وقتی گفت قبل از سوار شدن به کشتی نذرش رو که بخشیدن تمام اموالش به خیریه بوده ادا کرده تا همه بفهمن من خودش رو بیشتر دوست دارم‌، منم کل هیکلش رو نذر کوسه‌ها کردم ... . هُلش دادم...  فاصله‌ی عرشه تا سطح آب رو زود طی کرد... حتی نتونست یه کم دست و پا بزنه... غرق عمیق اقیانوسی شد که هر کسی سعادت مرگ توی اون رو نداشت... .
قایق‌های نجات ساعت‌ها به دنبال پیمان گشتن... صدها مسافر کشتی عزادار شوهرم شدن و گریه نکردنم رو به شوکه شدن تعبیر کردن... کشتی روی اقیانوس تاب می‌خورد و توی غروبی نارنجی رنگ  توی یک عرشه‌ی با شکوه، اولین تلنگر به دومینوی خاطرات شخصیم رو زدم... فردای عروسی نادر رو دیدم... 
 موهاش جو گندمی‌‌شده بود... . 15 سال از آخرین دیدارمون گذشته بود... بلیط کشتی رو کادوی ازدواج به من و برادرش داد... کشتی‌ای که ناخداش، خودش بود... امروز اما ناخدای عزاداری شده... توی گرداب 15 سال پیش سرگیجه می‌گیرم... نادر 25 ساله بود که پسش زدم چون پول نداشت... رفت و 40 ساله و کاپیتان شده برگشت و برادر شوهر مرحومم شد... بندر توی افق شکل می‌گیره و دم به دم بزرگتر می‌شه... نادر میاد روی عرشه... . می‌گه: یه کم دیر ولی بالاخره زن بچه پولدار شدی... . حرف خیریه رو نمی‌زنم که گاف نداده باشم... اشک از چشمم می‌جوشه... عطر بندر و ماهیگیرها دور سرمون می‌چرخه...  نادر خم می‌شه و لبهاش لاله‌ی گوشم رو گرم می‌کنه... . بی اختیار شونه‌هام بالا می‌رن... . نادر زمزمه می‌کنه: من بهش گفته بودم که اموالش رو وقف کنه به نیت خوشبختیش با شما... . 

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.