بخونید، خونده بشید!
نیش عقرب آبان ماه، شیر مادر با کیک یزدی
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
نیش عقرب آبان ماه، شیر مادر با کیک یزدی
8 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
نیش عقرب آبان ماه، شیر مادر با کیک یزدی

مامان روسری سفید بی‌حاشیه‌اش را جلوتر کشید. با انگشتای دستش دور ساعدم دستبند محکمی‌ از جنس انگشت ساخت.  با مردمک گشاد شده به رنگ قهوه قاجار، زل زد توی چشم‌های خیره‌ی من . اپُل مانتوش من را یاد شوالیه‌ها می‌انداخت که سوار اسب می‌تازند تا درهای یک قلعه را بشکنند و فتح را به نام خودشان سند بزنند.

توی حیاط بعد از ظهر آبان ماه مدرسه ترجیح می‌دادم عقرب نیشم بزند تا اینکه مامان بفهمد "سرطان" گرفته...  . جلسه اولیا و مربیان بود و بچه‌ها همراه مادرانشان آمده بودند. تنها روزی که می‌شد با لباس غیر فُرم توی مدرسه جولان بدهیم جلسه‌ی اولیا و مربیان و روز کارنامه گرفتن بود. لباس غیر فرم حس فارغ‌تحصیلی عجیبی توی رگ‌هایمان جاری می‌کرد. توی حیاط ایستاده بودیم ومنتظر تا مادرهایمان بیایند بیرون و نفری یک دانه کیک‌یزدی که تعارفشان کرده بودند را صاحب شویم، که معلمم همراه مامان آمدند توی حیاط.

 دو هفته پیش یک صفحه از مشقم جا انداخته بودم. مشتم که جلوی معلم باز شد نگذاشتم جفت پوچ باشد. "سرطان مامانم" را بهانه کردم و گفتم نشد تکلیفم را کامل بنویسم. بغض ساختگی من دل معلم را به رحم آورد. وقتی پرسید :"سرطان چی داره ؟"من هم یک جایی هول و هوش نافم را نشون دادم و گفتم "روده".

کلاس سوم بودم هنوز خبر نداشتم روده بزرگ و کوچک و راست و کج دارد. هنوز نمی‌دانستم سرطان سرماخورگی نیست که نهایتا به پنی سیلین ختم به خیر شود.

روسری حریر سفید مامان سُر بود و مرتب لیز می‌خورد. زور دستبندش دور مچ دستم داشت بیشتر می‌شد.  از اینکه مامان جلوی معلم ضربه فنی‌ام کند بدم می‌آمد. دلم می‌خواست مثل سریال‌های تلویزیونی من را ببرد خانه و توی تنهایی مشترکمان بپرسد چرا سرطان به جانش انداختم.

 منتظر بودم از من بخواهد بابت دروغم معذرت خواهی کنم. روسریش سُر خورد و افتاد روی شانه‌اش. ول کن مچم نبود. یک صدایی از ته قلبش آمد توی گلویش و عین گدازه آتیش ریخت توی گوشم که: " تو دوست داری من بمیرم ولی یه صفحه مشق ننویسی؟ ".

آبان چشمانم صاعقه زد و بارید. مامان توی همون جلسه اولیا و مربیان شفا گرفت.
به نظر من آدم‌ها دو دسته‌اند. دسته اول آنهایی که همیشه اولین تجربه‌ی تلخ، آخرین تجربه‌شان هست. وظایفشان رو تا آخر انجام می‌دهند و مسئولیت‌پذیر هستند. دروغ گوییشان بیشتر مصلحتی‌ست و ذاتا آدم‌های سر به راهی هستند.

دسته دوم اما، کیک یزدی را بعدِ گریه از لای مجاری تنفسی ورم کرده به زور قورت می‌دهند، این دسته از یک سوراخ دوبار گزیده نمی‌شوند و یاد می‌گیرند که اشتباهی رو دو بار مرتکب نشوند چون ممکن است گیر بیوفتند. ترجیح می‌دهند برای چاخان پاخان کردن‌های بعدیشان اطلاعات عمومی‌شان را بیشتر کنند،  اما همیشه تا یک روسری سفید می‌بینند بین پارادوکسی از شیر پاک مادر و تصمیم کبرا برای نزدن حرف‌های نامشروع گیج می‌شوند. . .  . 

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.