بخونید، خونده بشید!
آسوده بخواب که ما هم خوابیم!
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
علی نادعلی علی نادعلی

متولد 65 در اصفهان. تحصیلات ناتمام در رشته زمین شناسی در ایران، سپس آغاز فعالیت‌های سینمایی به عنوان طراح صحنه و بعدها تا به امروز، به عنوان نویسنده و کارگردان. تحصیلات ناتمام در رشته سینما در ایتالیا، سپس ادامه فعالیت‌های سینمایی در فرانسه. آشنایی با ادبیات، متاسفانه دیر، و خوشبختانه از طریق مکتب اصفهان اتفاق افتاد و علاقه‌ای که به وجود آمد تا به امروز ادامه پیدا کرده و چندی‌ست قلم فرسایی‌ها در زمینه‌های مختلف ادبی پابه‌پای فعالیت‌ها و تجربه‌های سینمایی پیش می رود.

دنبال کن
آسوده بخواب که ما هم خوابیم!
1027 خواننده / 8 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
like1K
img-content
آسوده بخواب که ما هم خوابیم!

چند ماه اول اقامتم در ایتالیا، من هم چون بیشتر قریب به‌اتفاق ایرانی‌ها، در پاسخ به این سوال که "اهل کجا هستی؟"

جواب می‌دادم: "سونو پرسیانو". که می‌شود همان "آی ام پرشین" که آشنای خاص و عام است. و همین چند ماه کافی بود تا با نگاهی به واکنش‌های مخاطب‌های گوناگون به این جواب، شستم خبردار شود که یک جای کار می‌لنگد.

برخی با تمسخر مرا انسان باستانی‌ای پنداشتند که در زمان سفر کرده و یک‌باره پیش رویشان سبز شده باشد. دسته‌ای دیگر که بیشتر و با اوضاع و احوال جهان آشنا بودند، گمان ‌بردند که قصد من از این پیچشی که به جواب دادم، همانا پنهان کردن هویت ایرانی‌ام پشت نام پرشیا بوده باشد تا به این واسطه اعتبار و احترامی برای خود دست‌وپا کنم.

آن‌ها که چندان شناختی از دنیا نداشتند و دایره‌ی آگاهی و درکشان از زندگی روزمره در محله و شهر خودشان فراتر نمی‌رفت اساسا نه می‌دانستند پرشیا چیست یا کجاست، و نه شناختی از ایران داشتند.

مسن‌ترها، که گویا در ایام جوانی، جشن‌ها و یا تاج‌گذاری‌های محمدرضا شاه را از تلویزیون دیده بودند، خیلی زود نام پرشیا را به "شاه" ربط می‌دادند.(که آن را همین‌گونه تلفظ می‌کردند،به جای استفاده از کلمه‌ی "رِ" که در زبان ایتالیایی به معنای شاه است.)

و جلال و جبروت پروپاگاندایی که در آن زمان از راه تلویزیون به خوردشان داده شده بود، وادارشان می‌کرد بگویند: اوه، بله.

یا همچو چیزی. اما تقریبن هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند این خاطرات را به نام ایران پیوند دهند. پس در ادامه‌ی صحبتمان با لبخندی ساده‌لوحانه و برقی که در چشم‌هایشان پدیدار گشته بود، آن‌طور مرا می‌نگریستند که گویی از دل یک رؤیا بیرون آمده‌ام.

و من به خوبی می‌توانستم حدس بزنم که این اشتیاق، نه به من ربطی دارد، نه به شاه ایران؛ بلکه به یادآوردن روزگار جوانی‌شان و خاطرات خوش درآمیخته با آن بود، که چیزی را در درونشان بیدار می‌کرد.

من فقط،برحسب اتفاق،بهانه‌ای شده بودم، یا جرقه‌ای، که چراغ این خاطرات را در دل‌هایشان روشن کند.

اما باید توجه داشت که بیشتر این افراد، من را به عنوان یک ایرانی نشناختند یا مورد قضاوت قرار ندادند. پس عنوان پرشیایی، یا پارسی، که من برای خود برگزیده بودم، نه هویتی واقعی، که تصویری بود گنگ و مبهم، سرگردان در میان تاریخ.

                                                                       ***        

ایرانی‌های بسیاری به همین شکل رفتار می‌کنند. اما این نوع برخورد، نه‌تنها چون سر خود را در برف کردن کپک، به‌نوعی، فرار از واقعیت است. بلکه نشان دهنده عدم شناخت ایشان است، از آنچه دارند و آنکه هستند. بی‌خردی و ناآگاهی نسبت به تاریخ، هویت و فرهنگ سرزمین خود، ازیک‌طرف گناهی است به گردن تک‌تک این افراد و تنبلی فکری ایشان، که کوچک‌ترین تلاشی برای درک و شناخت عمیق آنچه کورکورانه هویت خود می‌پندارند، نکرده‌اند. از طرف دیگر تأثر آن‌ها را از جریان‌های ضد مهاجرتی و ضد مسلمان، که سال‌هاست در کشورهای غربی برقرار گشته، نشان می‌دهد.

جریان‌های هدفمندی که مهم‌ترین و حتی می‌توان گفت تنها جبهه‌ی فعالیتشان، حوزه‌ی رسانه است(اگر معنای این واژه به تمامی زمینه‌های فرهنگی مانند،و به‌خصوص، سینما، بسط داده شود). که شکل پست پست‌مدرن شده‌ای از رفتار تحقیرآمیز و حق‌به‌جانب دارانِ ایست که قدرت‌های غربی و عمال آن‌ها از زمان استعمار تا به امروز با ملت‌های زیر سلطه‌ی خود اعمال داشته‌اند.
و تلاش‌ها و سیاست‌هایی که همواره در جهت عقب نگاه داشتن و از بین بردن غنای فرهنگی، تفرقه‌افکنی و از میان بردن اصالت و هویت جمعی این ملت‌ها به کار می‌بستند.
این جریان ضد مسلمان که در جهان به پا شده است دلیل مضاعفی ست بر اصرار برخی ایرانی‌ها برای جدا کردن خود، و فاصله گرفتن از جامعه مسلمانان جهان. یا به‌طور مشخص‌تر از جامعه عرب. فاصله و خصومتی که درواقع، از دیرباز میان ایرانیان و اعراب وجود داشته است. شاید بتوان همسایگی و شباهت‌های میان این دو گروه را عامل مهمی در بروز این اختلافات تاریخی به شمار آورد.

و از اتفاق همین تشابه‌ها، ازجمله نزدیکی جغرافیایی، دین مشترک بعد از به اسلام روی آوردن ایرانی‌ها، و حتی مشترک بودن الفبای کتابت و یا شباهت‌های ظاهری مانند رنگ پوست یا مو، همه و همه، باعث شده است در چشم یک فرد اروپایی میان یک مراکشی و یک ایرانی تفاوت چندانی وجود نداشته باشد. و همه را زیر نام مسلمان دسته‌بندی کند. حال‌آنکه برای ما این تفاوت‌ها بسیارند و از روز هم روشن‌تر.

به جرئت می‌توان گفت: از هر ده نفر اروپایی، هشت نفرشان باور دارند که زبان ایرانی‌ها عربی ست. البته رسانه‌ها و سیاست‌گذاری‌ها و سیاست‌گذاران آن‌ها هم همواره تلاش کرده‌اند به این یک‌کاسه پنداری دامن بزنند و این دیدگاه را تقویت کنند.
می‌توان گفت سیاست‌های ضد مسلمان، آرام آرام، از همان سال‌های دهه 90 و پس از فروپاشی شوروی به وجود آمد. زمانی که دشمن شماره یک ایدئولوژی لیبرال دمکرات غرب از میان رفت و سایه‌ی آن از خاورمیانه رخت بربست.
و ایدئولوژی ریشه‌دار در این منطقه به‌عنوان خطر جدیدی که می‌توانست باعث همبستگی کشورهایی شود که با توجه به در اختیار داشتن منابع عظیم انرژی و ثروت هنگفت حاصل از آن، بیم آن می‌رفت که به‌راحتی معادلات قدرت در جهان را دگرگون کنند.
این آن چیزی نبود که خوشایند هیچ‌کدام از قدرت‌های غربی باشد. پس بایستی دست‌به‌کار می‌شدند.
بی‌شک هالیوود یکی از دستگاه‌هایی بود که در این راه می‌شد به‌طور گسترده‌ای روی کمک آن حساب کرد. از این سال‌ها به بعد، به‌یک‌باره، هرکجا بازیگر یا بازیگرانی با مشخصات ظاهری یک فرد خاورمیانه‌ای در فیلم‌های هالیوود دیده می‌شدند، در یک نقش منفی بود. کمی بعدتر تلاش‌ها برای پیوند دادن دو کلمه "مسلمان" و "تروریسم" آغاز شد. نه اینکه الزاماً همیشه شخصیت مسلمان همان شخص تروریست بوده باشد. بلکه به هر صورت، مهم آن بود که هرکجا این‌یکی باشد، آن‌یکی نیز حضور داشته باشد. ازاین‌دست نمونه‌ها، به‌وفور در تمامی حوزه‌های فرهنگی دیگر هم می‌توان یافت. فعالیت‌هایی که در اوج خود به 11 سپتامبر ختم شد. و بعدازآن به شکلی افراطی ادامه پیدا کرد. در تمامی این سال‌ها تصویری این‌چنینی از مسلمان‌ها، به خورد اذهان عمومی رفته است. جالب اینجاست که خود ملت‌های مسلمان هم، ذهنیتشان نسبت به خود از بازتاب همین تصویر متاثر شده است. به عبارت ساده‌تر، خودمان هم از چشم خود افتاده‌ایم. درعین‌حال تنفر و نگاه تحقیرآمیز از جانب دیگر ملت‌ها ما را دچار عقده‌های بزرگی کرده است.

و این تنفر به‌نوبه‌ی خود، در وجود ما نسبت به عرب‌ها، که مسبب تمام بدبختی‌هایمان و از دست رفتن عزتمان می پنداریمشان، متبلور شده است. و این احساس را در ما به وجود آورده که بخواهیم به زمین و زمان بقبولانیم که ما با آن‌ها یکی نیستیم.

و وقتی عاجزانه به دنبال دستاویزی می‌گردیم، یا سند و مدرکی، تا بی‌گناهی(متفاوت بودن از عرب) خود را ثابت کنیم، چون چیز دندان‌گیری در حال خود نمی‌یابیم، دست به دامان تاریخ می‌شویم. و آن را آن‌قدر زیرورو می‌کنیم تا بالاخره به ‌جایی برسیم که تاریخ مشترکمان به‌حساب نمی‌آید. اما چون آنجا هم(دوران ساسانی،اشکانی و غیره) آنچه بتوان به آن بالید پیدا نمی‌شود بازهم عقب‌تر می‌رویم تا به هخامنشیان می‌رسیم. و "کوروش" که به‌تنهایی، بار تمام سرخوردگی‌ها را به دوشش انداخته و می‌اندازیم.

سرآغاز این نقش قبر تاریخ شاید به مشروطیت و به‌طور جدی‌تر به دوره‌ی رضاشاه و مدرن سازی کشور بازمی‌گردد.

جریان‌های ملی‌گرایی که توسط روشنفکران نوپای از فرنگ برگشته، هم‌زمان با جنبش‌های مشابه در سراسر دنیا در ایران نیز شکل گرفتند. و در هر دو دولت پهلوی به‌شدت مورد حمایت واقع شدند.

این جنبش‌ها بی‌شک نتایج مثبت بی‌شماری نیز، به همراه داشتند. که سازندگی کشور و تکیه بر داشته‌های داخلی و احیای فرهنگ بومی، از آن جمله‌اند. اما حس میهن‌پرستی‌ای که این جنبش‌ها سعی در به وجود آوردن آن داشتند، به شکلی توخالی و قلابی، در میان مردم فراگیر شد. اگر به آثار ارزشمند ادبی انتقادی که در همان سال‌ها نگاشته شدند نگاهی بیندازیم، به‌خوبی به‌درستی این سخن پی خواهیم برد.

دلایل بسیاری مانع از شکل‌گیری حقیقی چنین احساساتی در دل مردم می‌شدند. نبود پشتوانه‌ی فرهنگی لازم، چند قومیتی و عدم یکپارچگی فرهنگی و تاریخی در کشور، ورود یک‌باره و نابهنگام مدرنیسم و ایجاد شک فرهنگی و عدم تطابق با تغییرات جدید توسط مردم، شکاف عمیق میان دولت و ملت که همواره باعث می‌شد مردم دولتمردان را "آن‌ها"یی بپندارند که از جنس خودشان نیستند. می‌توان دلایل بسیار دیگری نیز به این فهرست اضافه کرد.

به هر جهت، در کنار این عدم موفقیت، باید اشتباهات بارز این حرکت‌ها را هم مدنظر داشت. که نابخردانه درصدد بودند بخش عظیمی از تاریخ این مرزوبوم را نادیده بگیرند و به‌یک‌باره هزاران سال از گذشته‌ی خود را از صفحه تاریخ پاک کنند. و اثرات ناگسستنی آن را بر زندگی، فرهنگ و هنر و هویت بومی و ملی از یاد ببرند. که چنان با زندگی روزمره مردم عجین شده که همان‌طور که دیدیم، ناممکن بود.

جالب اینجاست که ما امروز، بعد از پشت سر گذاشتن تمامی آن تجربه‌ها، دوباره به دنبال همان دستاویزها افتاده‌ایم.

امروز، در قرن 21، و در جهانی که سرعت تغییر و تحولات علمی و تکنولوژی در آن با هیچ دوره‌ای از تاریخ بشر قابل مقایسه نیست. ما بار دیگر با نگاهی سطحی، به گزارش‌های ناقص و کاوش‌ها و کشفیاتی که روشن‌فکرها و دانشمندان، حدود نیم قرن پیش، برپایه آن‌ها تاریخ را بازنویسی کردند، به طرز مضحکی همان دستاویزها را از گنجه بیرون کشیده‌ایم.

نام کوروش یا فروهر چنان کلیشه‌ای و دم‌دستی شده‌اند که هر نادان از همه‌جا بی‌خبری، آن‌ها را به خود می‌چسباند، یا فرض مثال، بر دکان فلافل فروشی‌اش می‌گذارد. وقتی چنین اشخاصی به خارج از کشور کوچ می‌کنند، همچنان در توهمات رؤیایی خود، خود را آقای جهان می‌پندارند، نوادگان کوروش. و خود را به همین نام به دیگران می‌شناسانند.

غافل از آن‌که در دنیایی که تغییرات، هرروز با سرعتی مافوق تصور، زندگی و پویایی و زیستن در زمان حال را برای مردم به ارمغان آورده، و افتخار به آنچه خود خلق می‌کنند. صحبت از تاریخ دو هزار و اندی ساله، و بدبختانه، زیستن در آن، و افتخار کردن به آن، به‌شدت ناهنجار و ناهمخوان ازآب درمی‌آید.

کوروش، کوروش کردن، شاید فقط برای انگشت‌شمار تاریخ‌دان و تاریخ‌شناس جذابیت داشته باشد. که مطمئنن کوروش و تاریخ ما را بسیار بیشتر و بهتر و دقیق‌تر از آن فلافل فروش نوعی می‌شناسند.

ما درگذشته گیرکرده‌ایم. این را در ادبیات، در هنر، در فرهنگ و حتی در زندگی روزمره‌مان به‌وضوح می‌توان دید. برای اثبات فرهنگ دوستی و فرهیختگی خود، تنها از سر قبر این مرده بر سر قبر مرده‌یی دیگر می‌رویم.

امروزه آویزان کردن نشان فروهر و راندن نام کوروش یا منشور حقوق بشر بر زبان، چنان به ابتذال کشیده شده است که همانا چیزی بیشتر از دنبال کردن سریال‌های ترکیه‌ای از تلویزیون، یا دنبال کردن عکس‌های این‌وآن در تلگرام و اینستاگرام، نیست.

ما چنین بوده‌ایم. ما چنان بوده‌ایم. ما فلان داشته‌ایم. ما بهمان داشته‌ایم. و به حمدالله، همه‌چیز داشته‌ایم، و به‌طورکلی همه‌چیز را ما به همه‌ی جهانیان بخشیده‌ایم. و برای افتخار به خود و سینه سپر کردن هم، همین بس.

فلافل فروش‌ها، فارسی حرف زدن را فراموش می‌کنند. بسته به کشوری که به آن کوچ کرده‌اند، یکی نه یکی کلمه‌ای از زبان کشور مقصد را با افعال فارسی ترکیب می‌کنند و هردو زبان را به منجلاب می‌کشند. چنان ازلحاظ فرهنگی در فقر به سر می‌برند که در توشه‌شان نه چیزی از فرهنگ کشور مبدا هست و نه از کشور مقصد. سپس تلاش می‌کنند بی‌هویتی و بی‌فرهنگی خودشان را پشت نام کوروش پنهان کنند. و ایرانی نه، که پرشیایی باشند. کلاسش بیشتر است.

چنین افرادی به‌طور حتم آن‌قدر بی‌سواد هستند که ندانند، اگر قرار باشد به هویت پیش-اسلامی خود ببالند، نام ایران، به معنای سرزمین آریاییان، به‌خوبی بیانگر چنین پیشینه ایست.

نه، این‌ها کوچک‌ترین شناختی از عظمت این مرزوبوم ندارند. ترک وطن کردنشان بی‌شک با جمله‌هایی کلیشه‌ای همراه بوده چون: "هرجا بریم بهتر از این خراب شده ست" یا "باید هرطور شده کند و رفت" و...
به زحمت می‌توان تصور کرد که در تمام زندگی‌شان، فراتر از تعداد انگشتان یک دست، کتاب خوانده باشند.
می‌گویند، ارزش هر ملک، به انسان‌های بزرگی ست که در آن زیسته‌اند. در این سرزمین، آن‌قدر مردان و زنان بزرگ زیسته‌اند، که ارزش خاک آن از طلا بیشتر باشد.
اما همه‌ی آنچه گذشتگان ما کرده‌اند، فقط باید توشه‌ای باشد، برای راهی که ما باید بپیماییم. در راه سازندگی و سربلندی این ملک.
نشستن و به ایشان بالیدن، همانا در باتلاق جهالت و رکود فرورفتن است. باید برخیزیم، تاریخ را پشت سر بگذاریم و در راه  پیشرفت و سربلندی سرزمینمان گام برداریم. دمی از آموختن و خلق کردن باز نمانیم. تاریخ را به دستان خود رقم بزنیم، و چنان باشیم که آیندگان برما ببالند.

نویسنده
علی نادعلی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
14 دقیقه مطالعه / 2 ماه پیش
img-content
ارسطو شهابی ارسطو شهابی 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
محمدرضا ایدرم محمدرضا ایدرم 1550 خواننده / 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.