بخونید، خونده بشید!
سفیرهای کوچک بی‌خیال
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
پدرام بهروزی پدرام بهروزی

نویسنده، مترجم و مقاله‌نویس

دنبال کن
سفیرهای کوچک بی‌خیال
9 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
سفیرهای کوچک بی‌خیال

پیچ تاریخ را بپیچانید تا هشتصد هزار سال به جلو برود. وقتی تقویم عدد ۱/۱/۸۰۱۳۹۶ را نشان دهد چه اتفاقاتی ممکن است افتاده باشد؟

هیچ چیز معلوم نیست. علم، مذاهب و قصه‌نویس‌های علمی-تخیلی پیش‌بینی‌هایی کرده‌اند. تکثیر انسان‌ها در تمام کهکشان راه شیری، نابود شدن هرم بزرگ خئوپس بر اثر فرسایش یا گرفتن انسان‌ها به بردگی توسط زرافه‌ها.

«زمان‌پیما» در داستان ماشین زمان نوشته‌ی اچ. جی. ولز می‌گوید:«من همیشه پیش‌بینی می‌کردم که انسان‌های سال هشتصد و دو هزار و اندی از نظر دانش، هنر و هر چیز دیگر به نحوی باورنکردنی از ما جلوتر باشند. اما ناگهان یکی از آنها سؤالی از من کرد که نشان می‌داد سطح هوشی او برابر با یک بچه پنج ساله‌ی ماست. او می‌خواست بداند آیا من از خورشید به وسیله‌ی یک صاعقه آمده‌ام؟»

در همین داستان انسان‌ها به دو گونه‌ی متفاوت تکامل یافته‌اند. دسته‌ای با پوست لطیف، قد کوتاه، موهایی مجعد و زبانی شیرین و عجیب و دسته‌ی دیگر که زیر زمین زندگی می‌کنند و از نور روز بیزارند.

آینده‌ی دوردست بحث طولانی هیجان‌انگیزی است. اما سوال دیگری در کنار این بحث شکل می‌گیرد. سوالی هیجان‌انگیزتر، و شاید کمی ترسناک‌تر:

مردمان، جانداران یا هر جسم هوشمند دیگری که در سال ۸۰۱۳۹۶ زندگی می‌کنند از ما چه می‌دانند؟

ما در ابتدای تاریخ زندگی می‌کنیم. قدیمی‌ترین فسیل یافت شده از گونه‌ی انسان مدرن به ۱۶۰,۰۰۰ سال قبل برمی‌گردد. دو انسان بالغ و یک کودک. آنها در کشوری که امروزه به آن اتیوپی می‌گوییم زندگی می‌کردند. چگونه با هم در ارتباط بوده‌اند؟ چه می‌خورده‌اند؟ جهان را چطور می‌دیده‌اند؟ هیچ نمی‌دانیم. تنها با شبیه‌سازی و کنار هم قرار دادن تکه‌های باقیمانده از آنها می‌فهمیم که قدی کوتاه‌تر و جمجمه‌ای بزرگ‌تر داشته‌اند. حتی خط همین اواخر و وقتی هومر می‌خواست ایلیاد و اودیسه‌اش را بنویسد اختراع شده و پیشرفت کرده است و بخش عظیمی از قصه‌های اسطوره‌ای پیش از اختراع خط از بین رفته‌اند. اینترنت هم هست، این عجیب و غریب‌ترین اختراع بشر هنوز چهل سالگی‌اش را جشن نگرفته است.

اما ما از لحاظ شناخت اجداد پشمالوی‌مان شانس بزرگی هم نصیب‌مان شده است. آنها روی همین زمین، با همین خصوصیات زندگی می‌کرده‌اند. یعنی اطلاعات زیست‌محیطی آنها، مثل اقیانوس‌ها، شکل درخت‌ها، وزش بادها و صدای نهنگ‌ها، برای ما به همین شکل باقی مانده است. و با تقریب خوبی می‌توان حدس زد که سبک زندگی آنها چگونه بوده است.

اما آینده چطور؟ آن هم سال ۸۰۱۳۹۶؟

ایلان ماسک همین اواخر گفته بود که بشر اگر نمی‌خواهد منقرض شود باید به سایبورگ تبدیل شود. او و چند نفر دیگر، فارغ از بحث تبلیغاتی قضیه، در تلاش هستند انسان را در مریخ ساکن کنند. ماسک گفته ۸ سال دیگر فست فود هم آنجا راه می‌اندازد. بنابراین دور از ذهن نیست که بشر در آینده‌ی پیش روی خود، تغییرات بزرگی کند. چه از لحاظ زیست محیطی، چه از لحاظ زبانی و چه، حتی، از منظر تکامل طبیعی. کسی چه می‌داند؟ شاید واقعاً فاصله‌ی طبقاتی باعث شود انسان‌ها به دو گونه‌ی متفاوت تکامل پیدا کنند.

من تابستان امسال (سال ۱۳۹۵ خورشیدی) وقتی داشتم قسمت آخر مستند کیهان: یک اودیسه‌ی فضا زمانی را می‌دیدم با کارل ساگان آشنا شدم. او مدیر پروژه‌ی وویجر بود. آنها دو سفینه با هدف مطالعه‌ی مشتری، زحل و مریخ به فضا فرستادند. اما دارم زیادی تند جلو می‌روم. پس بگذارید اینجا کمی مقدمه بچینم.

یک مهندس هوافضا به نام گری فلاندرو در اواخر دهه‌ی ۶۰ میلادی کشف کرد که چند سال دیگر چند تا از همسایه‌های دورتر از خورشیدمان در موقعیت خاصی از هم قرار می‌گیرند. این موقعیت طوری بود که باعث می‌شد یک سفینه‌ی فضایی با کمک گرانش آنها بتواند از کنار مشتری، زحل، اورانوس، نپتون و پلوتو عبور کند. ناسا دست به کار شد و به سرعت دو تا سفینه آماده کرد. تکنولوژی به کار رفته در این سفینه‌ها در مقایسه با تکنولوژی امروز خنده‌دار و بامزه است. اما چاره‌ی دیگری نبود. فلاندرو گفته بود این اتفاق هر ۱۷۵ سال یک بار رخ می‌دهد. آن دو سفینه نام‌های مختلفی داشتند اما در نهایت وویجر ۱ و وویجر ۲ نام گرفتند. وزن‌شان کمی بیشتر از ژیان معروف بود و مأموریت‌شان این بود که آن سیاره‌ها را ببینند، ازشان عکس‌هایی با بهترین کیفیت ممکن بیندازند و بعد بروند سی خودشان. تا کجا؟ کسی نمی‌داند.

وویجر ۲ اول پرتاب شد. در بعدازظهر شنبه ۲۰ آگوست ۱۹۷۷ (۲۹ مرداد ۱۳۵۶). قرار بود از زحل، مشتری و نپتون عکس بگیرد. وویجر ۱ حدود دو هفته بعد پرتاب شد. ۱۴ شهریور ۱۳۵۶ یا ۵ سپتامبر ۱۹۷۷. دوشنبه روزی بود. آنها رفتند و اطراف زحل از هم جدا شدند. مأموریت وویجر ۲ چند ماه بعد از تولد ۱ سالگی من تمام شد. عکس‌ها را فرستاده بود و اولین ساخته‌ی دست بشری بود که توانسته بود نپتون را به چشم ببیند. برادر (یا خواهرش) سال‌ها قبل‌تر کارش را تحویل داده بود. حالا، همین حالا که دارید اینها را می‌خوانید، آنها هنوز در حال کار هستند و برایمان اطلاعات می‌فرستند.

فاصله‌ی فعلی آنها را نسبت به زمین و خورشید می‌توانید در وبسایت ناسا ببینید (تقلب: بیشتر از ۲۰ میلیارد کیلومتر). سرعتی سرسام‌آور دارند. حدود ۱۷ کیلومتر در یک ثانیه. دقیق‌ترش؟ ۶۲۱۴۰ کیلومتر بر ساعت. تنها اجسامی هستند که این همه از زمین دور شده‌اند. وویجر ۱ از حبابی خارج شده است که به آن هلیوسفر می‌گویند. این حباب جایی است که باد خورشیدی هنوز در آن اثر دارد. باد خورشیدی باعث می‌شود که ما در معرض تشعشعات خطرناک فضایی قرار نگیریم. پس وویجر ۱ حالا دیگر رسماً در فضای بین‌ستاره‌ای است. از ۱۱ فرستنده‌ای که همراه دارد، ۵ تا کار می‌کنند و برای‌مان اطلاعات می‌فرستند. آنجا چه خبر است؟ چی می‌بینی؟ چی می‌شنوی؟

جواب این سوال‌ها ناامیدکننده است: هیچ چیز. تشعشعات رادیواکتیو فضایی. همین. در واقع وویجر ۱ و ۲ در مسیر خود به هیچ چیز کشف‌شده‌ای نمی‌رسند (ممکن است به چیزی برسند که ما هنوز ندیده‌ایم؟). وویجر ۱ قرار است از فاصله‌ی ۱.۶ سال نوری یک ستاره رد شود. اما این اتفاق حدود ۴۰ هزار سال دیگر می‌افتد.

به نظر می‌رسد دست‌مان را دراز کرده‌ایم و هیچ چیز نصیب‌مان نشده است. اما صبر کنید. حالا وقتش است که برگردم به کارل ساگان.

کارل ساگان و همکارانش، احتمالا همین سوال را از خودشان پرسیده بودند: هوشمندان هزاره‌های بعد چه چیزی درباره‌ی ما می‌دانند؟

آنها صفحه‌ای شبیه صفحه‌ی گرامافون با قطر دوازده اینچ آماده کردند که به صفحه‌ی طلایی مشهور شد. در بدنه‌ی هر دو وویجر یک نسخه از این صفحه نصب شده است و این اطلاعات را در خود دارد:

صداهای زمین: صدای تپش قلب انسان، صدای بوسه‌ی مادری بر نوزاد خردسالش که درحال گریه است، صدای استارت یک تراکتور، عبور یک اتوبوس و چندین ماشین سواری، سوت ممتد یک قطار، صدای سم اسب بر خیابانی سنگفرش و گاری‌ای که به دنبال می‌کشد، صدای ارتباط یک کشتی به وسیله‌ی علائم مورس و پشت‌بندش صدای دو سوت بلند، صدای گوسفندها در حال چریدن، برخورد پتک آهنگری با سندان و صدای کار کردن یک نجار، صدای پارس سگی خانگی، صدای ترکیدن حباب‌های یک باتلاق، صدای وزیدن باد، باریدن باران و موج‌های دریا، صدای جیرجیرک‌ها و قورباغه‌ها، صدای چند پرنده، یکی دو کفتار و یک فیل، فریاد یک شامپانزه، زوزه‌ی یک سگ وحشی، صدای راه رفتن و خندیدن انسان‌ها، صدای آتش و صدای سخنرانی یک مرد، و صدای ابزارها. شاید ابزارهای اولیه‌ای که بشر ساخته است.

باز هم هست. موسیقی باخ، موزارت، بتهوون و استراوینسکی. موسیقی فولکلور آذربایجان، چین، هند و بلغارستان. یکی از آهنگ‌های ویلی جانسونِ کور و آهنگ «جانی بی گود» از چاک بری.

باز هم هست. نوار مغزی یک ساعته از آن درویان (همسر کارل ساگان) که در حال فکر کردن به تاریخ زمین، تمدن‌ها و مشکلات‌شان است و بعد به این فکر می‌کند که عاشق شدن یعنی چی.

هنوز هم هست. پیغام‌هایی کوتاه به پنجاه و پنج زبان زنده و باستانی زمین. فارسی هم اضافه شده که یکی از طولانی‌ترین پیغام‌هاست و متنش این است:

«درود بر ساکنین ماورا آسمان‌ها. بنی‌آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند، چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار.» راوی‌اش معلوم نیست.

صدها عکس هم در این صفحه‌ها قرار داده‌اند: تصویری از کمیت‌های فیزیکی و ریاضی، منظومه‌ی شمسی و سیاره‌هاش، دی‌ان‌ای و آناتومی بدن انسان (یک مرد و یک زن). تصاویری از حیوانات، حشره‌ها، گیاه‌ها و منظره‌های طبیعی. عکسی از صفحه‌ی ششمِ کتاب اصول ریاضی فلسفه‌ی طبیعی از نیوتن. زندگی روزمره‌ی ما هم آنجاست: خرید کردن‌مان از یک فروشگاه، غذا خوردن، نوشیدن آب و لیس زدن یک بستنی قیفی.

پس خلاصه کنم: هر چیزی که ما، جهان اطراف‌مان و ساکنین دیگر این سیاره‌ی آبی را تعریف می‌کند در این صفحه‌ها هست. هم برای موجودات فرازمینی، و هم برای زمینی‌های آینده، اگر بتوانند آنها را بیابند.

آن درویان جایی گفته بود این صفحه‌ها تا ۱ میلیارد سال دیگر دوام می‌آورند. معلوم نیست این حرف چقدر درست است. اما به‌هرحال آنقدر باقی می‌مانند که نخواهیم نگرانش باشیم.

برگردیم به قبل: سال ۸۰۱۳۹۶ است. ما و اغلب چیزهای آشنا در اطراف‌مان دیگر نیستند یا نام و شکلی دیگر دارند. اما یک چیز هست. آن صفحه‌ها. چسبیده به بدنه‌ی دو زباله‌ی فضایی. در انتظار کشف شدن.

آنها می‌توانستند سفینه‌ها را بدون آن صفحه‌ها بفرستند. برای ما مهم بود که اطلاعاتی مشخص از چند سیاره و قمرهایشان به دست آوریم که آوردیم. اما آن صفحه‌ها آنجا هستند. چرا؟ چون نمی‌دانیم در آینده چه اتفاقی برایمان می‌افتد، اما دوست داریم (شاید بیشتر از هر چیز دیگری) که گوشه‌ای از آن مال ما باشد.

اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
پدرام بهروزی پدرام بهروزی 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
6 دقیقه مطالعه / 1 هفته پیش
img-content
عرفان کسرایی عرفان کسرایی 9 دقیقه مطالعه | 3 هفته پیش
img-content
5 دقیقه مطالعه / 4 هفته پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.