بخونید، خونده بشید!
سیفون
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
سیفون
8 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
سیفون

صدای سفیون توالت همسایه می‌آید ومی‌فهمم صبح شده، آغاز شومی بود. صدای پای مادرم آمد که کتری را پر می‌کند ومن تا سوت کتری وقت داشتم فکر کنم. فکر کردن گاهی حتی از کار کردن در معدن هم سخت‌تر است وقتی قرار باشد برای سادیسم اختصاصیت توضیحی دلپذیر بدهی که شنونده جوری قانع شود که حق را دو دستی در سینی تحویلت دهد آن هم با احترامی که شایسته و درخور.

صدای نایلون که می‌آید می‌فهمم مادرم لقمه نان و پنیرم را که یک روز با گردو یک روز با خیار و یک روز با گوجه  لوله می‌کند حاضر کرده و خیال می‌کند با این بمب دست سازش هوس سوسیس و کالباس را از سرم می‌پراند و یک نارنگی نارنجی کنارش می‌گذارد.چشم‌هایم را سفت‌تر از آدم خواب به هم چسبانده‌ام و در برزخی که زیر پتو ساخته‌ام خودم را زجرکش می‌کنم.

مادر من زنی‌ست که در چشم‌هایش همیشه یک اندوه تاریخی دیده می‌شود ولی از روزگار شکایت نمی‌کند. برای من چیپس و پفک نمی‌خرد اما بهترین سمبوسه دنیا رو می‌پزد. مادری که بچه‌اش را بیشتر از خودش دوست دارد  و مرا شبیه یادگاری از روزهای دور و خوبش تماشا می‌کند و من همیشه در عمق چشم‌هایش دنبال یک لوکیشن جادویی می‌گردم که آرتیست‌هایش خوشبختی را لمس کرده اند. به کیف و کفش و شامپو و صابون من اهمیت می‌دهد و مرا نماد یک زندگی بی دغدغه بار آورده است. مادری که هر روز ظهر بعد از آنکه پول‌هایش را شمرد و حساب و کتابش را  تحویل مدیر بانک داد بدو بدو دنبال من می آید که از مدرسه به خانه برگردیم تا وانمود کنیم خوشبختیم. مادر من زنی‌ست با سه تصمیم بزرگ. ازدواجش، ادامه زندگی‌اش با یک سر کاملا طاس بر اثر شوک عصبیِ بعد از تصادف و خوشبخت کردن من.

من اما دختری هستم که  شش ماهگی‌ام را به یاد دارم وقتی اتوبوس تصادف کرد و پدرم را کت بسته پیش خدا بردند من که زیر صندلی پرتاب شده بودم همانجا اولین تصمیم زندگی‌ام را گرفتم که دیگر گریه نکنم. مادرم تا یک ماه بیهوش بود، وقتی 7 ماهه بودم بیدار شد، شیرش خشک شده بود و من دومین تصمیم بزرگم را گرفتم و غذای کمکی خوردم تا زحمتم را برای همه کم کنم و حالا زیر این پتو دارم چهارمین تصمیم بزرگ زندگی‌ام را می‌گیرم و می‌خواهم این قدر برای خودم انرژی منفی بفرستم تا اولین دختر ده ساله‌ای باشم که در عرض ده دقیقه سرطان گرفت و مرد.

بوی اتو می‌آید و یعنی مادرم به جان روپوش مدرسه‌ام افتاده. زیر پتو دم کرده بودم و سرطان از رگ گردنم هم نزدیک‌تر شده بود وداشت قلقلکم می‌داد و وارد جریان خونم می‌شد که یک انگشت قوز کرده و با حیا سه ضربه به در زد. انگشتی ناشتا که خودش هم از خروس بی‌محل بودنش خجالت می‌کشید. مادرم اتو را رها کرد، سوت کتری را رها کرد،خاطراتش را رها کرد و با یک لبخند ذاتی در را به روی  خانم همسایه طبقه دوم گشود.

پچ پچی هولناک آپارتمان شصت متری را پر کرد. شصت متری که بیست مترش حمام و دستشویی و انباری و بالکن بود و ملک شخصی من فقط شش متر اتاق خوابم بود. از جایم پرید و سرطان فلنگ را بست. تمام مکانسیم‌های دفاعی بدنم دروغ می‌گفتند، امروز روز مرگ من نبود. در اتاق را قفل می‌کنم و پشت در روی زمین فرود می‌آیم، فرودی بی‌هیجان مثل بشقاب پرنده‌ای با چراغ‌های خاموش که هیچ کس متوجه‌اش نمی‌شود.

من دیروز سومین تصمیم مهم زندگی‌ام را گرفتم و کلاه‌گیس مادرم را از طبقه نهم ساختمان به باد آبان ماه سپردم. بادی که سوز نداشت و می‌خواست ادای بادهای سرد را در بیاورد و داشت شلوغ کاری می‌کرد. بادی که شانس گندش در هوایی صاف وزیدن گرفته بود و حتی یک لکه ابرِ سفید هم به تورش نخورد تا جا به جا کند. بادی  گرد و خاک داشت ولی عرضه نداشت کلاه گیسی که از پنجره بیرون انداختم را دو تا کوچه آن طرف تر ببرد و صاف برد تحویل همسایه طبقه دوم داد.

دیروز کلاه‌گیس مادرم زیر مقنعه‌اش لج کرده بود و کج شده بود اما خودش نفهمیده بود. وقتی به رسم هر روز از مدرسه می‌دویدم بیرون تا دست‌هایش را سفت بچسبم و قدم‌هایم با گام‌هایش کوک کنم و با هم به خانه برویم دیدم که سوژه خنده ۵۰۰ دانش آموز با دندان‌های لق و شیری شده‌ایم که ۱۰۰۰ تا چشم دارند و فردا برای در گوشی حرف زدن پشت من و مادر کچلم ۲۰۰۰ تا بهانه دارند. از دور هر چه به مادرم اشاره کردم نفهمید. باز حواسش پی روزگار خوشش بود و لبخندی روی صورتش کاشته شده بود و فقط چشم‌هایش را ریز کرد و بی آنکه لب‌هایش بجنبند پرسید چی میگی؟؟

در اقدامی بی سابقه بی آنکه دستش را بگیرم پشت سرش راه افتادم و مادرم با یک حرکت موهای مصنوعی‌اش را صاف کرد و همه چیز طبیعی شد اما من دیروز عصر دست کلاه گیسش را به دست باد دادم. پشت در اتاق نشستم و همسایه رفته. دوباره بوی اتو بلند شده. مادرم چای را دم کرده. ملک شش متری ام مثل قبر تنگ شده. از برزخی که ساختم بیرون می‌دوم و وسط دامن گلدار مادرم‌های های گریه می‌کنم. دامنش بوی علف تازه چیده شده می‌دهد و گوسفندی مثل من را مست می‌کند. می‌گویم‌: ببخشیییید...مادرم خم می‌شود و گونه‌های خیسم را ماچ می‌کند و برایش مهم نیست لب‌هایش شور شوند و می‌گوید: "بیا امروز جفتمون غیبت غیر موجه بکنیم و بریم بازار یه موی خوشرنگ واسه مامان انتخاب کن." 

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
like2K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 2819 خواننده / 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.