بخونید، خونده بشید!
مژدگانی بدمزه
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده

داستان کوتاه می‌نویسم. دو سال در روزنامه‌ی ایران ستونی ثابت به نام "قصه سه‌شنبه‌ها" داشتم. تجربه‌ی نویسندگی در چند نشریه و ماهنامه را دارم، اما روزنامه‌ی ایران شیرین‌ترین تجربه‌ام تا به امروز بوده.

دنبال کن
مژدگانی بدمزه
8 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
مژدگانی بدمزه

اگر سر سفره عقد یک بله زورکی و زیر لب نگفته بود حتم پیدا می‌کردم که لال است. شوهرِ من مرد کم‌حرفی ست ، چای را پررنگ می‌نوشد و هنوز به استکان و نعلبکی معتقد است، قند را داخل چای غسل می‌دهد و هورت ملایمی می‌کشد . اجازه می‌دهد مزه گس چای زبانش را لمس کند اما بلافاصله  قند را می‌جود و تلخی را از دل زبانش در می‌آورد.

غذای نانی دوست ندارد و تا برنج نخورد سیر نمی‌شود. هرگز به چشم کسی خیره نمی‌شود و تنها برادری که دارد را فقط سالی یکبار می‌بیند. عقل دور اندیشی دارد و به امید روز مبادا که در آمدنش هیچ شکی ندارد اهل ولخرجی نیست. هفته‌ای یکبار حمام می‌رود و کیسه و سفیداب می‌کشد، همانجا هم ریش می‌تراشد و هم مسواک می‌زند.

شب‌ها با اولین تماس سرش با بالش بدون هیچ تلاشی مثل آدم‌هایی که وجدان آسوده دارند خوابش می‌برد و هر روز مطابق با ساعت بدنش سپیده نزده بیرون می‌رود. نه هیچ وقت خیلی گرمش می‌شود و نه هرگز از سرما شکایت می‌کند انگار که بدنش فصل عوض می‌کند و یک به روزرسانی ژنتیکی دارد. هرگز به خوشمزگی یا بدمزگی غذایی اقرار نمی‌کند و فقط محض بدهکار نبودن به معده‌اش، رفع تکلیف می‌کند و غذا می‌خورد. همسایه‌ها با احترامی خاص در موردش حرف می‌زنند، همیشه می‌گویند از چشم‌هایشان کلی بدی دیدند اما از شوهر من نه.

دگمه‌های پیراهنش را از پایین به بالا می‌بندد و هرگز بعد از لباس پوشیدن در آیینه خودش را تماشا نمی‌کند. هیچ وقت حرفی از سلمانی رفتنش نزده‌ست اما موهای کم پشتش همیشه کوتاه و مرتب است، انگار جادوگری طلسم رشدش را باطل کرده باشد.

من اما مشت مشت تخمه آفتاب‌گردان می‌شکنم و چای لیوانی‌ام را با نبات می‌خورم. روی ناخن‌هایم روزی یک ساعت لاک می‌زنم و هنوز خشک نشده و تا شوهرم نیامده پاکشان می‌کنم.عاشق نان بربری و ایستادن در صف و وراجی کردن با زن‌های خانه دارم. اهل ولخرجی‌های یواشکی و شارژ موبایل خریدن هستم، برای همه‌ی آشنایانم پیغام‌های محبت‌آمیز می‌فرستم و هرگز جواب نمی‌گیرم. خط قرمز آرزوهایم هر شب رفتن به یک رستوران شیک است و دوست دارم موهایم را هر ساعت یک رنگ کنم و میز توالتی داشته باشم که جلوی آیینه‌اش پر از عطر باشد.

آرزو دارم یک روز بشود که انگشت ته حلقم بزنم و 70 کیلو اضافه وزنم را بالا بیاورم تا هم وزن شوهرم شوم و از شر لباس‌های کشی و پلاستیکم خلاص شوم. همیشه گرمم می‌شود و عرق می‌کنم حتی در شب یلدا. هر شب مسواک می‌زنم اما دندان‌هایم یکی در میان کرم خورده هستند.

 بچه‌ام که نشد شوهرم حتی اعتراضی نکرد، سر و گوشش هم نجنبید، باعث شد نه ککم بگزد و نه دلم بلرزد. اما خم ابروی شوهرم از اخم که چند سال یکبار اتفاق می‌افتد به نظرم ترسناکترین منحنی دنیاست و وادارم می‌کند مثل مارمولکی که پشت لوله ناودان پنهان می‌شود دنبال جایی برای قایم شدن بگردم .

شوهرم صبح تا شب کاغذ و پلاستیک جمع می‌کند. پشت وانتش که دیگر جایی نمی‌ماند برمی‌گردد و جوراب‌هایش را در حیاط در می‌آورد و همان‌جا پایش را می‌شوید، عصر نوبت من می‌شود که کاغذها را از پلاستیک‌ها جدا کنم تا فردا صبح بفروشدشان. یواشکی مجله‌ها را کش می‌روم و زیر فرش می‌گذارم تا فردا قصه بر سر دو راهی ماندن همجنس‌هایم را که کلکسیون درد هستند بخوانم. شماره قرعه کشی بطری آب میوه‌ها را به امید برنده شدن پول و خانه و ماشین برای سامانه‌شان پیامک می‌کنم و هر شب قبل از خواب رویای برنده شدن می‌بافم و فردا که بیدار می‌شوم می‌شکافمش.

امروز صبح ولی کیفی زنانه پیدا کردم که به فرضیه مشکوک خوشبختی‌ام امکان می داد. کیفی با 10 بسته تراول که از فرط نو بودن هر ورقش می‌توانست گردن بد بختی‌ام را از بیخ ببُرد. به وجدانم والیوم دادم و رویش لحافی سنگین کشیدم، کیف را برداشتم، از دوشم آویزان کردم و با دو تا نان بربری کنجدی به طرف خانه راه افتادم، در محله‌ای که حتی داشتن کیفی از این جنس حکمِ آدم حسابی بودن دارد.

موبایلِ توی کیف دارد خوشی‌ام را زا به راه می‌کند. به خانه می‌رسم. موبایل را زیر کوه رختخواب می‌گذارم تا صدای زنگش به خوش شانسی‌ام لیچار نگوید. شاید امشب اولین شبی باشد که شوهرم با قصد لبخند دندان‌هایش را نشانم دهد و بگوید : "باریکلا به تو!"

مهم نیست پول‌ها مال کیست. ندید هم می‌شود تخمین زد صاحب کیف محتاج نیست. موبایلِ خودم زنگ می‌خورد. تایش را از وسط باز می‌کنم و جواب می‌دهم و همان موقع فکر می‌کنم سیمکارتم را بیاندازم توی گوشی زیر رختخواب. مردی شاد و جوان آن‌ور خط خبر برنده شدن ماشین چند صد میلیونی را در قرعه‌کشی پاکت‌های آبمیوه به من می‌دهد.

خدا غافلگیرم می‌کند. حکم تخلیه همه گرفتاری‌هایم را دست دارم و توی کوچه میریزم‌شان. در یک لحظه از زنی چاق و بد لباس تبدیل به فرشته‌ای زمخت و خوش لباس می‌شوم که فقط شاید یک کمی توی ذوق بزند. مرد جوان گفت تا چند ساعت دیگر تماس می‌گیرند تا روز اهدای جوایز را اعلام کنند.

موبایل زیر رختخواب را برمی‌دارم. دیگر نیازی به این پول خردها ندارم. به زن پریشان آدرس خانه را می‌دهم. نیم ساعت نشده با یک جعبه شیرینی می‌آید. به تراول‌های توی کیف نگاهی می‌اندازم شبیه آخرین نگاه حوا به بهشت. نصف جعبه مژدگانی‌ام را با چای می‌خورم و منتظر روز اهدای جوایز می‌نشینم.

موبایلم زنگ می‌خورد. تایش را باز می‌کنم و جواب می‌دهم، همان لحظه برای اولین ولخرجی‌ام تصمیم می‌گیرم که باید یک گوشی مدل بالا بخرم. مرد جوان می‌گوید فردا با پاکت آب میوه که کد قرعه کشی رویش ثبت شده به دفترشان بروم. ریشه‌های فرش را با دست مرتب می‌کنم. خوشی‌ها در دلم کمرنگ می‌شود و غم نداشتن پاکتی که تا امروز بازیافت شده را با جرثقیلی بزرگ توی دلم می‌گذارند. صدای مرد جوان شبیه دکتری که قرار است تسلیت بگوید می‌شود و می‌گوید: "بدون پاکت از جایزه خبری نیست خانوم محترم". روزم زشت می‌شود، شبیه روزی که کارنامه‌ی مردودی شهریورم را  دستم دادند.

شوهر من مرد کم حرفیست. نه گذشته‌اش را دوست دارد و نه آینده‌اش را. من هم زن کم حرفی شدم. زنی که دیگر شیرینی نمی‌خورد.

نویسنده
سمیه خطیب‌زاده
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
like2K
tag
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 2819 خواننده / 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.