بخونید، خونده بشید!
آثار راه یافته به مرحله نهایی: سفرنامه‌ زنجان
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
حسین نوروزپور حسین نوروزپور

وبلاگ نویس

دنبال کن
آثار راه یافته به مرحله نهایی: سفرنامه‌ زنجان
تیم تحریریه موضوع آزاد
10 دقیقه مطالعه / 1 سال پیش
img-content
وقت نوشتنه! وقت نوشتنه!
همه چیز درباره مسابقه نویسندگی برای وب موضــــــــــوع آزاد
دنبال کن
آثار راه یافته به مرحله نهایی: سفرنامه‌ زنجان

چند روز قبل با ظریفی که در بردن جوایز مسابقات ادبی و غیر ادبی یدِ طولایی دارد و چندی است کتابش با عنوان "چگونه در فضای مجازی جوایز را درو کنیم؟" در ارشاد خاک می‌خورد ملاقاتی داشتم و ایشان توصیه‌ی اکید داشت که برای موفقیت در مسابقه‌ای که جایزه‌اش از جنس سفر است باید سفرنامه نوشت. نمی‌دانم که این توصیه را از روی ظرافت ذاتی‌اش برای خارج نمودن یک رقیب قدرتمند از گردونه مسابقه انجام داد یا واقعاً عصاره‌ی تجربیاتش را رایگان در اختیار یک دوست قرار داد. در هر صورت من به واسطه سادگی ذاتیِ، تصمیم گرفتم یافته‌های خود را از آخرین سفرم روی کاغذ بیاورم. البته چنانچه برنده نشدم به سبک ورزشکارن هموطن قطعاً چیزی از ارزش‌های ما کم نخواهد شد چرا که حداقل سفرنامه‌ای کف دستمان باقی خواهد ماند و همگان می‌دانند مسافرت بدون سفرنامه همانند کتاب بدون جلد است؛ و کتاب بدون جلد شبیه تنِ آدمی بدون لباس زیباست، و آدمِ بدون لباس طبیعتاً نشان از بی‌غیرتی دارد و البته ما هم که به عنوان یک ایرانی مربای غیرت تشریف داریم لذا بدون مقدمه‌چینیِ بیشتر به اصل مطلب می‌پردازیم.

یادگاری می‌گذارم، پس هستم!

اولین مقصد سفر شهر سلطانیه بود، جایی که به دستور ارغون‌خان کلنگ ساخت پایتخت جدید حدود 750 سال قبل بر زمین خورد؛ شهری که در زمان الجایتو (پسر ارغون) به پایان رسید و پایتخت شد. الجایتو وقتی به دنیا آمد نیکلا نام گرفت چون مسیحی به دنیا آمد. بعدها بودایی شد و بعدترها مسلمان شد و نهایتاً شیعه و با نام سلطان محمد خدابنده در سن 35 سالگی از دنیا رفت. به نظرم روح پرتکاپویی داشت!

\"\"

گنبد سلطانیه که از لحاظ ابعاد، شهرت جهانی دارد، در واقع بنایی است که الجایتو در محل ارگ سلطنتی ساخت تا پس از مرگش در آنجا دفن شود. اینکه یک سلطان در عنفوان جوانی به فکر محل دفن خود است نشان می‌دهد که مرگ از دیرباز در این سرزمین از آنچه در آینه می‌بینیم به ما نزدیک‌تر است! اما نکته مهم سن و سال و مرگ‌اندیشی نیست بلکه آن است که این بنا وسط ارگ ساخته شد لیکن علیرغم وجود بنای سلطانیه، از ارگ جز چند پایه (که آن هم تقریباً به مدد مرمت‌کاران ایجاد شده است) چیزی باقی نمانده است. علت چیست؟!

در طول تاریخ در ایران دو تیپ حاکم داشته‌ایم: پادشاهی که پایتختش تختش بود و پادشاهی که پایتختش اسبش بود! معمولاً گروه اول چیزهایی را به عنوان یادگاری و شاخص برای نشان دادن عظمت خود می‌ساختند و گروه دوم نیز دقیقاً با همان هدف اقدام به تخریب آن می‌نمودند. همین اتفاق برای ارگ سلطانیه رخ داده است و پس از افول ایلخانان و ظهور خاک در توبره‌کنِ تیمور، و سپردن این مناطق به پسرش میرانشاه که اندکی هم شیرین‌عقل بود، تمام این یادگاری‌ها به غیر از ساختمان‌های مذهبی پاک شد. در واقع یکی از دلایلی که حکام تلاش می‌کردند یادگاری هایشان رنگ و بوی مذهبی داشته باشد رودست زدن به اخلافشان و جاودانه شدن اثر و اسمشان بود.

الجایتو و طرح ناکامِ خاورمیانه جدید!

گنبد سلطانیه خودش را از چندین و چند کیلومتری به چشم و دلِ بازدیدکننده وارد می‌نماید اما عظمت آن قاعدتاً از زیر آن بیشتر نمود پیدا می‌کند که در حال حاضر به دلیل حجم عظیم داربست و چوب و...جهت مرمت، چنین امکانی وجود ندارد.

\"\"

الجایتو وقتی به مذهب شیعه درآمد چنان ذوب شد که تصمیم گرفت در عملی عاشقانه، همه‌ی قبور ائمه‌ی شیعه را به پایتختش انتقال دهد لیکن فقهای ملتزم رکاب مانع او شدند و گفتند:"حاجی لطفاً کمی یواش‌تر!" و احتمالاً احادیثی برای او نقل کردند که در آن به حرام بودن نبش قبر اشاره شده بود و البته تاریخ در مورد واکنش این دوستان درخصوص افعال حرام دیگر سلطان نظیر شرابخواریِ بیش از حد، سکوت کرده است و نمی‌توان قضاوت کرد که آیا مرگ این سلطان در 35 سالگی در اثر افراط در نوشیدن، به گردن آن ملتزمین رکاب هست یا خیر! به‌هرحال شما توسن خیال را در ذهن‌تان بتازانید و به این مقوله بیاندیشید که اگر این نقل و انتقال صورت می‌پذیرفت چه تغییرات شگرفی در ژئوپلتیک منطقه حاصل می‌شد!

قبر من کجاست!؟

در نهایت الجایتو به توصیه فقها و علما، به انتقال تربت نجف قناعت کرد و با همان خاک، بخشی از بنای سلطانیه را متبرک نمود... قسمتی که تربت‌خانه نام دارد... تا پس از مرگ به آرامشی که از شراب حاصل نشده بود ‌دست یابد. اما نکته اینجاست که ما در هیچ‌کجای بنا اثری از قبر سلطان نمی‌بینیم! بنا به برخی از روایات چون به همراه ایشان جواهرات قابل توجهی دفن شده بود با ظهور پادشاهِ اسب‌نشینِ بعدی (تیمور و پسرش) این قسمت از بنا که ازقضا دلیلِ ساخت آن بود؛ توسط ایشان دچار تغییر کاربری شد. البته ما می‌دانیم چه با جواهر چه بی جواهر، اصولاً قبر سلاطینِ این دیار یک بنای موقتی است!

یکی از اطرافیان تاثیرگذار و مورد علاقه الجایتو، ملا حسن کاشانی آملی است که در زمینه‌ی شعر هم دستی بر آتش داشته است. مقبره‌ی ایشان به بنای سلطانیه نزدیک و البته کمی مهجور است. گنبدی شبیه به گنبد سلطانیه اما در مقیاسی به‌مراتب کوچکتر که داخل یک محوطه‌ی باز قرار دارد. نگهبان در را برای ما باز نمود و از آن دیدن کردیم و البته در آنجا هم قبری ندیدیم!

با فاصله‌ی کمی از این دو بنا، گنبدی آجری به چشم می‌آید که وقتی به آن نزدیک می‌شوید نام چلبی اوغلی را بر تابلویش خواهید دید. بنا به روایتی محل دفن شاگرد والامقامِ مولوی یعنی حسام‌الدین چلبی است که طبیعتاً روایتش سست است. چلبی اسمی عام است که جانشینان بعدی مولانا (فرزندان و نوادگانش) همگی این لقب را داشتند و احتمالاً اینجا مربوط به یکی از آنهاست. این مدرسه و خانقاه و مقبره بنای جالبی است به‌خصوص که عکس بزرگی از بنا که در دوره قاجاریه انداخته شده است در ورودی بنا (که از قضا اداره میراث فرهنگی شهر است) گذاشته شده است و وقتی عکس را می‌بینی و وارد می‌شوی انگار از تونل زمان گذشته‌اید، بخصوص اگر نوای استاد شجریان (رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند) در گوشتان باشد. خطاب این شعرِ مولانا همین حسام‌الدین چلبی است. نکته جالب در این مقبره هم همان است که حدس می‌زنید: آنجا هم خبری از جنازه و قبر نیست!

اگر صدای ارواح را می‌توانستیم بشنویم شاید شعار قبر من کجاست در این منطقه رساترین شعاری بود که به گوش می‌رسید!

داعش منو نخور!

از یادگاری‌های باقی‌مانده از مغولان، برخی معابد بودایی است که البته اکثر آنها بعد از تغییر دین ایشان، به دستور خود ایشان تخریب شد و کار سلاطین پس از خود را راحت نمودند. در واقع مغز ایشان برای تخریب مدام وودوود می‌کرده است! خوشبختانه دو سه موردی از این معابد جان سالم به‌در برده‌اند که یکی از آنها معبد داش‌کَسَن در نزدیکی سلطانیه است. معبدی که در دل کوه تراشیده شده است و نقش‌برجسته‌های زیبایی دارد؛ دو اژدها در طرفین که یکی از آنها به‌غایت سالم است. شاید یکی از دلایل سالم ماندنش در عصر حاضر جاده‌ی خاکی آن است که امیدوارم هیچگاه آسفالت نشود!

\"\"

اگر گردشگر واقع‌بینی باشید طبعاً انتظار ندارید در این معبد مجسمه یا نقشی از بودا را مشاهده کنید ولی اگر گردشگر پیگیری باشید می‌توانید دو قسمت از صورت بودای این معبد را در موزه مردان نمکی زنجان (خانه ذوالفقاری‌ها) در ادامه سفرتان ببینید.

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس!

بازدید از جاذبه‌های گردشگری یک منطقه، تابع محدودیت‌های زمانی ماست و طبیعتاً نمی‌توانیم همه‌ی مکان‌های توصیه‌ شده را ببینیم. مثل کتاب می‌ماند؛ محال است که بتوانیم همه رمان‌هایی را که دوست داریم بخوانیم و ناگزیر از انتخاب هستیم. داخل شهر زنجان از دو موزه بازدید کردیم: رختشویخانه و مردان نمکی.

\"\"

رختشویخانه ایده‌ی جالبی بوده است... جایی سرپوشیده برای شستن لباس‌ها که احتمالاً در زمستان سخت زنجان کاربرد زیادی داشته و شهردار زنجان در اوایل قرن آن را ساخته است. شهرداری که دو دهه بعد توسط چپ‌ها اعدام انقلابی شد؛ چپ‌هایی که بعد از کودتای 28 مرداد توسط نظامیان اعدام انقلابی شدند، و نظامیانی که بعدها توسط دیگران اعدام انقلابی شدند... اما رختشویخانه در این میان هنوز پابرجاست! در کنار رختشویخانه بازار صنایع دستی است، با توجه به هشدار چاقوفروش مبنی بر اینکه خانه‌ی ذوالفقاری‌ها (موزه مردان نمکی) ساعت 8 شب تعطیل می‌شود زودتر به آن سمت می‌رویم. بیست دقیقه به ساعت تعطیلی مانده اما مامور مربوطه در را بسته است و علت را رفتنِ متصدی فروش بلیط عنوان می‌کند و می‌گوید در صورت راه دادن ما ممکن است در ذهن مسئولین مافوقش خطور کند که او مرتکب خطای مالی شده است! هرچه سر و کله می‌زنیم و از بُعد مسافت می‌گوییم و خود را هموطنی از شهرهای شدیداً دور جا می‌زنیم فایده‌ای ندارد... به زبان فارسیِ ما هم ارتباطی نداشت! چون پنج شش دقیقه بعد از ما خانواده‌ای که ترکی می‌دانستند با زبان ترکی مشغول چانه‌زنی شدند و گفتند که از راه دور (قزوین!) آمده اند و مأمور فوق‌الذکر با افتخار ما را نشان داد که اینها از اهواز آمده‌اند و راه‌شان نداده‌ام!!

چاره‌ای نبود. مجبور شدیم در برنامه روز بعد تغییراتی ایجاد کنیم تا موزه را ببینیم.

باستانشناسی گازانبری!

خانه‌ی ذوالفقاری‌ها محل سکونت این خاندان حاکم بر زنجان بوده است که پس از انقلاب مصادره و... راستی از خرید چاقو در روز گذشته راضی هستید!؟... و در سالهای اخیر با خیابان‌کشی‌ها و اتفاقات دیگر تبدیل به ساختمانی شده است که درش به جای حیاط و باغ دراندشتِ سابق، وسط خیابان باز می‌شود! باز هم خدا رو شکر که تبدیل به موزه شده است و از این بیشتر آب نخواهد رفت.

مردان نمکی مجموعه‌ای از چند مومیایی طبیعی است که در یکی از معادن نمک استان کشف شده و دیدار از آن خالی از لطف نیست. نحوه کشف آنها نیز خودش داستانی است! بهره‌بردار معدن نمک در سال 72 مشغول بهره‌برداری با بولدوزر بوده است که متوجه چیزی می‌شود! خوشبختانه به‌خاطر همین توجه، حداقل جمجمه‌ی مومیایی از زیر بولدوزر سالم درمی‌آید که در حال حاضر در موزه ایران باستان نگهداری می‌شود (مرد نمکی شماره 1). بعد از این کشف استثنایی، بهره‌برداری از معدن به روش بولدوزری و گازانبری به مدت 11 سال ادامه پیدا می‌کند تا اینکه بقایای مرد شماره 2 از زیر بولدوزر به دست می‌آید که البته ایشان به اندازه شماره‌ی 1 خوش‌شانس نبود! و از آنجایی که مسئولین مربوطه هم مثل ما در زمان طفولیت، مدام از اصطلاح تا سه نشه بازی نشه بهره می‌بردند لذا مرد نمکی شماره 3 نیز به روش بولدوزری کشف و بقایایش جمع‌آوری گردید. پس از آن بالاخره مسئولینِ مربوطه به بهره‌بردار معدن گفتند: "داداش ماشین رو خاموش کن ما خودمون ادامه‌ش می‌دیم!" کاوش‌ها آغاز و بلافاصله مرد نمکی شماره 4 به صورت کامل (با لباس کامل و ابزار و ادوات همراهش) کشف گردید. این مومیایی هزار و پانصد ساله در همین موزه نگهداری می‌شود و بسیار دیدنی است. حتماً انتظار ندارید که از محلی که در آن تصویربزداری ممنوع است با موبایل خود عکس انداخته باشم.

دودکش جن!

طبیعت گاهی با روش فرسایش هنرنمایی‌های عجیبی می‌کند. اما طبیعت گاهی نمی‌داند این هنرنمایی را دقیقاً کجا باید انجام بدهد! به عنوان مثال این دودکش‌جن را اگر در تایلند و امثالهم اجرا می‌کرد تا الان کلی توریست خفن جذب می‌کرد.

\"\"

یک ستون سی چهل متری با قطر دو سه متر که بر روی نوک آن یک تکه سنگ قرار گرفته باشد... خیلی جالب بود. یکی از آنها در کنار جاده زنجان-ماه‌نشان است و حدوداً یک ساعتی باید از زنجان برانید تا به آنجا برسید. اما نمونه‌ی شگفت‌انگیز و زیبا از این پدیده، حدود شش هفت کیلومتر بعد از دودکش‌جن است. جایی که چندین و چند ستون در کنار هم قرار گرفته است و قلعه بهستان را ایجاد نموده است.

\"\"

تصویر خود گویاست... آن سوراخ‌هایی که می‌بینید دست‌کندهایی است که مردم صدها و شاید چند هزارسال قبل برای سکونت ساخته‌اند. برخی از این اتاق‌ها غیرقابل دسترس‌اند که نشان می‌دهد یا با گذشت زمان و ریزش و تخریب، دسترسی آن از بین رفته است یا اینکه از ابتدا جایی ایجاد شده است که غیرقابل دسترس باشد! آدم یاد پول نفت و بابک زنجانی می‌افتد.... ببخشید چاقوی زنجان فراموش نشود!!

 ناصر خسرو یا منصور ضابطیان!؟

طبعاً بنا بر این نیست که تمام لحظات یک سفر را در سفرنامه بنویسیم و گاه و بیگاه مجبور شویم خودمان و شما را به خرید چاقوی زنجان دعوت بنماییم! لذا از زنجان به سمت منطقه "طارم" می‌رویم.

یک مسیر کوهستانی و خلوت، وقتی به فراز کوه‌ها رسیدیم، در آن سمت حجم متراکمی از ابر را دیدیم که زیر پای‌مان قرار گرفته بود... سرازیر شدیم و از میان ابرها عبور کردیم. براساس نقشه‌ها اولین شهری که به آن می‌رسیدیم چَوَرزَق نام داشت و طبق یکی از بروشورهای گردشگری، روستایی را به عنوان هدف انتخاب کردیم به نام "شیت" تا قلعه‌ی آن را بازدید کنیم. ساعت 10 صبح بود که وارد جاده‌ی فرعی روستای شیت شدیم. جاده‌ای زیبا در کنار نهر آب و باغ، نرسیده به روستا از یک رهگذر سراغ قلعه را گرفتیم. رهگذر با حیرت اظهار کرد که روستای شیت قلعه ندارد! باورمان نشد. در ایام نوجوانی داستانی از عزیز نسین خوانده بودیم که در آن دو خارجی دیدنی‌های استانبول را یک به یک به راهنمای استانبولی خود نشان دادند، لذا خیلی با اعتماد به نفس، لبخندی به ایشان زدیم و ادامه دادیم. خوشبختانه روستای شیت خیلی از جاده اصلی دور نبود و ما خیلی زود به روستا رسیدیم و در همان ورودی سراغ قلعه را گرفتیم. این‌بار مخاطبمان ضمن انکار وجود قلعه، از آثاری دیدنی در ادامه مسیر و در فاصله‌ای حدود 10 دقیقه خبر داد. ما البته بیدی نبودیم که با این بادها بلرزیم. از حدود 10 نفر دیگر سراغ قلعه را گرفتیم که از میان آنها دو سه نفر به کوه مقابلمان اشاره کردند و گفتند به این کوه می‌گویند قلعه‌ی شیت! و باقی با تعجب به ما می‌گفتند که شیت قلعه ندارد، اما همگی آنها از وجود یک منطقه دیدنی در فاصله 10دقیقه‌ای روستا خبر می‌دادند. از روستا عبور کردیم و جاده‌ی زیبا را ادامه دادیم... یک سمت کوه و یک سمت باغ... چند دقیقه بعد، ظهور چند باغ‌رستوران در سمت چپِ جاده دلمان را قرص نمود و تقریباً در فاصله‌ی 10دقیقه‌ای از روستای شیت در سمت راست جاده دو باب دستشویی شیک مشاهده نمودیم که روی تابلوی آن درج شده بود مسیر گردشگری روستای ولیدر و دلمان بیشتر قرص شد که این مسیر به جای مناسبی ختم می‌شود!

تقریباً هر دو سه دقیقه یک بار با رهگذری در جاده برخورد می‌کردیم. سواره یا پیاده فرقی نداشت از همه سوال را می‌پرسیدم... اصرار عجیبی داشتم که دلم قرص شود... انصافاً همه‌ی سوال‌شونده‌ها  با خوشرویی می‌ایستادند و جواب می‌دادند. پاسخ‌ها تقریباً یکسان بود: اسمی از قلعه شیت به گوش‌شان نخورده بود و اگر ده دقیقه ادامه بدهم به یخچال طبیعی ولیدر خواهم رسید.

کم‌کم شیب جاده افزایش یافت و ما شروع به صعود از کوه نمودیم. تقریباً نیم‌ساعتی از ابتدای مسیر گذشته بود که پیرمردی را از کنار جاده سوار کردیم. فندق چیده بود و نفس‌نفس می‌زد. ایشان خبر داد که پنج دقیقه دیگر به روستای ولیدر می‌رسیم و پس از روستا حدود 10 دقیقه که ادامه بدهیم به یخچال طبیعی خواهیم رسید. پیرمرد مهربان را در حالیکه اصرار داشت برای صرف چای به خانه‌اش برویم در روستا پیاده نمودیم؛ بیشتر مایل بودیم هرچه زودتر این ده دقیقه را به انتها برسانیم. پیرمرد اولین نفری بود که به ما اعلام کرد ده دقیقه مسیر باقی‌مانده خاکی است!

پیش از این چندین تجربه جاده خاکی در کارنامه‌ام داشتم که هرکدام به تنهایی این قابلیت را داشت که موهای بدنم را با شنیدن خاکی بودن جاده سیخ نماید اما خودتان را بگذارید جای من! کلی راه آمده بودم و دور زدن برایم سخت بود. ادامه دادم. روستا در دامنه‌ی کوه قرار داشت و طبعاً منظره‌ای دیدنی داشت. جاده‌‌ی داخل روستا خاکی بود یا بهتر است بگویم سنگی بود و زیگزاگ از میان خانه‌ها عبور می‌کرد. 10 دقیقه طول کشید تا از روستا بخارج شدیم. در حین عبور و در سر هر دوراهی آدرس را کنترل می‌کردم و همچنین در مورد کیفیت جاده نیز می‌پرسیدم. طبیعتاً حدس می‌زدم که اصطلاح خاکی درجه یک از نگاه آنها تفاوت‌هایی با نگاه من دارد! اما باید تجربه می‌کردم.

یکی از روستائیان در خروجی ولیدر مجدداً تاکید کرد که تا مقصد ده دقیقه فاصله است. نمی‌دانم از جاده خاکی چه تصوراتی دارید. لطفاً برای این قسمت از خفن ترین تصوراتتان استفاده کنید! اگر امکان دور زدن بود حتماً این کار را می‌کردم اما جاده باریک بود و باصطلاح راهِ پس نداشتم لذا با دلی ناآرام و قلبی نامطمئن ادامه دادم. نکته‌ی قابل توجه این بود که هر یکی دو دقیقه یک‌بار موتورسواری از کنار من می‌گذشت و عبور آنها خود قوت قلبی در این جاده کوهستانی بود. طبعاً از آنها نیز درخصوص میزان باقی‌مانده‌ی راه، سوال می‌پرسیدم. آنها مردمانی مهربان و سخت‌کوش بودند و شهادت می‌دهم که حرفشان در همه حال یکی بود: 10 دقیقه!!

گمانم حدود دو یا سه‌تا ده دقیقه در مسیر خاکی جلو رفتم درحالیکه مدام خودم را در حال پنچرگیری و تعویض لاستیک تصور می‌نمودم تا بالاخره به جایی رسیدم که می‌توانستم ماشین را کنار جاده پارک کنم. موتورسواری عبوری با لبخند به من گفت قسمت سخت راه را گذرانده‌ام و چنانچه ده دقیقه با ماشین ادامه بدهم به یخچال طبیعی خواهم رسید اما این‌بار تصمیم گرفتم این ده دقیقه را پیاده طی کنم!

پیاده ادامه دادیم... حدوداً دو تا ده دقیقه... تا این بار موتورسواری از باقی‌ماندن فقط 10 دقیقه (با پای پیاده) خبر داد اما همراهان ترجیح دادند عطای مقصد را به لقایش ببخشند و زیر سایه یک درخت گردو و در کنار یک جوی کوچک آب و بوته‌های تمشک باقی بمانند و من تنهایی ادامه دادم...

دردسرتان ندهم تقریباً ده دقیقه بعد به مکانی رسیدم که مشابه توصیفات آدرس‌دهندگان اولیه بود. اما هرچه چشم انداختم چیزی ندیدم! از آنجایی که نگران خانواده و همچنین ماشین بودم، در زوایای مختلف تعدادی عکس انداختم و برگشتم درحالیکه با نگاه به سنگهای تیز داخل جاده از تهِ دل خوشحال بودم که این قسمتِ آخر را پیاده طی نمودم.

\"\"

در مسیر برگشت از میان باغات و کوچه‌باغ‌هایی نظیر تصویر زیر عبور کردیم و تا جایی که بدنمان می‌کشید تمشک خوردیم و از پیاده‌روی در چنین فضایی لذت بردیم. اگر اوایل تابستان اینجا بودیم گیلاس فراوان می‌خوردیم و اگر اوایل پاییز، ازگیل... اما گمانم تمشک در میانه‌ی تابستان از همه‌ی آنها حلال‌تر بود.

بالاخره به ماشین رسیدیم و بازگشتیم. طبیعتاً مسیر بازگشت سرپایینی و قابل تحمل‌تر بود. داخل روستای ولیدر مغازه‌ای بود و ضمن خرید با فروشنده درخصوص ثبات کلام اهالی این منطقه (10 دقیقه!!) شوخی کردم و عکس‌ها را نشان دادم تا لااقل روی عکس‌ها یخچال طبیعی را به من نشان بدهد. خوشبختانه یکی از عکس‌ها مکان مورد نظر را شکار کرده بود و مغازه‌دار در مورد آن منطقه و یخی که به صورت طبیعی در همه‌ی سال در دسترس است صحبت کرد و اضافه نمود که متاسفانه امسال به خاطر گرمای بی‌سابقه تمام یخ‌ها آب شده است!

ساعت 4 عصر ناهارمان را خوردیم و درحالیکه معمای قلعه‌ی شیت برایمان حل نشده بود به سوی شهر آب‌بر (مرکز منطقه طارم) حرکت کردیم تا پس از استراحت فردا صبح به خانه بازگردیم.


در پایان، از میان 20 اثر منتشر شده در سایت، نفرات اول تا دهم با رأی داورها انتخاب و اسامی آنها در سایت اعلام خواهد شد و طی مراسمی از ایشان تقدیر به عمل خواهد آمد.

از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
حسین نوروزپور حسین نوروزپور 8 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
حسین نوروزپور حسین نوروزپور 6 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
12 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
عرفان خسروی عرفان خسروی 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.