بخونید، خونده بشید!
شیرین بودن شیرین‌تره یا فرهاد بودن؟
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
محمدامین نوبهار محمدامین نوبهار

برای مایی که در شهر کوچک بزرگ شده‌ایم، فعالیت رسانه‌ای محدود می‌شود به نشریات محلی و بومی که پیچیده‌اند در ادبیات و فرهنگ فولکلور. این چیزی است که بچه‌های شهرهای بزرگتر کمتر آن را درک می‌کنند. این‌که بتوانی با یک خبر معادلات سیاسی و اجتماعی یک شهر را به هم بریزی، قدرتی است که اهل رسانه‌ی شهرهای کوچکتر خوب آن را درک می‌کنند. از وقتی چشم باز کردم در نشریات محلی بودم و بعد که به دانشگاه آمدم افتادم در نشریات دانشجویی. حالا هم یک پایم در نشریات دانشجویی خوزستان است و یک پایم در فصلنامه‌ی فرهنگی-هنری «هیمه» که در استان فارس منتشر می‌کنیم. رسانه، جامعه، خبر و جنگ جذاب‌ترین مباحث زندگی من هستند.

دنبال کن
شیرین بودن شیرین‌تره یا فرهاد بودن؟
2 دقیقه مطالعه / 2 سال پیش
img-content
شیرین بودن شیرین‌تره یا فرهاد بودن؟

دو سه روز پیش، وقتِ برگشت به خانه که ملولم از جریان کندِ کلاس‌ها و درس‌های نامفهوم، از پله‌های سرسرای دانشکده که می‌آمدم پایین، بین آن مسجد و سرویس بهداشتی دیدمش. رنگ به رخسار نداشت و خبری از لباس‌های رنگ به رنگش نبود. دختری که هر روز صبح با لبخند می‌دیدمش و سه سال پیش اگر می‌گفتی سال بالایی، به او اشاره می‌کردم، حالا به هم‌ریخته و با نگاهی پر از تشویش جلویم راه می‌رفت.

سه سال پیش محمد مجنونش بود و من او را شیرینِ محمد صدا می‌کردم. هنوز هم اسمش را نمی‌دانم. نه اسمش و نه فامیلش. دختر زیبایی بود که وقار از سر و شکلش می‌بارید. به هیچ‌کس و هیچ‌چیز رو نمی‌داد جز محمد که سخت هم را می‌خواستند. دست هم را می‌گرفتند می‌رفتند تا ته راهروی گروه و از سبزی دیوارها که می‌گذشتند، زُل نگاه استادها که کنار می‌ٰفت از روی سرشان، بچه می‌شدند. دانشجو بودن را فراموش می‌کردند و می‌دویدند تا پشت دانشکده. یکبار پی‌شان را گرفتم. نو ورود بودم و کنج‌کاویم گل می‌کرد. رفتند تا توی نارنج‌زارهای ته دانشگاه. در قهقهه‌ی مستانه‌یشان گر می‌گرفتند و میان شاخه‌های پر از بهار نارنج فروردینِ اهواز گم می‌شدند تا غروب که خورشید برود توی دشت‌های جلگه‌ی خوزستان. شب محمد می‌رساندش تا دم خوابگاه. می‌ایستادند کنار پل هوایی و پچ‌پچ و ریزریز خنده‌هایشان که تمام می‌شد، دست می‌تکاندند برای هم و دختر که از در رد می‌شد، محمد سرش را می‌انداخت پایین، راه می‌افتاد سمت چراغ قرمز.

آن موقع من هنوز زیست‌شناسی را دوست داشتم، اهواز را می‌ستودم و خوزستان وطنم بود. عشق‌ها زیبا بودند و خوشحال بودم که دو تا سال بالاییم این‌قدر هم را می‌طلبند. تابستان پارسال بود که آمدم فیس‌بوک. خوشحال شدم. دیدم محمد بالاخره ریلیشن‌شیپ زده و توی آن قحطی آدم و بازار کساد فیس‌بوک چقدر برو بیا بود زیر پستش. پیامی نوشته بود به عشقش که اسمش نادی بود یا یک این‌جوری چیزی. یادم نیست. همه‌ی بچه‌های گروه رادیوی دانشکده قربان صدقه‌ی محمد رفته بودند و تبریک گفته بودند به آن دختر خوشبخت. کلیک که کردم، چیزی که نباید می‌شد، شد. دختر آن دختر زیبا و با وقاری که می‌شناختم نبود. کسِ دیگری بود که نمی‌شناختم. آن وقت باورم نشد. تا این‌که مهرماه رسید. دیدم دختر تنها نشسته روی صندلی‌های چوبی سه‌تکه‌ی جلوی گروه شیمی. سلام کردم و گفتم: فارغ نشدین؟ لبخند محوی زد و گفت: این ترم ان‌شالله. تا آخر ترم هم امیدوار بودم که باز با هم ببینمشان. اما هربار دختر تنها می‌نشست روی آن صندلی‌های جلوی اتاق انجمن علمی و پسر سرش را می‌کرد توی گوشی و صاف می‌رفت توی آزمایشگاه ته گروه.

چه شد؟ نمی‌دانم. آن‌موقع این ماجرا خیلی تلخ بود. اما حالا عادی شده. انگار که جدایی بدیهی باشد. دو سه روز پیش که جلوی مسجد دیدم کج و معوج با مانتوی خاکستری یک‌دست و موهای پخشِ سُریده از زیر شال بنفش در باد بهاری خوزستان می‌آید سمت دانشکده باز رفتم توی خاطرات. یادم افتاد به همه‌ی عشق‌های نرسیده‌ی گروه رادیوی دانشکده‌ که حالا هیچ‌کدامشان ساکن این دانشگاه نیستند. فقط من مانده‌ام و غم‌های بازمانده از عشق‌های نافرجام هزار آدم غریب و آشنا روی آجرهای ۶۰ ساله‌ی دانشکده‌ی علوم دانشگاه شهیدچمران اهواز.

نویسنده
محمدامین نوبهار
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
1199 خواننده / 5 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
img-content
1184 خواننده / 15 دقیقه مطالعه / 6 ماه پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.