بخونید، خونده بشید!
چنگال
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
اختصاصی موضوع آزاد
احمد غلامی احمد غلامی

روزنامه‌نگار و نویسنده . سردبیر روزنامه شرق

دنبال کن
چنگال
5 دقیقه مطالعه / 4 ماه پیش
img-content
روزنامه شرق روزنامه شرق
روزنامه سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، ورزشی صبح ایران
دنبال کن
چنگال

انگار اولین‌بار بود که چنگال می‌دیدیم. اول سیف‌‌الله صدای جرینگ‌جرینگ‌شان را شنید. داشتیم سنگر عراقی‌ها را به‌هم می‌ریختیم تا چیز دندان‌گیری پیدا کنیم: کیف پولی، ساعتی، ضبط صوتی... هر چیزی که غنیمت باشد و بی‌خودی توی گرما وبال گردنمان نشود. پتویی را از زیر کلمن کشیدم. صدایی دوباره شنیده شد. نمی‌دانم چرا سیف‌الله فریاد زد: «آخ‌جان سکه...» منظورش سکه طلا بود. توی خط خودمان شایعه شده بود، برای اینکه سربازان عراقی عقب‌نشینی نکنند به‌جای پول به آنها سکه می‌دهند. بیخودی نبود که سیف‌الله مهلت نداد و زودتر از همه شیرجه زد سمت پتو و گوشه تاشده آن را بالا زد و با ناباوری گفت: «چنگال.» همه زل زدیم به دست‌هایش، دوتا چنگال را بالا گرفته بود و نشانمان می‌داد. واقعا چیز غریبی بود. با اینکه مدت‌ها توی جبهه بودم اما یک‌بار هم توی هیچ سنگری چنگال ندیده بودم.

سیف‌الله گفت: «حتما اینجا سنگر فرماندهی است.» دروغ نمی‌گفت. بعید است سرباز یک‌لاقبای عراقی حال‌وحوصله غذاخوردن با چنگال را داشته باشد. سیف‌الله گفت: «باید همه سوراخ‌سنبه‌هایش را بگردیم. حتما چیزی گیرمان می‌آید.» گشت و گشتیم اما هیچ‌چیز پیدا نکردیم. سیف‌الله خسته و وامانده گفت: «تف به این شانس!» نگاه کرد به چنگال‌ها و گفت: «می‌خواهی؟» گفتم: «می‌خواهم چکار!» گفت: «باکلاس است!» یکی از چنگال‌ها را انداخت طرفم روی هوا آن را قاپیدم و گفتم: «ول کن بابا به چه درد می‌خورد؟» گفت: «آدم به قسمت‌اش پشت نمی‌کند.» گفتم: «اگر قسمت من این است نمی‌خواهم.» از سنگر که آمدیم بیرون آن را پرت کردم پشت خاکریز و گفتم: «خیر سرشان!» گفت: «خیلی بی‌شعوری، نمی‌خواستی می‌دادی به خودم.» گفتم: «برو بابا دیوانه!» چنگال را برعکس توی جیبش گذاشته بود و نوک تیز آن بیرون بود.

گفتم: «مراقب باش شیرجه می‌زنی تو گردنت نرود.» سر ظهر چنگال را درآورد. آن را حسابی شست و شروع کرد به غذاخوردن. از چنگال جای قاشق استفاده می‌کرد. خورش قیمه از لای دندانه‌های باز چنگال پایین می‌ریخت و شلوار سربازی‌اش را رنگ می‌کرد. گفتم: «دهاتی آخر با چنگال خورش می‌خورند.» گفت: «با چنگال غنیمتی خوردن همه‌چیز حلال است.» بعد از آن سیف‌‌الله بود و چنگالی در جیب. از خودش جدا نمی‌کرد. می‌ترسید گمش کند. یا کسی آن را بردارد. چنگال برایش مثل خودکار تو جیب مهندس‌ها و مداد گوشه گوش نجارها شده بود که یادشان می‌رفت مداد یا خودکاری دارند و بی‌خودی دنبال آن می‌گردند. سیف‌الله هم تا غذا می‌‌آمد می‌گفت: «چنگالم کو.» بعد می‌گفت: «آهان پیدایش کردم.» در جیبش را باز می‌کرد و چنگالش را درمی‌آورد و می‌مالید به گوشه پیراهنش و برقش می‌انداخت و می‌گفت: «بسم‌الله!» فرق نمی‌کرد، غذا آبگوشت باشد یا پلو و فسنجان، هرچه بود با چنگال می‌خورد. زرشک‌پلو با مرغ همان غذایی بود که سیف‌الله انتظارش را می‌کشید، چنگالش را به کار می‌انداخت و با حوصله پوست مرغ را جدا می‌کرد و با لبه آن تکه‌تکه‌اش می‌کرد و با کیف توی دهانش می‌گذاشت.

انگارنه‌انگار که اینجا جبهه است. سیف‌الله را آن‌قدر با چنگال دیده بودیم که دیگر یادمان رفت که با تعجب غذاخوردنش را تماشا کنیم. چنگال شده بود بخشی از وجودش. مثل پلاک هویتش. جعفری گفت: «شهید شدی از روی همین چنگال توی جیبت شناسایی‌ات می‌کنیم.» خیلی طول نکشید که خبر آوردند سیف‌الله شهید شده است. اما نتوانستیم او را شناسایی کنیم. جنازه‌اش مانده بود توی خط دشمن و آن‌قدر نزدیک و زیر آتش عراقی‌ها بود که کسی جرئت نمی‌کرد برود و او را برگرداند. ما صبح تا بعدازظهر سیف‌الله را می‌دیدیم. خودش را که نه. تلألوء نور خورشید را روی چنگالش می‌دیدیم و حدس می‌زدیم سیف‌الله باشد. سیف‌الله صبح تا ظهر، ظهر تا بعدازظهر برق می‌زد و شب‌ها خاموش می‌شد. فرمانده ‌گفت: «همه شما یک‌پا خل‌وچل هستید. چنگال به آن کوچکی آن هم توی جیب چطور اینجوری برق می‌زند.» جعفری گفت: «حاضرم شرط ببندم جناب سروان چنگال خودش است.» جناب سروان گفت: «شرط چی؟» جعفری گفت: «سر یک هفته مرخصی!» جناب سروان گفت: «چه‌جوری ثابت می‌کنی سیف‌الله است؟» جعفری گفت: «می‌روم، اگر بود جنازه‌اش را برمی‌گردانم عقب.» جناب سروان گفت: «نه خطرناک است، مسئولیت دارد.» شرط بسته نشد، اما جناب سروان فردا ظهر رفت بالای خاکریز و با دوربین به سمت نور نگاه کرد.

چیزی دستگیرش نشد. صدایمان زد. با جعفری رفتیم سنگرش. گفت: «بروید به شرطی که اگر دیدید خطرناک است برگردید. قول می‌دهم دست‌خالی هم آمدید بفرستمتان مرخصی!» شب به کانال زدیم. پیداکردن سیف‌‌الله در شب سخت بود. با جعفری جای نور را مرور کردیم. آن‌قدر نزدیک خاکریز عراقی‌ها شده بودیم که صدایشان را می‌شنیدیم. سینه‌خیز خودمان را به مختصاتی که با جعفری حدس زده بودیم، رساندیم. بوی جنازه می‌آمد. به هدف زده بودیم. سینه‌خیز و کورمال‌کورمال جلو رفتیم. دست می‌زدیم به سینه جنازه‌ها. اگر دستمان به فلزی می‌خورد بیشتر وارسی‌اش می‌کردیم. طبق مختصات فرضی باید سیف‌الله آنجا می‌بود. اما هیچکدام از جنازه‌ها خودی نبودند. انگار به گور عراقی‌ها دستبرد زده بودیم. جعفری آرام گفت: «پیدایش کردم.» سینه‌خیز نزدیکش رفتیم. جعفری چنگال را از جیب جنازه درآورد. برق شادی را توی چشم‌هایش می‌دیدم. رفتیم نزدیک‌تر. اما سیف‌الله نبود. سربازی عراقی بود به قد و قامت سیف‌الله. باورمان نمی‌شد. توی تاریکی به یکدیگر نگاه کردیم. باید برمی‌گشتیم. جعفری گفت:‌ «کاش حداقل دست‌خالی برمی‌گشتیم.» گفتم: «شاید اسیر شده، جنازه‌ای از ما نبود.» سینه‌خیز برگشتیم. صدای ناله‌ای آمد. همان عراقی بود. گفتم: «برویم. الان شلیک می‌کنند.» خودمان را روی زمین تندتر جلو کشیدیم تا برسیم به کانال. عراقی بلندتر ناله کرد. جعفری ایستاد و گفت: «او را ببریم.» گفتم: «ببریم؟» گفت: «آره زنده است. خونش گردنمان را می‌گیرد.» راست می‌گفت. پاهایش را گرفتیم و کشان‌کشان با چنگالی در جیب او را تا توی کانال بردیم.


این مقاله که قبلا در سایت روزنامه شرق منتشر شده از مجموعه مقالات برگزیده وب فارسی است که در موضوع آزاد منتشر می شود.

نویسنده
احمد غلامی
برچسب‌ها
اشتراک گذاری
از همین وب‌سایت مشاهده همه
img-content
مهزاد الیاسی مهزاد الیاسی 12 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
10 دقیقه مطالعه / 2 هفته پیش
از همین نویسنده مشاهده همه
img-content
احمد غلامی احمد غلامی 5 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
مطالب مرتبط مشاهده همه
img-content
احسان رضایی احسان رضایی 12 دقیقه مطالعه | 2 روز پیش
img-content
سیامک رحمانی سیامک رحمانی 15 دقیقه مطالعه | 3 روز پیش
دیدگاه‌ها
comment_icon دیدگاهت رو بنویس...

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید

mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.