بخونید، خونده بشید!
داستان
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
داستان
img-content
از مجموعه‌ی "خورشید را به موهایم سنجاق زده‌ام" / بخش دوم ...
گالیا توانگر گالیا توانگر 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
درست است که مادر امشب نمی میرد، اما مرگ پدر حتما داغ بزرگی است که روی دلش می ماند ...
بهاءالدین مرشدی بهاءالدین مرشدی 10 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
like1K
tag
مامان دلش می‌خواست یادم بده چایی رو که دم می‌کنم زیرش رو کم کنم که جوشیده نشه من دلم می‌خواست با عکس فوتبالیستایی که جمع کردم آلبوم بسازم ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 1002 خواننده | 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
شش ماه تمام جایی بودم بین خواب و بیداری؛ رویا و واقعیت. این شش ماه بی‌خبری از دنیا برایم فقط مثل یک لحظه بود از عدم. چشم که باز کردم، برگشتم روی صندلی کنار راننده شورولت سرمه‌ای؛ شاید هم کمی عقب‌تر؛ با لباس سرتاپا مشکی کنار خیابان باران‌خور ...
مریم عربی مریم عربی 7 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
قائدتا هیچ چیز به اندازه مرگت نباید من رو خوشحال کنه... با ماسک و دستکش بدون هیچ ریزه کاریِ خاصی بدنت رو شستن... حتی قبرت هم از قبل کنده شده و هیچ گورکنِ با عشقی برات بیل نمی‌زنه و زیر لب آواز غمگینی زمزمه نمی‌کنه... ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 9 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
داستان عشق و ماجرای آن دفتر که قلب ترخورده داشت ...
شرمین نادری شرمین نادری 1176 خواننده | 10 دقیقه مطالعه | 1 سال پیش
img-content
دوست دارم از یکی آیینه بگیرم و دماغ جدیدم را زیر گچ و پانسمان تماشا کنم. اما احساساتم را کنترل می‌کنم و با دستم صورتم را لمس نمی‌کنم که مبادا خرابکاری بار نیاید. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
مجموعه‌ی "خورشید را به موهایم سنجاق زده‌ام" / بخش اول ...
گالیا توانگر گالیا توانگر 3 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
همه‌ی وسایل‌ها به جز کتاب‌ها را برداشتم. در شهری که خوشبختی باشد نه کتاب نیاز است و نه دارو. به ایستگاه قطار رفتم اما وقتی رسیده بودم که قطار حرکت کرده بود و من برای همیشه روی ریل‌ها جا ماندم. ...
علی لشنی زند علی لشنی زند 9 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
​اینقدر توی این مدت آشناییمون قربون صدقه‌اش رفتم که گمونم تا آخر عمرش بیمه‌ی حوادث خودم باشه و باور کرده که میمیرم براش.... پدر و مادرش کم کم بو بردن که من جلوی صندوق رستوران چرا پا شل کردم اما زدن به رگ بی غیرتی کانادایی که مثلا توی مشکلات ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
داستان دو دوست قدیمی؛ سرقت، قتل، گروگان گیری ...
آنالی اکبری آنالی اکبری 19 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
اکثر بدبختیایی که ما ادما می‌کشیم از لال بودنای بی موقع‌ست! وقتی که باید فریاد بکشیم سکوت میکنیم، دریغ از اینکه این فریاد بعدها ارزشش مثل گریه‌های بی موقع کودک نوپاست. ...
طوبی عباسی طوبی عباسی 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
از ذوق اینکه قرار بود ساره رو بعد از 6 سال ببینم، دیشب خوب نخوابیدم، برای آخرین بار یه نگاه توی آینه کردم و راه افتادم، غیر از قرمزی چشمم از نخوابیدن دیشب همه چیز عالی بود، اومدم در ماشین رو باز کنم که یه شماره که از صبح چند بار تماس گرفته ...
مهناز صوفی سویری مهناز صوفی سویری 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
به خانه که میرسم علیرغم خستگی بسیار زیاد..شروع میکنم به خواندن کتاب.. و تازه میفهمم که چه کتاب با ارزشی است..کشش عجیبی دارد.. کتاب راجع به اولین زن ایرانی.. اولین استاندار ایرانی.. زنی جنگجو.. زنی شجاع.. زنی با درایت و باهوش.. آتوسا.. همس ...
رضوان مشاهری فرد رضوان مشاهری فرد 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
شش دستگاه اتوبوس برای حمل نقل دانشجویانی که وسیله نقلیه نداشتند. ساختمان ورزشی هم مجهز بود. از سالن غذاخوری بوی تخم‌مرغ تا چلو و خورش و مرغ به مشام می‌رسید. تنها چیزی که کم داشت، زیرانداز و پتو بود تا من قید خونه‌مون رو بزنم. ...
علی لشنی زند علی لشنی زند 11 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
گوش‌های تیزی دارد و توی آپارتمان‌هایی که مثل گردویِ پوست کاغذی هستند با صدای کمِ تلویزیون حرف همه را گوش می‌کند و کیفش کوک می‌شود. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
می‌رسیم پشت در باغ و با یه تک بوق دربون در رو باز می‌کنه و تا کمر خم می‌شه. من بهشت رو ندیدم اما معلم دینی دبستانمون می‌گفت یه همچین جاییه... ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
like7K
tag
مسواکتو که مصرف نکردم. شیپیش هم که ندارم. . . . ". ولی جواب نمی‌دهد. قبلا امتحانش کردم و دیگر قدیمی‌ شده. هرکار هم بکنم شوهرم قهرش سر جایش است. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 7377 خواننده | 8 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
like2K
tag
زیر دست خانم دکتری گرفتار شدم که انگار با خودش اختلاف حساب شدید دارد و مثل فوتبالیستی که پنالتی‌اش به تیرک دروازه خورده و خشمش را با لگدی که به زمین چمن می‌زند خالی می‌کند، دارد عقده‌های خفه شده‌اش را روی کرسی کرم خورده‌ی من باز می‌کند. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 2103 خواننده | 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
توی حیاط بلوایی بود آن شب، شاهپری خانم و بچه را بردند مریضخانه و بعد زن را تنها برگرداندند و گذاشتند گوشه اتاق، باز نصف شده بود، حرف نمی زد، مویش را تراشیدند و دوا و شربت به حلقش می ریختند، دست آخر بردنش امین آباد و گفتند خل شده، مدتی بستر ...
شرمین نادری شرمین نادری 13 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
تمام ارثیه‌ام را با هر چی پس‌انداز داشتم خرج کردم تا این مغازه 35 متری را بخرم و کلی دوندگی کردم تا جواز رستورانش با عکس خودم سینه دیوار باشد‌. جای مغازه‌ام شاید خیلی خوب نباشد‌. دکورم شاید اصلا شیک نباشد‌. منوی روزانه‌ام شاید از دو قلم غذا ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
من فرهنگ عجله کردن دارم. با عجله از تخت بلند می‌شوم و صبحانه می‌خورم و همان‌جور که مسواک در دهانم به شدت مشغول تمیزکاریست با دست دیگرم لباس‌های کثیف را در ماشین لباسشویی می‌ریزم و تخت را مرتب می‌کنم. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
به سن تکلیف که رسیده باشی دلت می‌خواد نماز را به غلیظ‌ترین صوت دنیا بخوانی ... به سن تکلیف که رسیده باشی دلت می‌خواهد مچ هرچه روزه‌خوار است را بگیری و رسوایش کنی ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
در این یک ساعت آنقدر کار خیر کرده‌ام که اگر همین الان بمیرم پاک از دنیا رفته‌ام، اما عزراییل هم حوصله آمدن توی بانکی را ندارد که یک مشت بازنشسته منتظر نشسته‌اند تا سیستم شتاب وصل شود و حقوقشان را بگیرند و بروند برای نوه‌هایشان کاموا بخرند ت ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 9 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
تنها ترسم این است که انتهای شغلم همین زیر زمین کم نور باشد. در اثر ایست قلبی بمیرم و بگندم و بو بگیرم و بعد از یک هفته عطر ناخوشایندم بزند زیر دماغ همکارهایم و پرونده‌ی من هم برود قعر تاریخ همین کمدهای کهنه. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
وقتی دیدمش پای دیوار کوچه سیگار می‌کشد ترسیدم، مدت‌ها بود سیگار نمی‌کشید، حتی توی ختم مرگ برادر جوانش گریه نکرده بود، مدت‌ها بود کسی ندیده بود که گریه کن ...
شرمین نادری شرمین نادری 4 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
برای آخر پاییز خرید بدی نبود. بالاخره شوهرم یک روزی می‌فهمد من برای کمک به اقتصاد خانواده‌مان نیمی‌ از لباس‌هایم را در حراج می‌خرم و به من افتخار می‌کند. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 6 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
هر بار که با بهمن بیرون رفتم به پیاده روی و بندری خوردن ختم شد...من حرف میزدم و اون گوش می‌کرد ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
پدرم نه گواهینامه نداشت نه پول ماشین خریدن را. همیشه سوار اتوبوس شرق و غرب را به هم وصل کردیم. میهمانی و عزا و عروسی را با اتوبوس و مترو رفتم ولی همیشه دوست داشتم به ترس پدرم و عموهایم از رانندگی پشت کنم و گواهینامه بگیرم ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 7 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
img-content
شهر قشنگ ترسناکی بود، اما شیرین نبود، جاپای آدم‌های زنده اما رفته را داشت، مثل پیرزنی بود که رد زیبایی روی چشم‌ها و دهانش مانده باشد، اما وقتی بخندد غاری توی صورتش باز شود که ببلعدت. ...
شرمین نادری شرمین نادری 5 دقیقه مطالعه | 2 سال پیش
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.