بخونید، خونده بشید!
داستان
بخونید، خونده بشید!
موضوع آزاد
این مطلب به بعدا می خوانم شما افزوده شد!
خودت انتخاب کن
داستان
img-content
گیر کردم. بین دو عشق. تجربه‌ای که در لحظه شیرین نیست. شاید ده سال دیگر از یاداوری این منگنه عاطفی لبخند بزنم اما الان تحت فشارم. دو راهی خواهر و همسر آینده. البته آینده‌ی نزدیک ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 2 هفته پیش
img-content
با ۱۵۹ سانت قد از سر همه زیادی است و پشت پلک‌هایش به طرز طلبکارانه‌ای همیشه نازک و در حال قمزه ریختن است. یعنی اگر یک خلاصه گزارش از حرف‌های روزمره‌اش تهیه کنم، می‌فهمیم مادرش هم لیاقت نداشته همچین گل پسری را حامله شود ...
مونا زارع مونا زارع 9 دقیقه مطالعه | 4 هفته پیش
img-content
اولین بار که آمد بی قیل و قال بود اما دفعه قبل که آمد صدایش را انداخت توی سرش و گذشته‌ای را بلند بلند تعریف کرد که لزومی نداشت جار بزند اما گفت تا رییس را جلوی ما سکه یک پولِ سیاه کند، رییس مثل خودش هوار نکشید اما برایش یک چک کشید. چرا کسی ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
img-content
"آه ای گوشی موبایل به من بگو چه کسی در این سرزمین از من خوشگلتر است و اگر به فرض وجود داشته باشد آیا به شادمهر پیغام میدهد یا نه؟" ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 11 دقیقه مطالعه | 1 ماه پیش
img-content
مامان قمر هر چه زاییده بود بچه‌هایش مرده بودند. یکی سیاه سرفه گرفته بود یکی وبا. همه بچه‌های مرده‌اش پسر بودند. از شانزده سالگی‌اش تا بیست و دو سالگی‌اش، هر سال یک پسر زاییده بود و پنج تا پسرش تلف شده بودند. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
پزشک قانونی می‌نویسد سکته قلبی، همسایه‌ها زمزمه خودکشی می‌کنند و دده خانم جیغ می‌زند که آل زدگی ...
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
اوایل برای سلام و احوالپرسی می‌آمدند ولی رفته رفته دوستان هم ریش، نه مراجعه کننده بلکه از افراد مقیم در بنگاه شدند ...
هارون یشایایی هارون یشایایی 10 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
دایی بهروز هم ما را گیر آورده. همیشه آخر سال که می‌شود قفل می‌کند روی ما، بهانه‌اش هم این است که چون قُل مامان است، اگر ازش فاصله داشته باشد دلشوره می‌گیرد ...
مونا زارع مونا زارع 11 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
با نیلی به اتاق رییس دویدیم و از این چند ثانیه سوء استفاده کردم و از خدا خواستم گاوصندوق سر جایش باشد. در را باز کردیم و خشکمان زد. زمان ایستاد. ثانیه‌ها یخ زد. یادم افتاد هنوز نان بربری در دست دارم. پالتویم سفید شده بود. چرا اینقدر این نان ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 14 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
این‌هایی که فکر می‌کنند داستان‌های طنز ما واقعی و برگرفته شده از زندگی خودمان است، نسل بعدی همان‌هایی هستند که وقتی سریال می‌دیدند، باور نمی‌کردند حمیده خیرآبادی و محمدعلی کشاورز واقعا با هم زن و شوهر نیستند و نیازی نیست برای آشتی بچه‌های‌ش ...
مونا زارع مونا زارع 11 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
رفتار فیضی و محترم خانم بعد از رفتن بچه‌ها نه تنها تغییر محسوسی نکرد بلکه پیچیده‌تر و سوال برانگیزتر شد و تلاش فضول‌های محله هم برای سر در آوردن از زندگی آنها به جایی نرسید ...
هارون یشایایی هارون یشایایی 12 دقیقه مطالعه | 2 ماه پیش
img-content
به زمانی برگردم که مستاجرها به "خوش نشین‌ها " مشهور بودند. خانه های بزرگ کرایه می‌کردیم و از اهمیت سکون بی‌خبر بودیم. سکونی که برخلاف تصور ذهن کودکیِ‌مان، بدک نبود. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
دستم باز می‌لرزید و مثل دیوانه‌ها می‌افتاد به پریدن و رقصیدن؛ من فقط مشت می‌کردمش ناخنم را فشار می‌دادم توی گوشتم، تا صد می‌شمردم و آرزو می‌کردم آرام بگیرد و نمی‌گرفت ...
شرمین نادری شرمین نادری 11 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
مثل یک آدم دمدمی مزاج همیشه باعث تاسف نیلی هستم. کنار من روی زمین دو زانو نشسته، آن هم درست در چارچوب ورودی توالت. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 3 ماه پیش
img-content
کاش میشد یک کاراگاه خصوصی استخدام کنم. از آن مدل‌هایی که کلاه شرلوک هولمز به سر می‌گذارند و بارانی کاراگاه علوی تنشان می‌کنند. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 14 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
بخشکد این شانس من که هر وقت فکر می‌کنم الان بهترین موقع برای انجام هر کاری است همان ساعت تبدیل به یک قمر در عقربِ نادری می‌شود که هر صد و بیست سال یکبار رخ می‌دهد و ناسا را شگفت زده می‌کند. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 4 ماه پیش
img-content
حتما نیلی اولین چیزی که می‌پرسید این بود: "ماشین کو؟" ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 15 دقیقه مطالعه | 5 ماه پیش
img-content
آیفون تصویری اصلا و ابدا نعمت بزرگی نیست. قدرت تجسم را پایین آورده. خیلی قبل‌تر کلون که بود دو تا تقه هم که می‌زدند یک نفر هوار می‌کشید کییییییه؟ آن کیه‌ی بنده خدا هم بلند بلند می‌گفت من مثلا بَهمانی هستم ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 14 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
آل دماغ نداشت و چشمش سفید بود و توی دستش یک بچه موقرمز زشت داشت که دماغش عین تربچه قرمز بود و هی عر می زد ...
شرمین نادری شرمین نادری 10 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
اگر صاحب یک کارخانه عطرسازی بودم، از جادوی بوها استفاده بیشتری می‌کردم. مثلا عطری با خاطرات دلنشین آدم‌ها می‌ساختم؛ نه برای این‌که آن را پیس‌پیس به گردن و پشت گوش‌هایشان بزنند، بلکه برای این‌که با باز کردن شیشه و داخل کشیدن عطرش به سوراخ‌ها ...
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
مثل مدادی که به قصد اعتراف نوشتن دست آدم می دهند، مادرم پیشواز یلدا رفته بود و با یک کاسه انار که ترکیبی از چند درخت مختلف بود، سرزده به اتاقم آمد. ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
من یک ماگ معمولی را نشکستم، من خاطرات رییس را به قتل رساندم و با دست‌های خونی از هفتمین کافه هم پرسیدم:"ماگِ ماهی سیاه کوچولو رو دارین؟" ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 10 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
خطم این قدر بد است که برای ترجمه‌اش باید رمال بیاورند، اما کسی حق ندارد مرا توبیخ کند، معلم کلاس اول و دومم باید جواب پس بدهند که چرا تکنیک خوش نویسی را با من تمرین نکرده‌اند ...
سمیه خطیب‌زاده سمیه خطیب‌زاده 12 دقیقه مطالعه | 6 ماه پیش
img-content
چند حکایت از چندین حکایت مصطفی پسر حاج‌نبی پسر حشمت ...
رضا بهرامی رضا بهرامی 10 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
هیچ حواسمان نیست که چهار نفری عاشق یک علی شده‌ایم، برایش تب می‌کنیم و حتی دسته جمعی می‌میریم ...
شرمین نادری شرمین نادری 14 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
حالا ایستاده ام بالای یکی از بلندترین ساختمان های شاندرمن و از این بالا سخنرانی آقای نون را از نوک مگسک تماشا می کنم ...
رامبد خانلری رامبد خانلری 10 دقیقه مطالعه | 7 ماه پیش
img-content
مادر‌بزرگم را می‌بینم که جوان‌تر است و این‌بار کت و دامن مغز پسته‌ایش را پوشیده و از پشت عینک آفتابی گردش، بی‌خیال می‌خندد و پدر‌بزرگم که هنوز فرصت نکرده بمیرد ...
آنالی اکبری آنالی اکبری 8 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
در براتیسلاوا رستورانی ترکی است به نام تولیپان. اگر گذارتان به اروپای مرکزی افتاد و سری به براتیسلاوا زدید، لابد به خیابان «اوبخودنا» هم خواهید رفت. ...
عرفان خسروی عرفان خسروی 7 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
خیام روزی را به یاد می آورد که نوجوان است و در میان سیصد شاگرد نظامیه رو در روی خواجه ابوالمعالی جوینی نشسته است ...
بهروز غریب‌پور بهروز غریب‌پور 11 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
img-content
وقتی پدر می خواست خودش را از بلندی پرت کند پایین، رو کرد به من و گفت که خیالش از بابت من راحت است ...
بهاءالدین مرشدی بهاءالدین مرشدی 7 دقیقه مطالعه | 8 ماه پیش
mozooazad
به مطالعه مطالب خوب و مفید علاقه‌مندید ؟
عضو خبرنامه پرخواننده‌ترین مطالب موضوع آزاد شوید !
* 2 خبرنامه در هفته. بهترین مطالب موضوع آزاد.
تمامی فعالیت‌های این سایت تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است.